صبح روز تولدم است. ۲۷ ساله شدم، تنها در شهر غریب. هیچچیز به دلخواهم نیست. جز این که برای صبحانه به جای نان سنگک همیشگی که در خانه خالهام رواج دارد، نان قلاچ خوردم. چارشنبه با فرفری بودم و حالا او برگشته به شهری که من تویش نیستم الان. توی اتاق خودم و توی خیابانهای آشنای خودم میتوانستم خودم را خوشحال کنم. اینجا نمیتوانم. فردا امتحان دارم. یک بار وقتی ۱۰ساله بودم روز تولدم امتحان علمی نمچیطو داشتیم و من دوم شدم بین یک عالمه آدم از یک عالمه شهر. فکر میکردم خوششانسی روز تولدم بوده. فکر میکردم شاید برای این امتحانم هم خوششانسی بیاورد. الان که نوشتمش یادم آمد یک سال - همان سال لعنتی که چند متر برف بارید و زندگی را تعطیل کرد - روز تولدم امتحان ریاضی ۲ داشتم - برای بار دوم- و افتادم - برای بار دوم. پس کاری از تولد بر نمیآید. و روزی است مثل همه روزها که از قضا پتانسیل بیشتری دارد که بشود یکی از بدترین روزها. دیشب یک سری تست لغت زدم، همه از دم غلط. روحیهم را باختهام. در سالگرد ورودم به دنیایی که دوستش ندارم و بس که دست و پا زدهام - یک زمانی برای تغییرش و حالا صرفن برای تنندادن به مناسباتش - دیگر رمقی ندارم. ۲۶ سالگی غمانگیزی داشتم. آثارش هنوز هست و دارد به ۲۷سالگیام میاید.
پن: نالهام بود. وگرنه این دنیا یکچیزهایی هم دارد که دوست دارم. مثلن خودِ غرغروی نالانم را که فردا هم امتحان دارد و نصف این نالههایش مال همین است احتمالن.
تولدت مبارک دخترک. برات من باب شروع یه سال خوب یه امتحان خوب آرزو میکنم.
پاسخ دادنحذفممنونم :*
حذف