تا نزدیکیِ صبح داشتیم حرف میزدیم. مثل بیشتر وقت ها، او حرف میزد و من گاهی جواب میدادم. با چشمهای سوزانِ خستهی بهزور باز نگهداشته شده، زیر نور آبی چراغ خواب، بدون عینک، تصویر ماتی ازش میدیدم. چراغ را که خاموش کرد باز هم داشت حرف میزد. داستان را بارها شنیده بودم، کم و بیش با همین جملهها و همین تفاسیر. باز نمیدانستم خواب را بیشتر دوست دارم یا صدا و کلمههایش را.
اسفند ۱۱، ۱۳۹۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر