مهر ۱۱، ۱۳۹۲

دست‌های تو، صبحی روشن بودند.

چشمم که به دست‌های پژمان حدادی افتاد، یاد دست‌های تو افتادم و این که چه‌قدر رقص انگشت‌هات روی پوسته‌ی تمبک را دوست داشتم. یادم هست وقتی تمبک می‌زدی دهانت چه قدر جدی بود. حتا انگار یک ذره هم اخم می‌کردی. ولی من آن وقت‌ها بیش‌تر دست‌هایت را نگاه می‌کردم. 
بعد دیدم تمام این مدت که پروسه‌ی از تو بریدن را طی می‌کردم، چه‌قدر یادم رفته بود همه چیزهایی را که در تو دوست داشتم. آن دهان جدی و اخم و رها نبودن را بیش‌تر می‌دیدم و دست‌ها کم‌کم محو می‌شدند در نگاهم. 
یاد این شعر افتادم: «دست‌های تو، صبحی روشن اند/ صبحِ جمعه‌ی پاییز/ که زیرِ ملافه‌ی سردی/ به موسیقیِ دوری گوش می‌کنم». نمی‌دانم چند جمعه‌ی پاییز این را برایت خواندم. حالا اگر بخواهم، باید همه فعل‌ها را به ماضی برگردانم. کار جالبی نیست. بگذار همین سکوت را ادامه بدهم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر