دیشب رفته بودیم جای همیشگی شام بخوریم. من و خواهرم پاستا خوردیم. مثل همیشه که با هم ایم خیلی خندیدیم. من دوبار گریه کردم. بار اول وقتی با میناجون یاد پیشایوان خانهی پب و عصرهای تابستان افتادیم که با عموجان و عمودکتر مینشستند دور هم و کمکم بقیه هم میامدند و ما که بچه بودیم توی حیاط بامبلک میجستیم و عمورضایی با لهجه رودسری میخندید و همهچیز در سکون و آرامش خوبی بهنظر میرسید. خودم دیدم که چشمهای میناجون هم یکلحظه برق زد اما غشغش خندید و یک دستمال به من داد تا اشکهایم را پاک کنم. بعد داشتیم درباره اینکه شوهر کردن بدتر است یا مردن حرف میزدیم که یکهو من، انگار به کشف جدیدی نائل آمده باشم، نگاهشان کردم و گفتم: یعنی ما باید مردن همدیگر را هم ببینیم؟ که داد همه درامد و اشکهای من هم همینطور.
از بیرون که نگاه میکنم خودم را تعجب میکنم. باورم نمیشود حالم این همه بد باشد. من که خوبم، پس این گریههای ناگهانی چی است؟ این همه درگیری با مرگ. دیشب متوجه شدم دارم به مریم فکر میکنم و صورتم خیس است. نه خود مریم را دیدهام نه عکسش را. فقط به اندازه چندکلمه از او میدانم. دوسال قبل از تولد من بهدنیا آمده و یکسال قبل از تولد من مرده. همین.
تابستان دوسال پیش بود؟ یا سه سال پیش؟ ۸۸ بود. حالم خیلی بد بود. ظاهرن عاشق بودم. غریق. اما یک گوشه از ذهنم که هنوز نفس میکشید حواسش بود که درد احتمالن چیز دیگریاست. و بعدن معلومم شد که آه، بله.
حالا هم همان.
یکسا ل و دهروز گذشته و من هر روز این ۳۷۵ روز را به یادش بودم. از باب افتخار نمیگویم. خودش بود که میامد توی حرفهایم. یکبخشی از ادبیات روزمرهی من مهر و نشان او را دارد. حالا که گودر نیست نمیدانم جملههای قصارش را کجا بنویسم. خوبی گودر این بود که همهچیز را میشد آرشیو و دستهبندی کرد. میتوانستی برای خودت نوت بنویسی، منتشر هم نکنی و فقط بگذاری توی آرشیوت.
نوجوان بودم، تنها میرفتم سفر. برایش عجیب بود، میگفت: اَره، چهمِدانیم، نگارجان هم بارا خودش یَک کومونیست شده. بعد فوری اضافه میکرد: اَره خودْتان مِدانین و پییَر-مارِتان. به ما دَخِلْ نِداره.
عاشقش بودم.
از بیرون که نگاه میکنم خودم را تعجب میکنم. باورم نمیشود حالم این همه بد باشد. من که خوبم، پس این گریههای ناگهانی چی است؟ این همه درگیری با مرگ. دیشب متوجه شدم دارم به مریم فکر میکنم و صورتم خیس است. نه خود مریم را دیدهام نه عکسش را. فقط به اندازه چندکلمه از او میدانم. دوسال قبل از تولد من بهدنیا آمده و یکسال قبل از تولد من مرده. همین.
تابستان دوسال پیش بود؟ یا سه سال پیش؟ ۸۸ بود. حالم خیلی بد بود. ظاهرن عاشق بودم. غریق. اما یک گوشه از ذهنم که هنوز نفس میکشید حواسش بود که درد احتمالن چیز دیگریاست. و بعدن معلومم شد که آه، بله.
حالا هم همان.
یکسا ل و دهروز گذشته و من هر روز این ۳۷۵ روز را به یادش بودم. از باب افتخار نمیگویم. خودش بود که میامد توی حرفهایم. یکبخشی از ادبیات روزمرهی من مهر و نشان او را دارد. حالا که گودر نیست نمیدانم جملههای قصارش را کجا بنویسم. خوبی گودر این بود که همهچیز را میشد آرشیو و دستهبندی کرد. میتوانستی برای خودت نوت بنویسی، منتشر هم نکنی و فقط بگذاری توی آرشیوت.
نوجوان بودم، تنها میرفتم سفر. برایش عجیب بود، میگفت: اَره، چهمِدانیم، نگارجان هم بارا خودش یَک کومونیست شده. بعد فوری اضافه میکرد: اَره خودْتان مِدانین و پییَر-مارِتان. به ما دَخِلْ نِداره.
عاشقش بودم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر