دی ۰۶، ۱۳۹۰

مثل تموم عالم

حالم بد بود امروز. زودتر آمدم خانه. ساعت هفت باید می‌رفتم پیش معلم موسیقی‌ام، خداجون. والس پری‌چهر را خوب تمرین کرده بودم. تمرین گام سل‌ماژور را مسلط نبودم. زودتر آمدم خانه که تمرین کنم. وقتی زدم بیرون هنوز غروب نشده بود. آسمان پر از ابر بود. چنارهای خیابان‌ها لخت. یک موتوری متلک گفت. بعد یک مرد که کنار بانک ایستاده بود. گریه کردم. گفتم دیگر این‌جا نمی‌مانم.
آمدم خانه خوابیدم، والس پری چهر که بلد بودم را هی زدم و آن یکی که بلد نبودم را دوبار زدم و بعد کلافه شدم. فکر کردم به خداجون بگویم خیلی غمگین‌ام. روحم خسته است. دیگر نمی‌توانم هیچ‌کاری بکنم. مطلقن هیچ‌کاری. فقط می‌توانم دراز بکشم و بمیرم. ولی وقتی رفتم پیشش فقط حرف‌های معمولی زدم. یعنی فقط جواب سوال‌هایش را دادم، با کم‌ترین کلمه‌های ممکن. خداجون پیر است. حرف‌هایش تکراری است. اداهایش تکراری است. انگار یک‌بار برای همه عمرش فکر کرده و دیگر نکرده. مثل بابا.
دارم رنج می‌برم. آدم ناسازی هستم. عادت نمی‌کنم. به این‌که هیچ‌چیز خوب نیست و قرار نیست به‌تر شود عادت نمی‌کنم. و از وقتی یادم میاید همین بوده. از وقتی سه ساله بوده‌ام پا کوبیده‌ام زمین که این عادلانه نیست. این عادلانه نیست. و هیچ‌وقت نپذیرفتم که قرار نیست عادلانه باشد. رنج برده ام و رنج داده‌ام. نمی‌دانم کدام خری این پیش‌فرض را در مغز من گذاشته که باید جهان عادلانه باشد. زندگی نه کاملن متمدنانه است نه کاملن وحشی. نه آن‌قدر تمدن هست که عدالت باشد، نه آن قدر بی‌قانون است که وقتی عدالت نیست خودت کاری بکنی. برای بعضی ها شرایط ایده‌آلی است البته.
کلاسم که تمام شد زنگ زدم به خواهرم. فاطمه دعوت کرده بود برویم کافه‌ی تازه‌ای که سر کوچه باز شده. رفتم پیششان. شوکلته خوردم. سیگار کشیدم. دیگر برایم مهم نیست که سالم باشم. نگران نفس کم اوردن حین رکاب‌زدن نیستم. و به‌نظرم غمنگیز نیست. یعنی زندگی آن‌قدر غمنگیز است که نگران سلامتی بودن غمنگیزتر از نگران سلامتی نبودن است.
چندساعتی که شب‌ها خانه‌ام با کسی حرف نمی‌زنم. شامم را می برم توی اتاقم. گاهی که می‌روم چیزی از آشپزخانه بردارم بابا می‌پرسد نگاری چطوری؟ و من می‌گویم خوب. متنفرم از این احوال‌پرسی بابا. و این حالی که هیچ‌وقت خوب نمی‌شود. و این جهانی که بهش عادت نمی‌کنم. و از خودم که با تمام این‌ها دارم ادامه می‌دهم این زندگی را.

۱ نظر:

  1. دختر جان خوب می نویسی، بسی خوب.
    مراقب خودت باش.
    چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانی، در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری

    پاسخ دادنحذف