دی ۱۷، ۱۳۹۰

ثبت احوال

خیلی وقت است نمی‌نویسم. آمدم دوتا پست گذاشتم این‌جا. محض ثبت احوال (سلام گیتول). یک‌کمی هم چون داشتم می‌ترکیدم و این مدل‌ حرف‌ها که آدم را می‌خواهد بترکاند به غریبه‌ها راحت‌تر می‌شود گفت. اما رسمن دیگر نمی‌نویسم چیزی. منظورم این نیست که اثر ادبی خلق نمی‌کنم. که نمی‌کنم البته. ولی دیگر هی اینجا یا توی سررسید یا توی نامه برای دوستی، کسی، نمی‌نویسم این‌طوری است، آن‌طوری شد، این‌جوری فکر می‌کنم.
خیلی وقت‌ است لزومن به چیزهای ک.ت.ج واکنش نشان نمی‌دهم. به خیلی دلیل‌ها. اولن که خیلی ک.ت.ج‌ها تابلو هستند و لازم نیست من بگویم. دومن که خیلی‌هاش یک‌طوری است که خودت را هم بکشی ملت نمی‌فهمند. البته تجربه نشان داده که چندسال بعد آن هم فهمیده و پذیرفته می‌شود. سومن که بعضی وقت‌ها آدم دیگر در خودش نمی‌بیند در آن سطح بحث کند. نمی‌کشد یعنی. مثلن همین اواخر مرحوم گودر، به چند مناسبت بحث‌های چندروزه‌ی طولانی با موضوع ک.ت.ج در سراسر خاک گودر پیش آمد و اقشار مختلف نظرشان را گفتند و نوت‌ بالای نوت زده شد و کامنت زیر کامنت گذاشته شد و گریبان‌ها چاک شد. بنده تمام مدت سکوتی اختیار کردم. نه که حالا با خار در چشم و تیغ در گلو. خیلی هم ریلکس سکوتی اختیار کردم. جسته‌گریخته حرف‌ها را می‌خواندم و نمی‌خواندم. مثل همه مطالبی که موقع اسکرول کردن یک نگاهی میندازی. می‌انداختی. گاهی هم حرفی داشتم برای گفتن اما حوصله‌ام نمی‌شد. خلاصه این‌طور بودم اواخر. اما کماکان به عنوان یک نفر آدم رو-اعصابِ زیادگیردهنده از من یاد می‌شد. البته مشکلی هم ندارم. تا وقتی به شما تلفن نزده‌ام تا نظریاتم را بهتان بگویم، تا وقتی نامه به صندوق پستتان نینداخته‌ام، تا وقتی دکمه‌های مفیدی مثل دیلیت و بلاک و آنفالو هست، من مشکلی ندارم با این‌که سر جایم نشسته باشم و رو-اعصاب باشم. این‌ها را فقط برای این گفتم که بگویم آدم‌ها، همین آدم‌های خیلی روشنفکر، تصویرشان از آدم‌های دور و برشان را به‌روز نمی‌کنند.

یکی می‌گفت پسربچه‌ها بیش‌تر بچگی می‌کنند. استدلالش این بود که دخترها زودتر می‌روند جلوی آینه. خب البته یک جاهایی هست که واقعن دخترها بچگی نمی‌کنند. مثلن همین الان درباره کودکان افغان خواندم که باردار می‌شوند. درباره یک گروه دیگر دارم حرف می‌زنم الآن. یک بچه شهرنشین با والدین تحصیل‌کرده و رفاه نسبی و این حرف‌ها. خب، دخترها می‌روند جلوی آینه. به تقلید از مامانشان. پسرها؟ پسربچه‌ها را می‌بینم که با چندتا اصطلاح غلط‌غولوطی که درباره ماشین بلدند با هم درباره ماشین حرف می‌زنند و همان‌طور پز می‌دهند و معلومات نداشته‌شان را توی چشم هم می‌کنند که دیده‌ام مردها می‌کنند. توی کوچه به هم فحش کش‌دار می‌دهند. در حالی که هنوز دبستانی اند درباره مخ زدن حرف می‌زنند. در بازی طور جنون آمیزی رقابت می‌کنند و به هم خشونت روا می‌دارند که از نظر من اصلن کودکان نیست.
اما چرا آن خانم فکر می‌کرد دختربچه‌ها هستند که زودتر بزرگ می شوند؟
در این‌که تبعیض‌ آدم‌ها را از کودکی کردن محروم می‌کند حرفی ندارم. بچه‌هایی که مجبورند کار کنند. پسر و دختر. بچه‌هایی که ابیوز می‌شوند. اما این که چون دخترها زودتر می‌روند جلوی آینه؟ (و صاحب این نظر گفته بود از جنبه‌ها مثبت پسر داشتن (که من خواندم: دختر نداشتن) این است که زود نمی‌روند جلوی آینه). چرا کسی پسربچه بودن را آسیب‌شناسی نمی‌کند؟ من خودم آسیب‌های زیادی می‌بینم. ولی جالب است کسانی هم که پسر دارند، بیش‌تر روی دختربچه‌ها (و این‌که لوس اند، باربی دوست دارند، زود مثل زن‌ها می‌شوند) تمرکز دارند.
نظر من این است که ارزش‌های ذهنی آدم باعث می‌شود بعضی چیزها را نبیند. بعضی چیزها را زیادی بد ببیند و بدی بعضی چیزها را نبیند. من فکر می‌کنم – و مشاهده می‌کنم- این مادران جوان تحصیل‌کرده امروزی، این زنان مستقل کاربلد، ارزشهای ذهنی‌شان به‌شدت مردانه است. هرچند اگر روزی ده بار تکرار کنند وای چقدر زنانگی‌م را دوست دارم. وای، من ورای این همه مهارت‌های مردانه‌ام(که به جبران زن بودن کسب کرده‌ام) خیلی زنم.
بارها دیده‌ام که دختران جوان (از نوع آگاه) می‌گویند پسربچه‌ها دوست‌داشتنی‌ترند. دختربچه‌ها لوس اند. حتا می‌گویند خوششان میاید از پررویی پسربچه‌ها. از این که یک پسربچه هفت ساله با ژست دانای زمان میاید چیزی بهشان یاد بدهد. (رفتارهایی که مرا دچار حالت تهوع می‌کند، نه از پسربچه، از فرهنگ و مناسبات و همه‌چیز).
به خواهرم گفتم می‌دانی؟ هیچ‌کس دختربچه‌ها را دوست ندارد. حتا خودشان. حتا خودشان که بزرگ شده‌اند و دیگر باید بدانند دوست‌داشته‌نشدن خیلی بد است. خواهرم سعی کرد برایم توضیح بدهد که برای این‌زن‌ها (بیش‌تر زن‌ها) چه اتفاقی می‌افتد از کودکی تا بزرگسالی. که چرا این‌طور دچار خودبیگانگی می‌شوند. منطقاً حرفش را می‌فهمم. اما باز نمی‌توانم هضم کنم.

یک‌چیز دیگر هم مانده، ولی خوابم میاید خیلی. بلاگر هم که باز نمی‌شود. خلاصه‌ این‌که این جهان را دوست ندارم. کوه‌ها و درخت‌هایش را چرا. مناسباتش را نه.

۴ نظر:

  1. خوبه که بنویسی نگار. نه لزومن برای تغییر جهان، که همین که آدم بدونه تنها نیست.

    پاسخ دادنحذف
  2. من هم این جهان را دوست ندارم. کوه‌ها و درخت‌هایش را چرا. مناسباتش را البته نه،اما با این هیچ کس اول جمله ی " هیچ‌کس دختربچه‌ها را دوست ندارد"نمی توانم کنار بیایم.
    من پسری دارم و دختری،و هر دو را از جان دوست تر دارم،از دختر ها بهتر و یا بدتراز پسرهایند هم بیزارم،من و همسرم هستیم پس کسانی دختربچه ها را دوست دارند.

    پاسخ دادنحذف
  3. این زن هایی که پسر داشتن را ترجیح می دهند همتایانی دارند از جنس مذکر که عاشق دختر داشتن هستند. به نظرم فرزندانی که تفکر پدران و مادرانشان چنین است کمتر فرصت می یابند که بچه باشند. دخترانشان را از کودکی زن بار می آورند. و بالعکس. شاید از آنجااین رفتار های خودخواهانه بوجود آمده باشد که بخواهی فرزندت آنگونه رفتار کند که تو از جنس مخالفت انتظار داری.

    پاسخ دادنحذف
  4. کاش بفهمیم زندگی چیه، واسه چی اینجاییم
    کاش اینقد از اینکه دیگران می دون و ما تنبلی مون میشه و هیچ کاری نمی کنیم حسودیمون نمی شد. بله حسودیمون میشه، ما تنبلیم و تکون نمی خوریم و آرزو می کنیم همه مردم هم همینطوری می نشستن کنج خونه.
    مطمئنم اگه تو هم موفقیت های خوب تو زندگیت بیشتر از این باشه که هست نگاهت مثبت تر از الانت میشد.
    فک کنم اونطور همه چیز یه طور قشنگ تری میشد
    معمولا آدم تو هر برهه ای از زندگیش فک می کنه حرف خودش درسته و بقیه دارن زر می زنن، ولی وقتی میفهمه وقتشو تلف کرده بیشتر غصه اش میگیره و عصبانی میشه.

    پاسخ دادنحذف