میدانی؟ امشب مناسبت خاصی نیست برای من. تمام این هشت سال نبوده. بوده، اما فرقی با شبها و روزهای دیگر نداشته. یعنی تمام این هشت سال، هر روزش برای من مناسبت خاصی بوده. نبودن تو. نداشتن تو. نداشتن کسی که دوستم بدارد. کسی که اصلن بداند دوست داشتن چی است. کسی که بشود دوستش داشت. زندگی اگر چیز زیبایی به من داده باشد، دوستداشتهشدن از سوی تو بوده، و دیگر نمیتوانم چیزی باشکوهتر و گرامیتر از آن را تصور کنم که به من بدهد.
اما خوشحالم که نیستی و این روزها را نمی بینی.
کاش من هم نبودم و نمیدیدم.
اما خوشحالم که نیستی و این روزها را نمی بینی.
کاش من هم نبودم و نمیدیدم.
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفدلم ز دست زمین و زمان به تنگ آمد
پاسخ دادنحذفمرا ببر به زمین و زمانه دیگر