از فیزیوتراپی ذلّه شدهام. از این که صبحهایم مال خودم نیست. دستم هنوز نمیچرخد. دیشب تا یک و نیم صبح اشک ریختم. صبح که بیدار شدم چشمهایم قدر تخم مرغ شده بودند. آکورد که میگیرم انگشتهایم شبیه پنجه کلاغ می شوند. حوصله نوشتن ندارم، چون دیگر هیچچیز جز خوب شدن دستم برایم مهم نیست. یک گونی که قبلن تویش مصالح ساختمانی بوده گیر کرده به درخت ماگنولیای پب. باد از ساختمان غیر مجازساختهشده روبه رویی آورده و انداخته گردن درخت. همان که سایه میانداخت روی اتاق خواب پب و میخواست قطعش کند، اما من که کوچک بودم و معلوم نبود چرا دلم نمیخواهد درخت قطع شود، آنقدر گریه کردم که پب منصرف شد. درخت هنوز گل میدهد. برگهایش خشک میشوند و میریزند کف حیاط. آدمهای ساختمان غیرمجاز سر و صدا میکنند. دوستم را فردا بعد از شش ماه میبینم. آنقدر که فکر میکردم خوشحال نیستم. دارم فکر میکنم کجا ببرمش. شهر شلوغ شده و من با شلوغیاش غریبه ام. همانطور که با همسایههای آپارتمانهای تازهساز کوچه و سر و صدایشان. فقط همین درخت ماگنولیا برایم آشناست.
شهریور ۰۳، ۱۳۹۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از محیط فیزیتراپی فراری بودم
پاسخ دادنحذفدینامیک روزم رو میگرفت