یک میز جدید به آشپزخانه اضافه کردهایم. میشود بهش گفت میز تابستانی چون جای بخاری است. یعنی بخاری فعلن زیر آن است. چند وقت پیش اثاث خانهی مامبزرگ و پب را آوردیم بیرون. چون خانهشان دارد خراب میشود. از بی آدمی دارد سقفش میاید پایین. اثاث چندانی هم نداشت که هنوز قابل استفاده باشد. یکیش همین میزه بود که شکل نیمدایره است و کاربریش این بود که وقتی تعداد مهمانها زیاد است به سر میز وصل شود که میز بزرگتر بشود. یک جفت هم داشت برای آن سر میز، که نمیدانم سرنوشتش چی شد. البته اینها سالها بود که کنار دیوار بودند، چون دیگر مهمان زیادی نمیامد. خلاصه ما این را آوردیم پیش خودمان، زیر پنجرهی آشپزخانه. ناهید یک رومیزی چارخانه ریز زرد و سفید که گلهای رنگی دارد انداخته رویش. یکطرفش که نزدیک اجاق است در اشغال خود ناهید است. وسطش شیشههای مربای آلو و زردآلوی امساله است. آن طرفش من یک صندلی گذاشتم و از آن روز صبحانه و ناهار و شام و چایی عصر و ساعتدهیم را همانجا خوردم. اگر بیگبنگتئوری را دیده باشید و شلدن و Spotاش را بشناسید، این گوشه آشپزخانه هم حکم Spot من را دارد. از وقتی آنجا سکنا گزیدهام یواشتر غذا میخورم. قبلن اینطوری بود که با بیشترین سرعت ممکن غذا را توی حلقم فرو میکردم و آخرین لقمه را دم سینک ظرفشویی میبلعیدم و همزمان بشقاب را میانداختم توی سینک و میدویدم توی اتاقم. حالا مینشینم اسپاتم را تماشا میکنم سه ساعت. یک گلدان سفالی با گلهای واقعی هم روی تاقچه پنجره هست که زینت اسپاتم است. یکعالمه گل هم بالای سرم روی تاقچهی چوبیای که ناهید درست کرده است، منتها من آنها را نمیبینم و زیاد حساب نیستند. اگر هوا خیلی گرم نباشد و پنجرهها باز باشند صدای بازی بچهها توی کوچه را میشنوم. چنارهای توی کوچه را میبینم. نور خورشید هم عصرها قشنگ است. این میز، به قول مامانبزرگآقاجونا «خیلی منه ره خدمت کرده» و بر اساس معیارهای همون مامانبزرگ ازش خیلی راضی ام.
گاهی هم صبح بیدار میشوم میبینم کاسههای دسر شکلاتی روی میز اند. گاهی هم یک یادداشت دارم آنجا. میزم خدای چیزهای کوچک است.
بهترین نوشتهات بود:ط
پاسخ دادنحذفنسیم.
همم منم دلم همچین جایی میخواد، یه کنج گرم با چیزای کوچیک دوس داشتنی
پاسخ دادنحذفالبته، زندگی همین دو روزه