از این که این قدر فرفری را دوست دارم کلافه ام. خودم هم نمیفهمم چرا اینطوری است. شبیه شیفتگیهای نوجوانی است. فکر میکردم خیلی وقت است از آن حال و هوا بیرون آمدهام. پس این چی است دیگر؟ خوبیاش این است که فرفری هم دوستم دارد. من از وقتی کلاس چهارم بودم و او کلاس پنجم بود دوستش دارم. شاید یکروز بهش بگویم این را. شاید هم نگویم. او توی عشق هم اینقدر غلیظ نیست حتا.
هنوز تهرانم. آخر هفته به شهر برمیگردم. فرفری هم برمیگردد. از شب یلدایی که نقشهاش را کشیده بودیم خبری نیست، چون بچهها دارند میروند استانبول. فقط خودم میمانم و فرفری. الان توی یک کافه نشستهام و یک چیز بدمزهای را فرو میدهم و به این بهانه اینترنت دارم. توی این چیز دارچین ریختهاند. نمیفهمم چرا. کافههای ایران غمانگیز اند. کافههای خارج خوب اند، چون واقعی اند. الکی نیستند. از رو دست کسی تقلید نکردهاند. تقلید کار میمون است و میمونها غمانگیزند.
پن: امشب خیلی احساس غربت دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر