بچگیهام کم میخوابیدم. لابد دنیا برام جالب بود. بعدازظهرها تو خانه خاموشی بود، چون همه میخوابیدند. خرّ و پف. من برای خودم توی آن یکی اتاق که اسمش اتاقکوچیکه بود کتاب و مجلههای تکراری میخواندم. همینطور که میخواندم هوا هی تاریکتر میشد. پا نمیشدم چراغ را روشن کنم. این اضطراب را هم داشتم که مامانم بیاید بابت مطالعه در تاریکی دعوایم کند. هی فکر میکردم الان پا میشوم و نمیشدم تا مامانم سر میرسید.
امروز بعد از مدتها کتاب خواندنم آنقدر طولانی شد که روز شب شد. توی تخت میخواندم و گاهی از شدت خنده شانههایم تکان تکان میخورد. کتاب تقریبن زندگینامه است، همهچیز خیلی واقعی، در شرایط جنگ و بدبختی است و نویسنده هیچ تلاشی نکرده بامزه باشد یا قسمتهای طنزآمیز زندگی را نشان بدهد. اما شباهت پدرش به مامانم به خندهام میانداخت.
یکبار هم کتاب را خیلی عاشقانه به سینه ام چسباندم. انگار بخواهم ازش در برابر طوفان حوادث یا چشم اغیار محافظت کنم. اسم کتاب؟ نامش همی نیاید بردن به پیش هرکس. مدتی است دوست ندارم لذتهایم را با دیگران شریک بشوم - هرچند نیاز دارم به این شریک کردن دیگران. اما دیگران از ظن خودشان یار لذتم میشوند و زایلش میکنند. ظن دیگران برایم خوشایند نیست و میخواهم بروم منزوی بشم از دست ظنهای ناخوشایند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر