آذر ۰۷، ۱۳۹۲

سفید یعنی کبوتر، و سوسنِ سفید و شیری که روی زمین ریخته است.

هفتم آذر ۱۳۹۲، بیست و هفت سال و نه ماه و هیفده روز از بودنم می‌گذرد و هنوز نمی‌دانم از زندگی چی می‌خواهم. گاهی فکرهایی به سرم می‌زند و این فکرها آن‌قدر با فکرهای قبلی و فکرهای بعدی ناهم‌سو و در تناقض اند که بودن و نبودن‌شان فرقی به حالم نمی‌کند. اگر بخواهم فرمان را به دست طبیعت و غریزه بدهم، باید بروم زیر لحاف و فقط برای درست کردن چایی سبز از زیر آن بیرون بیایم. 
کتاب محبوبم رو به تمام شدن است. بعد از آن نمی‌دانم دل به چی خوش کنم. دیگر حتا علاقه‌ای ندارم که زبان جدیدی یاد بگیرم. نمی‌دانم چه چیزی باعث می‌شد زیر آفتاب داغ بعدازظهر مرداد از کارخانه بیرون بیایم، از شهریار تا تهران را بدوم (مسافت‌هایی که باید پیاده طی می‌کردم را واقعن می‌دویدم) که به کلاس زبانم برسم. 
نه این که از زندگی گله‌ای داشته باشم. نه این هم که نداشته باشم. ولی مشکلم الان آن گله‌هایی که از زندگی دارم نیست. حس می‌کنم یک صفحه سفید پیش رویم است و چیزی در چنته ندارم که رویش بنویسم یا بکشم یا هرچی. و وقت هم دارد می‌گذرد. 

۴ نظر:

  1. سلام
    این شعری که نام این پست است، از کجا آورده‌ای؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. از حافظه. شاعرش نمی‌دانم کیه اما مترجمش یادمه آتوسا صالحی بود. سال ۷۷ هم توی سروش نوجوان چاپ شده بود. توی قسمت «در ساحل سرود»

      حذف
  2. پس منبع همانی است که من یادم می‌اید. ممنون

    پاسخ دادنحذف
  3. خوشحالم که یکی دیگه هم یادشه اینو :)

    پاسخ دادنحذف