دیشب زدم زیر گریه. وسط یکی از اون سخنرانیاش. اولش اینطوری شروع شد که تعریف کرد رفته دیدن یکی از آشناهای ایرانیش که از بیطرفیِ حادثه داییِ دوست منم هست. ینی مستظهر به این که من طرف رو میشناسم ماجرای دیدارشان رو شروع کرد تعریف کردن. از قضا منم دیشب که آمده بودم خانه لپتاپم رو روشن نکرده بودم. خواهرم سفارش کرده بود گاهی هم بشین پهلوش حرف بزنین. دیشب از کتابخانه که آمدم، صاف نشستم ور دلش و گذاشتم تعریف کنه. برعکس همیشه که میشینم پای لپتاپ کارای خودمو میکنم. رسید به اینجا که سیامک درددل کرده که بچههام نمیشینن با من دوکلمه حرف بزنن و وقتی میگم بیا بشین پهلوم میگن وقت نداریم. دختره حالا نُه سالشه. بعد همونطوری که انتظار میرفت شروع کرد به آسیبشناسی تکنولوژیهای ارتباطی و این که امپریالیسم میخواد آدما با گجتهاشان منزوی بشن که لابد انقلاب سوسیالیستی رخ نده. من تا یه جاهایی تحمل کردم بعدش شروع کردم نظر خودمو گفتن. ولی خب حاضر نبود قبول کنه. ینی همون موقع که حرفاش رو میزد نه به صورت مشاهده و فرضیه، بلکه به صورت تئوری ثابت شده مطالب رو به سمع من میرساند. بعد همین جوری انقد نقب زد تا رسید به یه بگو-مگوی من و خواهرم در سال ۲۰۱۰ پیش از میلاد، که خودِ ما فردای اون روز فراموش کرده بودیم قضیه رو و رفته بودیم دوتایی توی پارک اردکا رو تماشا کرده بودیم و بستنی خورده بودیم. اما این ولکن ماجرا نبود. یه کمی سعی کردم براش توضیح بدم وضعیت رو ولی هرچی میگفتم بدتر میشد. هرچی میگفتم میخواس بگه تو اشتباه میکنی و هی میرسید به نظام سرمایهداری و مالکیت خصوصی و چرخه تولید. دیگه همین جاها بود که زدم زیر گریه. حالا گریه نکن کی بکن. طبعن بحث رفت به سمت این که چرا گریه کار صحیحی نیست و چرا من که یه آدم بالغم نباید گریه کنم. من اشک میریختم و سخنرانی ادامه داشت. وسط هقهق گریهم بهش گفتم عزیزم وقتی یه بدبختی داره گریه میکنه یه کمی سکوت کن اقلن، تا آرام بشه. سخنرانی رفت به این سمت که من هر وقت دلم بخواد میتانم ازش بخوام که حرف نزنه و چرا خب نمیگم که دیگه حرف نزن که دیگه اینجا گریه من اوج گرفت و سخنرانی رو به خاموشی رفت. ناراحت شده بود و نمیدانست چه کار کنه. یه کمی اون لابلا حرف هم زدم که بابا این چه وضعیه که تو همه چی رو میاری رو کاغذ، یه عالمه جزئیات رو که نمیدانی حذف میکنی از معادلههات، بعدش برای خودت نتیجهگیری میکنی؟ بعدم فکر میکنی چون خیلی منطقی هم گزاره ها رو نوشتی تهش نتیجهگیریت درسته. یه کمی نگاه کرد و چیزی نگفت، لابد چون حالم خیلی زار بود. آرام که شدم بازم حرف زدیم. سعی کرد سخنرانیشو ببره به سمتی که کمتر ترکش نگاه «باهمهچیزمخالف»ش به من بخوره. لابلا تعریف هم میکرد ازم که لابد دلجویی کرده باشه. قبل از خواب یواشکی یه قرص سرماخوردگی خوردم که سردرد بیچارهم نکنه. ولی بعدشم تو رختخواب تو همون حال نیمههوشیارم گریه میکردم. صب زود بیدار شدم، تو آینهی دسشویی دیدم زیر هر کدام از چشمام یه تخممرغ آبپز درسته درآمده. رفتم استخر، یک ساعت شنا کردم. وقتی برگشتم خبری از تخممرغا نبود. ساعت یازده صبح که نشسته بودیم من چاییسبز میخوردم و اون برام سخنرانی میکرد، حس کردم خیلی سبکم. میخواستم بزنم پشت خودم که دیشب خوب گریه کردی، دمت گرم.
دی ۲۶، ۱۳۹۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر