با همهچی مخالفه. با حافظ و سعدی و مولوی. کتابای اینا رو داره ولی. یه عالمه قرآن داره حتا. ترجمه آلمانی، فارسی. تا حالا چار-پنج تا نسخهشو دیدهم. شب یلدا که میخواستم فال بگیرم جرات نکردم دیوان حافظ رو بردارم. با اپلیکیشن روی آیپادم فال گرفتم. ترسیدم شروع کنه به سخنرانی. از قضا اون شب یه موسیقی خوب گذاشته بود و خودش ساکت بود. خود حافظ یه طرف، مسئله فال و فالگرفتن خودش حتمن داستانی میشد. با شجریان و ناظری هم مخالفه. میگه اینا نوحه میخوانن. میگه این همه غم ریشه در مذهب داره. از اون ور سفارش داده بود «رندی در شعر حافظ» داریوش آشوری رو براش بخریم. آوردم براش. فکر کنم آشوری کمونیسته و به این ترتیب خوبه.
حرفاش روی کاغذ درست بهنظر میاد. اما مطمئنم یه باگ اساسی داره. ولی اون کلی تئوری بلده و من هیچی. من همیشه رو احساسم فکر و استدلال کردهم. ینی احساس راهنمام بوده همیشه. خودمو بلدم قانع کنم، اما تئوری مدوّن و منظمی ندارم که اونم قانع کنم. گذشته از اینا، اون پر از شور زندگیه و با شصت و شیش سال سن میتانه ساعتها سخنرانی کنه، اما من خیلی خسته ام. گاهی وقتی که نیست فکر میکنم به این که چی بهش بگم و چه جوری متوجهش کنم که اون جوری هام که میگه نیست. اما وقتی هست و داره حرف میزنه ترجیح میدم ساکت باشم و توی لیوان چاییم غرق بشم. به قول فروغ چهگونه میشود به کسی که اینسان؟ از من که بر نمیاد.
رو کاغذم درست به نظر نمیاد، لااقل اینجوری که تو میگی درست به نظر نمیاد
پاسخ دادنحذفنه رو کاغذ درست به نظر میاد. ینی اون جوری که خودش رو کاغذ میاره واسه من. ینی با این نگاهی که من دارم یا فکر میکنم دارم باید اونا رو رو کاغذ درست بپندارم.
حذف