آبان ۰۳، ۱۳۹۳

تابستان امسال خیلی دوچرخه‌سواری کردم. می‌تانم بگم دل سیر. بازوهام تو آفتاب حسابی سیاه شده. کیف می‌کنم نگاهشان می‌کنم. دیگه پشت دستام با ساعدم اختلاف رنگ نداره. تیزی استخوان مچ چپم هنوز هست. دیگه کمتر غصه‌شو می‌خورم. هنوز درد داره و خوب نمی‌چرخه. دیگه قبولش کرده‌م همین‌جوری. یه بارم رفتم دکتر، تو همین تابستان. ولی به نظرم تشخیص دکتره خوب نبود. اصن گزارش رادیولوگ رو نخواند و همون تشخیص قبلی خودش رو تایید کرد. ولی من خودم گزارش رو خوانده بودم و با تشخیص دکتر جور در نمیامد. دیگه رهاش کردم. چه کار کنم دیگه. 
شبا تو سایت صداسیما رادیو هفت نگاه می‌کنم. نه که خیلی هم خوشم بیاد. ولی آهنگای خز و خیلش رو دوس دارم. بعضیاشو از بیپ‌تیونز دانلود می‌کنم. کتاب هم می‌خوانم. کتابایی که قبلن خوانده‌م رو تو کتابخانه پیدا می‌کنم و میارم خانه. هیچ‌وقت تو زندگی انقدر از کتابای کتابخانه استفاده نکرده بودم. به جز کانون البته. از کانون هم خیلی کتاب می‌گرفتم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر