خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

پروانه ها هستند


ام­روز آلوچه­ باغ پر از پروانه بود. پسر خردسالی را دیدم که با مادرش از پروانه­ هایی که دیده بود حرف می­زد. این­ ها نبود که او را به یاد من می­ آورد. من برای خاطر او به آلوچه باغ رفته بودم و یاد او هر لحظه با من بود. او که یک سال از رفتنش می­ گذشت.
برای رفتن به آلوچه باغ از میان باغ ملی می­ گذرم. وقتی وارد باغ شدم فواره های حوض باز بودند. گرد حوض می­ گشتم و عمارت قصر، پیرمردانی که روی نیم­کت های دور حوض نشسته بودند، مردمی که عبور می­ کردند- بی که نگاه کنند- و کودکان در حال بازی را تماشا می­ کردم. سال­ ها پیش را – شاید بیش از پنجاه سال پیش را- تلاش می­کردم که در ذهن تصویر کنم. آن­گونه که او در کتابش تصویر کرده بود و آن­ گونه که از دیگرانی که آن سال ها در این شهر بوده اند شنیده بودم. پیرمردان روی نیم­کت را از آن رو که آن سال ها را دیده اند، دوس می­داشتم.
روزی ابری و بس­یار زیبا بود. در امتداد دیوار باغ قونسول روس­ ها در خیابان ملل می­ رفتم. درخت­ ها در دو سوی خیابان صف کشیده بودند و زندگی می­ بخشیدند. گنجشک­ ها میان درختان بودند. من در دل با او سخن می ­گفتم.

«می­ بینی؟ گنجشک ها هنوز ابتدای خیابان را دوست دارند. دوست داشتن در خیابان ملل دش­وار نیست آقا. حتا اگر مردمی که از این­جا می گذرند، بس­یاری شان ندانند که نام این خیابان پیش­ تر ها آلوچه­ب اغ بوده. من هستم و این شهر را دوس می­ دارم. و این خیابان، این باغ و پروانه­ ها را. آن کودک را ببینید که با مادرش از پروانه­ های سپید حرف می­ زند. شاید که او نیز مثل شما زبان پروانه ها را و زبان گنجشک ها و شبکور ها را می­ فهمد. شاید که او – و من - روح جاری این خاک هستیم، هم چون شما.»

در خیابان ملل، در سایه دیوار باغ که شاخه های درختان گل دادهء انار از آن سرریز کرده اند قدم می­ زنم و پیش رویم سر سبزی باغ قصر است.
« یک سال است که شما دیگر نیستید و سال هاست که شما در این شهر نبوده اید. اما این خیابان آیا هنوز به راستی زیبا نیست؟ من عشق را در هوای این خیابان، و در تمام کوچه­ های این شهر حس می­کنم. و این همه زیبایی را آیا هم­ این عشق نیافریده؟ »

از باغ ملی بیرون می­ آیم. زنی کاغذ مچاله­ ای را به گوشه پیاده رو پرت می­کند.

در شهر من زباله نریزید خانم. این شهر بس­یار زیباست. زیبایی عشق می­­ آفریند و این همه زیبایی را عشق آفریده است. عاشقان زباله نمی ریزند. زیبایی را می ­ستایند و اگر بتوانند می ­آفرینند. روح جاری این خاک اند. روان دائم یک دوست داشتن هستند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر