روزهایی بود که مست و ملنگ توی خیابان های شهر قشنگم بپر بپر می کردم و تنه درخت های چنار بی نظیرش را ماچ می کردم و روی تنه زبرشان دست می کشیدم، از سایه های خنک شان کیف می کردم و محو زیبایی و آرامش پیاده روهای خلوت می شدم و از بس که نمی دانستم با آن همه زیبایی چه کنم آواز می خواندم.
روزهایی است که وقتی از خانه بیرون می روم سفارش های مامان و بابام تا پشت در همراهی م می کند. پیاده روهای خیابان دی دیگر خلوت نیست. سر هر کوچه چند نفر با قیافه های نامانوس ایستاده اند. رنگ نگاهشان مهربان نیست. صدای پرنده نمی آید. صدی موتور است. من نمی توانم مثل روزهای پیش یک گوشه برای خودم توی این خیابان بنشینم یا بایستم.
آواز نمی خوانم. گریه می کنم.تو شهر من ریتم هوا قشنگ بود، لحن نگاه آدما قشنگ بود...
این شهر تنها دلخوشی من است.
روزهایی است که وقتی از خانه بیرون می روم سفارش های مامان و بابام تا پشت در همراهی م می کند. پیاده روهای خیابان دی دیگر خلوت نیست. سر هر کوچه چند نفر با قیافه های نامانوس ایستاده اند. رنگ نگاهشان مهربان نیست. صدای پرنده نمی آید. صدی موتور است. من نمی توانم مثل روزهای پیش یک گوشه برای خودم توی این خیابان بنشینم یا بایستم.
آواز نمی خوانم. گریه می کنم.تو شهر من ریتم هوا قشنگ بود، لحن نگاه آدما قشنگ بود...
این شهر تنها دلخوشی من است.
سلام عرض شد
پاسخ دادنحذفیک شهر شمالی می باشد لابد اینجا.خیلی وقت بود همچین توصیفی از شهرهای این کشور نشنیده بودم.