تیر ۱۴، ۱۳۸۸

چون طفلی تنها، در تاریکی دنیا

جواب اسمسش رو که می دم، می رم تهش تایپ کنم که این قسمت حرفت ناراحتم کرد. بی خیال می شم و پاک می کنم. همون جواب رو می فرستم و بعدش می رم پهلوی خواهرم که یک ایده بهم بده برای مدل مانتو. بعد می بینم که اصلن هم ناراحت نیستم. همه اینا واسه اینه که اون دوس داشتنا، اون همه احساس مال روزای امتحان بود. مال روزایی که آسیب پذیر و تنها و غمگین بودم. چون طفلی تنها، در تاریکی دنیا.

پ ن : نمی دانم باید خودم را سرزنش کنم بابت این همه تغییرات عاطفی بعد از تمام شدن امتحانات یا نه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر