من تازه توی دبیرستان بود که واژه "فمینیسم" به گوشم خورد. یکی از همکلاسی هام روی تخته نوشته بود نگار فمینیست. نمی دانستم یعنی چی. آن وقت ها خیلی تنها بودم. اینترنت تازه خانگی شده بود و چقدر هم گران بود. محتوای فارسی ش هم نزدیک به صفر بود. یک ماهنامه ای را مشترک بودم که اسمش "کتاب ماه کودک و نوجوان" بود. یک خانمی بود که نقد می نوشت برای کتاب های کودک و نوجوان. دست برقضا مهندس مکانیک هم بود. شکوه حاجی نصرالله. خوشم می آمد ازش. یک بار درباره کتاب های ترجمه شده کودک و نوجوان یک نقدی نوشته بود از لحاظ کلیشه های تبعیض جنسیتی. این خانم اولین کلمه ها را به من هدیه داد. همانی بود که دنبالش می گشتم. کلیشه های تبعیض جنسیتی. بعدن شد یکی از پرکاربردترین اصطلاحات من. مخففش کرده بودم و می گفتم ک.ت.ج. کم کم همه گیر شد این اصطلاح. هرکس من را می شناخت - و حتا نمی شناخت اما با واسطه ای به هم مربوط بودیم- می دانست ک.ت.ج چیست و حتا به کار می بردند این اصطلاح را. خلاصه جهانی شده بود.
چند شماره بعد یک نشستی بود توی همان کتاب ماه که گزارشش چاپ شده بود و درباره همین کلیشه های جنسیتی بود . سخنران های این نشست شادی صدر بود و معصومه انصاریان و جواد محقق و چند نفر دیگر. صحبت های شادی صدر را که خواندم نفسم به شماره افتاده بود. این زن کی بود که این طور همه رنج های کودکی مرا به زبان می آورد؟ افکار من را به این قشنگی به واژه تبدیل می کرد؟ این زن کی بود که این قدر نزدیک بود به من و من نمی شناختمش حتا؟ فهمیدم که وکیل است. دست به دامن یکی از فامیل های دور شدم که وکیل بود در تهران. شماره اش را گیر اوردم. زنگ زدم و فقط آدرس ایمیلش را ازش گرفتم. بعد ایمیل زدم و از دور دوست شدیم کم کم. تازه همان روزها سایت زنان ایران راه افتاده بود. بعدترش دیدم که یک ستون دارد توی روزنامه یاس نو درباره مسائل زنان. یادداشت های شادی را از روزنامه می بریدم و می چسباندم به دیوار اتاقم. برایم شده بود اسطوره منطق و استدلال و شجاعت و صراحت. کم کم دنیای من بزرگ تر شد. با فمینیست های زیادی آشنا شدم. فهمیدم که در این جهان تنها نیستم و این خودش تسکین بزرگی بود.
ترم دوم دانشگاه یک دوچرخه خریده بودم که تا دانشگاه را با دوچرخه بروم. شهری که تویش درس می خواندم شهر مزخرفی بود. با مردمی مذهبی نما، متظاهر، بداخلاق و بسیار دگم و متحجر. حراست دانشگاه را به هر بلا و بدتری که بود قانع کردم که دوچرخه سواری زنان قانونی است. اما یک روز، ترم سوم، افسر کلانتری نزدیک دانشگاه جلویم را گرفت و داد و بی داد و بد و بیراه که: زن هم مگه دوچرخه سوار میشه؟ حتا توی اروپا هم این طور نیس که زن دوچرخه سوا بشه! خیلی خشن بودند و می گفتند که ما مصوبه داریم برای غیرقانونی بودن دوچرخه سواری زنان. هرچه می گفتم توی شهر ما قانونی است زیر بار نمی رفتند. به شادی زنگ زدم. گفت برو ببین کدام نهاد یا سازمان مصوبه را تصویب کرده ازش به دیوان عدالت اداری شکایت می کنیم. نه کلانتری، نه فرماندهی نیروی انتظامی، نه فرمانداری هیچ کدام حاضر نبودند مصوبه را نشانم بدهند. می گفتند محرمانه است و عجیب که این همه با هم هماهنگ بودند پدسّگ ها. چهار ماه تمام دل من خون بود و موقع تنهایی اشک می ریختم. نه فقط به خاطر عشقم به دوچرخه سواری. دوچرخه سهم من از فضاهای عمومی بود. یک چیز فمینیستی بود و یک جور هنجارشکنی. آخرش شادی گفت پاشو بیا تهران به من وکالت بده از همان نیروی انتظامی شکایت می کنیم. نگفت هزار پرونده مهم تر از دوچرخه سواری تو هست. نگفت حالا بیخیال شو. حتا گفت هرچه به سرت آمده را بنویس و توی مطبوعات منتشر کن. وکالت دادم بهش. بعدن یک نسخه از وکالتنامه را بردم همان کلانتری. داستان را برایشان گفتم و گفتم که می دانم دروغ می گویند. دست و پایشان را گم کردند و اعتراف کردند که مصوبه ای در کار نیست. پنج ترم باقی مانده را بدون هیچ مزاحمتی تا دانشگاه رکاب می زدم.
حالا گریه من بند نمی آید وقتی خبرهای مربوط به زندانی بودن شادی را می خوانم. وقتی فکر می کنم نکند در زندان کتکش بزنند؟ نکند آزارش بدهند؟ نکند مریض بشود؟ می دانم قوی و شجاع و باهوش است. اما این روزها به هیچ چیزی نمی شود دل خوش کرد.
چند شماره بعد یک نشستی بود توی همان کتاب ماه که گزارشش چاپ شده بود و درباره همین کلیشه های جنسیتی بود . سخنران های این نشست شادی صدر بود و معصومه انصاریان و جواد محقق و چند نفر دیگر. صحبت های شادی صدر را که خواندم نفسم به شماره افتاده بود. این زن کی بود که این طور همه رنج های کودکی مرا به زبان می آورد؟ افکار من را به این قشنگی به واژه تبدیل می کرد؟ این زن کی بود که این قدر نزدیک بود به من و من نمی شناختمش حتا؟ فهمیدم که وکیل است. دست به دامن یکی از فامیل های دور شدم که وکیل بود در تهران. شماره اش را گیر اوردم. زنگ زدم و فقط آدرس ایمیلش را ازش گرفتم. بعد ایمیل زدم و از دور دوست شدیم کم کم. تازه همان روزها سایت زنان ایران راه افتاده بود. بعدترش دیدم که یک ستون دارد توی روزنامه یاس نو درباره مسائل زنان. یادداشت های شادی را از روزنامه می بریدم و می چسباندم به دیوار اتاقم. برایم شده بود اسطوره منطق و استدلال و شجاعت و صراحت. کم کم دنیای من بزرگ تر شد. با فمینیست های زیادی آشنا شدم. فهمیدم که در این جهان تنها نیستم و این خودش تسکین بزرگی بود.
ترم دوم دانشگاه یک دوچرخه خریده بودم که تا دانشگاه را با دوچرخه بروم. شهری که تویش درس می خواندم شهر مزخرفی بود. با مردمی مذهبی نما، متظاهر، بداخلاق و بسیار دگم و متحجر. حراست دانشگاه را به هر بلا و بدتری که بود قانع کردم که دوچرخه سواری زنان قانونی است. اما یک روز، ترم سوم، افسر کلانتری نزدیک دانشگاه جلویم را گرفت و داد و بی داد و بد و بیراه که: زن هم مگه دوچرخه سوار میشه؟ حتا توی اروپا هم این طور نیس که زن دوچرخه سوا بشه! خیلی خشن بودند و می گفتند که ما مصوبه داریم برای غیرقانونی بودن دوچرخه سواری زنان. هرچه می گفتم توی شهر ما قانونی است زیر بار نمی رفتند. به شادی زنگ زدم. گفت برو ببین کدام نهاد یا سازمان مصوبه را تصویب کرده ازش به دیوان عدالت اداری شکایت می کنیم. نه کلانتری، نه فرماندهی نیروی انتظامی، نه فرمانداری هیچ کدام حاضر نبودند مصوبه را نشانم بدهند. می گفتند محرمانه است و عجیب که این همه با هم هماهنگ بودند پدسّگ ها. چهار ماه تمام دل من خون بود و موقع تنهایی اشک می ریختم. نه فقط به خاطر عشقم به دوچرخه سواری. دوچرخه سهم من از فضاهای عمومی بود. یک چیز فمینیستی بود و یک جور هنجارشکنی. آخرش شادی گفت پاشو بیا تهران به من وکالت بده از همان نیروی انتظامی شکایت می کنیم. نگفت هزار پرونده مهم تر از دوچرخه سواری تو هست. نگفت حالا بیخیال شو. حتا گفت هرچه به سرت آمده را بنویس و توی مطبوعات منتشر کن. وکالت دادم بهش. بعدن یک نسخه از وکالتنامه را بردم همان کلانتری. داستان را برایشان گفتم و گفتم که می دانم دروغ می گویند. دست و پایشان را گم کردند و اعتراف کردند که مصوبه ای در کار نیست. پنج ترم باقی مانده را بدون هیچ مزاحمتی تا دانشگاه رکاب می زدم.
حالا گریه من بند نمی آید وقتی خبرهای مربوط به زندانی بودن شادی را می خوانم. وقتی فکر می کنم نکند در زندان کتکش بزنند؟ نکند آزارش بدهند؟ نکند مریض بشود؟ می دانم قوی و شجاع و باهوش است. اما این روزها به هیچ چیزی نمی شود دل خوش کرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر