تیر ۲۲، ۱۳۸۸

این جا، در این پرده، من ام

دلم برایت تنگ شده اما دستم نمی رود شعری، چیزی برایت بفرستم. تمام روز- این دو روز- به یادت بوده ام و صبح هایم با دلتنگی شروع شده. از آن دلتنگی ها که به روی خودم نمی آورم. "خاک غریب" جومپا لاهیری را توی این چند روز خواندم. دوچرخه سواری رفتم، وبلاگ خواندم، نقاشی کشیدم و خیابان گردی کردم و در تمام این مدت دلتنگی تو برای خودش یک گوشه زندگی ام نشسته بود. ساکت و آرام. اما حواسم بهش بود. از فراغت تابستانی ام، از کتابی که می خواندم، از بودن با دوستانم و بودن در شهری که دوس می دارم خوشحال بودم و لذت می بردم اما حواسم بود که تو نیستی و دیگر هیچ چیزی با هم بودن ما را تضمین می کند.
موقع خواندن کتاب به شخصیت ها فکر می کردم. بعضی هایشان شبیه من بودند اما هیچ کدام شبیه تو نبودند. حتا آن قدر حواسم به کتاب بود که ایراد های ترجمه اش به چشمم بیاید. نمی دانم این روزها تو چه کار می کنی. هیچ یادت هست که کتابی از من به امانت پیشت است یا نه. حدس می زنم تا به حال فرصت خواندنش را پیدا نکرده ای، اما حالا که فرصت کافی داری، هیچ حالش را داری که بخوانیش یا نه. دوست دارم این ها را بدانم.
راستش را بخواهی، این دلتنگی غافلگیرم کرده. همه روزهای این بهار وقتی به جدایی ناگزیرمان فکر می کردم هیچ احساس دلتنگی نمی کردم. حتا روزی که تو گفتی دلتنگم خواهی شد و از روی ادب یا مهربانی گفتم من هم همین طور، از این که حس می کردم دلتنگت نخواهم شد عذاب وجدان داشتم. نمی دانم می گذرد یا نه. گاهی حس می کنم این دلتنگی زیاد است و سایه اش روی تمام روزم افتاده است. میل زیادی به نوشتن دارم. نوشتن با روان نویس های نوک نمدی رنگارنگی که توی شهری که درس می خوانم جا گذاشته ام، توی سررسید جلد قهوه ای ای که اواخر تابستان سال گذشته، پیش از شروع ترم هفتم خریده بودم. روراستی ای که با خودم در آن سررسید دارم برایم تازگی دارد و حس بسیار خوبی است. آرزو داشتم این روراستی را می شد با تو داشته باشم. همه این حرف ها را، حس هایم، و کتاب هایم را با تو شریک می شدم. خیلی ساده می گفتم: دل میل تو داره، سزاوارم بیا...

۲ نظر: