آفتاب کوهستان صورتم را سوزانده است. لپهایم قرمز، دماغم قرمز. وقتی برگشتم خانه موهایم را شستم، وگرنه هنوز پیچپیچی بودند، از باد که تمام روز پیچیده بود تویشان. غروب، وقتی جمعواری میکردیم که برگردیم علی شال آبیم را داد دستم. آه، آنقدری شاد بودم که یادم رفته بود در دنیا شال و روسری هم هست. آه. باورم نمیشود آن همه خوشی را. فکر میکنم شاید خواب بودم، خواب دیدهام.
اول صبح، پیش از رفتن، بدو بدو رفته بودم بیرون و دربهدر پی یک چاپخانه گشته بودم که باز باشد. یک مغازهی تایپ و فتوکپی باز بود که تویش فقط یک نفر بود که آن هم خیلی پیر بود. داشت برای یک پیرمرد دیگر چیزی را کپی میکرد. گفتم میخواهم چیزی را پرینت بگیرم. گفت «پرینث؟ چی هست؟»، پرینترهای مغازهی خودش را نشانش دادم: «یعنی چاپ، از اینها». گفت مسئولش امروز نمیآید. تعطیل است امروز. پریشان و دلناگران رفته بودم وسط پاساژ قدیمی دوطبقهی روبازی که آن نزدیکی بود. پاساژ پروک پروک میزد و فقط یک مغازه توی طبقهی دوم باز بود که از بختیاری من هماینکارها را که من میخواستم میکرد. از پلههای تنگ و تاریکش رفتم بالا. یک پیرمرد آرام نشسته بود در دکان و دیگر هیچ. پیرمرد مهربان زنگ زد به آقارضا که بلد بود پرینت بگیرد و بهش گفت زود بیاید. حتا گفت اگر بلد ام می توانم خودم پرینت بگیرم. Word 2007 هم می دانست چیاست. چشمم را کلاغ دراورد تا آقارضا آمد. قرار بود حسین بیاید دنبالمان. آقارضا که امد خواهرم زنگ زد و گفت که حسین دارد میآید، زود باش بیا. خودم را مظلوم کردم و گفتم که بدون من بروند. خواهرم دوباره زنگ زد و گفت که حسین میرود بنزین بزند و من وقت دارم خودم را برسانم. چه حیف بود اگر جا میماندم. هوای آنجا بوی نگارمن میداد. نگارمن روستای کوچکی است توی استان سمنان، پشت هماین کوههایی که من عاشقشان ام. محلیهایش خودشان میگویند نکارمن بهش. بچه که بودیم تابستانها میرفتیم آنجا خانهی عموجان. نهر آب داشت، درخت های سیب و زردآلو و هوای خنک و یک عالمه جا برای اینکه بازی کنیم. کوه و تپه و دشت. بازی، آسودگی، سرخوشی ناب.
خواهرم گفت «بوی نکارمن میده هوا». چشمهام را بستم و نفس کشیدم. بوی نکارمن میداد. هماین بوی قدیمی شاید مرا هوایی کرد که آنهمه اندوه فراموشم شد و آنهمه خوشی کردم. شاید هم بادهای تند کوهستان بود که اندوه را از جا میکند و میبرد. یا خود کوهستان بود که چندساعتی بار اندوه ما را به دوش گرفته بود.
اول صبح، پیش از رفتن، بدو بدو رفته بودم بیرون و دربهدر پی یک چاپخانه گشته بودم که باز باشد. یک مغازهی تایپ و فتوکپی باز بود که تویش فقط یک نفر بود که آن هم خیلی پیر بود. داشت برای یک پیرمرد دیگر چیزی را کپی میکرد. گفتم میخواهم چیزی را پرینت بگیرم. گفت «پرینث؟ چی هست؟»، پرینترهای مغازهی خودش را نشانش دادم: «یعنی چاپ، از اینها». گفت مسئولش امروز نمیآید. تعطیل است امروز. پریشان و دلناگران رفته بودم وسط پاساژ قدیمی دوطبقهی روبازی که آن نزدیکی بود. پاساژ پروک پروک میزد و فقط یک مغازه توی طبقهی دوم باز بود که از بختیاری من هماینکارها را که من میخواستم میکرد. از پلههای تنگ و تاریکش رفتم بالا. یک پیرمرد آرام نشسته بود در دکان و دیگر هیچ. پیرمرد مهربان زنگ زد به آقارضا که بلد بود پرینت بگیرد و بهش گفت زود بیاید. حتا گفت اگر بلد ام می توانم خودم پرینت بگیرم. Word 2007 هم می دانست چیاست. چشمم را کلاغ دراورد تا آقارضا آمد. قرار بود حسین بیاید دنبالمان. آقارضا که امد خواهرم زنگ زد و گفت که حسین دارد میآید، زود باش بیا. خودم را مظلوم کردم و گفتم که بدون من بروند. خواهرم دوباره زنگ زد و گفت که حسین میرود بنزین بزند و من وقت دارم خودم را برسانم. چه حیف بود اگر جا میماندم. هوای آنجا بوی نگارمن میداد. نگارمن روستای کوچکی است توی استان سمنان، پشت هماین کوههایی که من عاشقشان ام. محلیهایش خودشان میگویند نکارمن بهش. بچه که بودیم تابستانها میرفتیم آنجا خانهی عموجان. نهر آب داشت، درخت های سیب و زردآلو و هوای خنک و یک عالمه جا برای اینکه بازی کنیم. کوه و تپه و دشت. بازی، آسودگی، سرخوشی ناب.
خواهرم گفت «بوی نکارمن میده هوا». چشمهام را بستم و نفس کشیدم. بوی نکارمن میداد. هماین بوی قدیمی شاید مرا هوایی کرد که آنهمه اندوه فراموشم شد و آنهمه خوشی کردم. شاید هم بادهای تند کوهستان بود که اندوه را از جا میکند و میبرد. یا خود کوهستان بود که چندساعتی بار اندوه ما را به دوش گرفته بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر