خرداد ۲۷، ۱۳۸۹

رابین‌هود

غروب که شد دیگر بلند شدم لباس بپوشم و بروم بیرون. تابستان‌ها عزا دارم موقع بیرون رفتن. یک فصل آه و زاری می‌کنم وقتی مانتو و روسری می‌پوشم. خیلی وقت‌ها ترجیح می‌دهم بمانم خانه و جایی نروم. اما خوب شد که ام‌روز بالاخره رفتم بیرون. باد خوبی می‌وزید که هی شالم را از سرم می‌انداخت و من هم می گذاشتم بیندازد و چند قدم هم‌آن‌طوری می‌رفتم و باد منگوله‌های مویم را که از دست کش در رفته بودند تکان می‌داد. باد خنک بود، جانم را تازه می‌کرد. پول خرد برداشته بودم که با تاکسی بروم. می‌خواستم شکلات بخرم. وقتی دیدم باد این‌قدر خوب است پیاده رفتم. پیاده‌رو شلوغ بود. یک‌عالمه بچه. دختربچه‌های خوش‌بختی پیرهن‌های نخی بی‌آستین پوشیده بودند و موهایشان را مدل خرگوشی بسته بودند. یا شلوارک پوشیده بودند و خوش‌حال بودند. یک دخترکی هم دیدم با شلوار پلنگی سبزطوسی و تی‌شرت زیتونی ساده. موهاش را خرگوشی بسته بود. لاغر بود اما نه ریغو. هیکل ورزش‌کاری. ده ساله بود شاید. خوش‌حال شدم از دیدنش. وسط این همه بچه با لباس‌هایی که عکس باربی رویش چاپ شده و کیف‌هایی که عکس باربی رویش چاپ شده، دیدن این بچه خوش‌حال کننده بود.  داشت سعی می‌کرد مخ مامان‌ش را برای خریدن یک اسباب‌بازی بزند. یک‌کمی مثل بچگی من بود. آن وقت‌ها که دوست داشتم رابین‌هود باشم و با چوب درخت انار باغ‌چه تیر و کمان درست می‌کردم  و با کش سفید یک‌سانتی. لوله‌ی مقوایی وسط فویل آلومینیوم را هم کرده بودم تیردان. تهش را با چسب نواری بسته بودم و یک ریسمان به دوطرفش بسته بودم که بیندازمش روی کولم. یک‌بار با یکی از هم‌آن تیر و کمان‌ها شیشه‌ی چراغ‌نفتی را که لب طاق‌چه بود شکاندم. هنوز یکی توی زیرزمین داریم، با کلاه حصیری که یک‌دانه پر طوطی هم زده بودم به‌ش. یک انگشت خاک رویش نشسته الان. 

۲ نظر:

  1. شاید بهتر باشد بروی از زیرزمین بیاریشان. شاید یاید دوباره رابین هود شوی!

    پاسخ دادنحذف
  2. زیباست
    وتحسین برانگیز
    خودمانی ودوست داشتنی
    همه چیزهای "حسرت برانگیز" در این مملکت تقریبا صفات بالا را دارند

    پاسخ دادنحذف