صدای آسمانغرمبه و آهنگی که سهروز است یکسره گوش میدهم و بعد ازسهروز هنوز دلم را میلرزاند یکجاهاییش. تازگیها استروژن که بالا باشد میفهمم. از داغ بودن تنم و از این که همهش عاشق ام. از روی زمان هم میشود فهمید. همه اینها را تازه کشف کردهام. برای دوچرخهسواریم خوب است، چون انرژیم بیشتر است، کمتر احساس خستگی میکنم. اما در مجموع لجم میگیرد. دوست ندارم اسیر هورمونها باشم. انگار یک ناشناس دارد کنترلت میکند.
پنجره را باز کردم، نشستم روی رف. دلم را دست باد خنک دادم و فکر کردم چهرا این همه اهمیت میدهم به حسها. روی قاب توری پنجره یک تاریخ مدادی هست و کنارش امضای اسمم در ۱۵ سالگی. زمانی که برای خودم مرکز جهان بودم. هنوز هم باید باشم. با این تفاوت که تصوری از جهان ندارم. همهچیز توی مه و غبار است. فکر میکردم بزرگتر که بشوم جهان شفافتر میشود. بدتر شد.
چیزی برای نوشتن ندارم. آدمی که زندگی نمیکند از چه باید بنویسد؟ اگر امتحان داشتم، دستکم در فاصلهی رخوتناک بین دو امتحان کمی زندگی میکردم. زندگی مثل بستنی آب میشود و فقط شلئین* میشوم.
* نوچ، چسبناک
پنجره را باز کردم، نشستم روی رف. دلم را دست باد خنک دادم و فکر کردم چهرا این همه اهمیت میدهم به حسها. روی قاب توری پنجره یک تاریخ مدادی هست و کنارش امضای اسمم در ۱۵ سالگی. زمانی که برای خودم مرکز جهان بودم. هنوز هم باید باشم. با این تفاوت که تصوری از جهان ندارم. همهچیز توی مه و غبار است. فکر میکردم بزرگتر که بشوم جهان شفافتر میشود. بدتر شد.
چیزی برای نوشتن ندارم. آدمی که زندگی نمیکند از چه باید بنویسد؟ اگر امتحان داشتم، دستکم در فاصلهی رخوتناک بین دو امتحان کمی زندگی میکردم. زندگی مثل بستنی آب میشود و فقط شلئین* میشوم.
* نوچ، چسبناک
دوست دارم این نوشته ها را..
پاسخ دادنحذفممنون شهرزاد جان
پاسخ دادنحذفآخه چرا از هورمونآ لجت میگیره؟ من خوشم میاد از جولون دادنشون
پاسخ دادنحذفخیلی خصوصی و جالبن
از عارض شدن ناگهانیشون خوشم میاد
مثه ابرهای بندره. تیز بارون میگیره و یهو هم رها میشه...