بهمن ۰۴، ۱۳۸۹

غرغر

پیش‌نویس: من عصبانی‌ام. می‌خوام غرغر کنم. روی این یادداشت نوت نگذارید، شر نکنید، زیرش کامنت نذارید. هر فحش و فضیحتی می‌خواهید به نگارنده بدهید توی دلتان بدهید. توی چت به هم‌دیگر بگویید. جلوی من نگویید. بگویید هم کاری از دست من برنمی‌آید البته.

وقتی دوستم پیش‌نهاد داد بروم پیش‌شان کار کنم اولش کلی ذوق کردم. بعدتر فکر کردم نکند تو هم به واسطه آشنایی‌ت با او که خود احمقم مسببش بوده ام بیایی همان‌جا. به کائنات قسم که من حسود نیستم. کاش اصلن بروی توی ناسا کار کنی. رئیس ایران‌خودرو بشوی. ولی دیگر تحمل ندارم دور و بر من باشی. توی زندگی من باشی و روی همه چیز تاثیر بگذاری. تاثیر که چه عرض کنم، به همه‌چیز گند بزنی. از علایقم گرفته تا روابطم. بالاخره باید بگویم تا دیگر حرص نخور‌م. بله جانم، تو به همه‌چیز گند زده‌ای. تقصیر خودم هم بوده. هی گفتم فلان سوال را داری، بیا من فلان رفیق را دارم که وارد است، از او بپرس. بعد رفته‌ای سر سه‌سوت صمیمی شدی با طرف، خب خیلی هم خوب. اصلن عالی. ولی من بنا نبود با این آدم بروم بیرون شام بخورم. بنا بود فقط گاهی به هم تلفن بزنیم و در مورد مسائل مشخصی حرف بزنیم. بعد حواسم نبوده، برداشته‌ای مرا برده‌ای با این آدم شام خورده‌ام. طرف هم ملچ‌مولوچ کرده حال من را به‌هم زده. آدمی که قرار بوده فقط باهاش برم دوچرخه‌سواری را آورده‌ای روز تولدم نشانده‌ای ور دلم که راجع به موضوعی که علاقه ندارم از زاویه‌ای که علاقه ندارم با کلماتی که علاقه ندارم باهام صحبت کند و من هی لب‌خند بزنم. بعد من از آدمی که پای خوبی برای دوچرخه‌سواری بود متنفر شدم. دیگر موقع دوچرخه‌سواری هم تحملش را نداشتم. جای همه آدم‌ها را توی زندگی من تغییر دادی. نشستی کنار من و آدمی که تا قبل از تو من فقط باهاش حرف‌های جدی می‌زدم جوک گفته‌ای و خندیده‌ای. شوخی‌های بین خودمان را آورده‌ای ریخته‌ای وسط. تو به رابطه خودمان هم گند زدی. پارسال دم تولدت دختره زنگ زده بود که بریم برات کادوی تولد بگیریم. آمد بالای سرم تا برات یک کوفتی انتخاب کردم و خریدم. اصلن هول شدم نفهمیدم چی خریدم. نشد مثل همیشه یک ابتکاری بزنم و یک‌چیز عجیب و غریب که کیف کنی برات بخرم. آن‌قدر رابطه‌مان را توی عرصه عمومی مطرح کردی، ان‌قدر توی عکس‌های دسته‌جمعی چسبیدی به من، آن‌قدر فرصت با دیگران بودن را از من گرفتی، که یک روز دیدم هرکس من را می‌بیند بعد از سلام احوال‌پرسی خبر تو را از من می‌گیرد.
دوچرخه‌سوارت کردم، گند زدی به سبک و ساعت و همه‌چیز دوچرخه‌سواری‌م. کتاب‌خوان و شعرخوانت کردم، گند زدی به شعر و کتاب. دوکلمه حرف می‌زدم باهات، یک‌چیزی غلط‌غولوط یاد می‌گرفتی فرداش تحویل بقیه می‌دادی، طبعن غلط‌غولوط. از یک جایی هی گفتم نکن. هی گفتم خسته شدم، خسته‌ام می‌کنی، حالم را بهم نزن لطفن با این ادا-اطوارها. باز هی ادا-اطوار در آوردی. حالا شده‌ام چوب دوسر نجس. شده ام دوست بی‌معرفت. ولی هرچی هم که دوری کنم دیگر فایده ندارد. آمده‌ای همه‌جا حضور خودت را ثبت کرده‌ای.
یک‌بار پسرک ازم پرسید که چرا این هی ادای تو رو در میاره؟ تو را می‌گفت. من خر کلی زور زدم توجیه کنم که تو ادای من را در نمیاری و قضیه کمی پیچیده‌تر است. پرسید دوستت دارم؟ نتانستم بگم نه. فقط یک سکوت طولانی کردم و او نتیجه گرفت که دوستت ندارم. برایش توضیح دادم که شاید این دوست‌نداشتن، ناشی از نزدیک شدن زیاد تو به من بوده. گفتم شاید هرکس دیگر این‌همه بیاید نزدیک و همه‌جای زندگی‌م خودش را پخش کند همین‌قدر ازش فراری بشوم. خیلی آمدی جلو. خیلی آمدی توی زندگی‌م. خیلی وراجی کردی و آن‌قدر نزدیک آمدی که دیگر تحمل نداشتم. یک چرندی توی کتاب ادبیات دبیرستان بود که یک جمله‌ش هم شده بود نکته کنکوری: گل زیر انگشت تشریح می‌پژمرد. به گوش من جمله مسخره‌ و لوسی است. ولی محتواش می‌شود حکایت من و تو.

۱ نظر:

  1. خیلی ازآدمها اینجوری اند ،بد نیستند ولی مچور نیستند. حریم ها را نمیشناسند.تو باید با کسی باشی که مزاحم تنهایی هایت نشود.

    پاسخ دادنحذف