پردهها را زده ام کنار تا از همینجا که پشت میز نشستهام و کار میکنم بارش برف را هم تماشا کنم. به پنبهدانه میمانند. گل صدبرگ هم گوش میکنم بعد از مدتها. پسزمینه برف آپارتمانهای روبهرویی اند. پیشترها پسزمینهاش میشد چنارهای کوچههای پشتی. پیشترک کوههای برفزده که مثل دیوار ایستادهاند پای شهر. باز هم پیشتر تپههای میدان تیر. حالا فقط دیوار است. روزی که آن دورها آپارتمان ساخته بودند و دیگر درختهای بید و تپهها را نمیتوانستم ببینم ده ساله بودم و گریه کردم. بابا اشکهایم را پاک کرد و همانطور که دستش دور شانهام بود و دوتایی از پنجره بیرون را تماشا میکردیم گفت: یک روزی میرسد که آسمان را هم نمیتوانیم ببینیم. این فکر که همه چیز رو به بدتر شدن میرود دست از سرم برنمیدارد. ...
داشتم این ها را مینوشتم که آنوش اساماس داد. اول صبحی بهش پیغام داده بودم که برف را. زنگ زدم ببینم کنسرت اسفند را همراهم میاید یا نه. گفت کاش توی این هوا میرفتیم بیرون. آبجوش و قوری و لیوان برداشتم با بیسکوئیت و شکلات و رفتم دنبالش. هرچی بالاتر رفتیم برف بیشتر میشد و یواش یواش میرفتیم که پرت نشویم توی دره. بالاها یکجا ایستادیم و برفبازی یک خانواده را تماشا کردیم. مادره فرز و چابک به بچههاش گوله برفی میزد. خوشمان آمده بود. چای درست کردیم و زیر برف چای خوردیم. از آنوش عکس گرفتم. زیباست. از همان موقع مهدکودک که دوست بودیم زیبا بود. گفتم چه خوب است که بزرگ شدهایم و میتوانیم خودمان دوتایی برویم اینور و آنور. نان محلی خریدیم و گذاشتیم توی کیسهی پارچهای که لیوانها تویش بودند. یواش یواش سرسر گردیم و آمدیم پایین و نان گرم خوردیم. حالا که برگشته ام خانه برف دوباره تند شده و همسایه آمده پشت پنجره عکس میگیرد. دختر جوانی است با پیراهن قرمز بیآستین و موهای جمعکرده بالاسر. نمیتوانم تصور کنم که باهاش دوست بشوم. شاید اگر موهایش کوتاه بود میتوانستم تصور کنم. چه ربطی دارد؟ موهای خودم که بلند اند. نمیدانم. شاید شنبه موهایم را کوتاه کنم.
داشتم این ها را مینوشتم که آنوش اساماس داد. اول صبحی بهش پیغام داده بودم که برف را. زنگ زدم ببینم کنسرت اسفند را همراهم میاید یا نه. گفت کاش توی این هوا میرفتیم بیرون. آبجوش و قوری و لیوان برداشتم با بیسکوئیت و شکلات و رفتم دنبالش. هرچی بالاتر رفتیم برف بیشتر میشد و یواش یواش میرفتیم که پرت نشویم توی دره. بالاها یکجا ایستادیم و برفبازی یک خانواده را تماشا کردیم. مادره فرز و چابک به بچههاش گوله برفی میزد. خوشمان آمده بود. چای درست کردیم و زیر برف چای خوردیم. از آنوش عکس گرفتم. زیباست. از همان موقع مهدکودک که دوست بودیم زیبا بود. گفتم چه خوب است که بزرگ شدهایم و میتوانیم خودمان دوتایی برویم اینور و آنور. نان محلی خریدیم و گذاشتیم توی کیسهی پارچهای که لیوانها تویش بودند. یواش یواش سرسر گردیم و آمدیم پایین و نان گرم خوردیم. حالا که برگشته ام خانه برف دوباره تند شده و همسایه آمده پشت پنجره عکس میگیرد. دختر جوانی است با پیراهن قرمز بیآستین و موهای جمعکرده بالاسر. نمیتوانم تصور کنم که باهاش دوست بشوم. شاید اگر موهایش کوتاه بود میتوانستم تصور کنم. چه ربطی دارد؟ موهای خودم که بلند اند. نمیدانم. شاید شنبه موهایم را کوتاه کنم.
آخرین برفی که تو گرگان دیده م رو یادم نمیاد، این برفو هم اونجا نبودم. به طرز مسخره ای درست تا سه ساعت قبلش بودم اما...
پاسخ دادنحذفگل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت
پاسخ دادنحذفکه گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد