روزهای زیادی است که دلتنگ نیستم. و بیشتر وقتها احساس میکنم چیزی گم کردهام. نمیدانم چهقدر گذشته. دو هفته یا سه هفته. نمیتوانم بشمرم. ذهنم در برابر شمردن روزها اینرسی دارد. آنروز رفته بودم دوچرخهسواری، دوست مینا از کرمانشاه آمده بود، توی جنگل دیدمشان. بعد رفتیم خانه میناشان قرمهسبزی خوردیم. بعد دوباره رفتیم به سمت کوه. دوست مینا آهنگ کردی محبوبم را برایم ترجمه کرد. خالهام اصرار کرد شب پیششان بمانم. ولی من برگشتم خانه. بعد آن اتفاق افتاد و دل من از همهچیز خالی شد. دیگر نرفتم دوچرخهسواری. دیگر دلتنگ نشدم. تمام این دو یا سه هفته را مثل حشرات زندگی کردم. در پناه برگی که اتاقم بود.
دوستم میگفت چرا نمیگذارم شریک باشد در حالم؟ نمیدانم کدام حال. کدام غم. شبها گریه میکردم. با احساس بیپناهی و بیکسی. با اینحال از مصاحبت بیشتر آدمها فراری بودم. یکبار هم رفتم پهلوی خواهرم گریه کردم. فاطمه هم بود. دوتایی دلشان برایم سوخت. گفتند دلت برای مامانبزرگ تنگ شده؟ گفتم نه. چون گریهام برای مامانبزرگ نبود. برای او وقتی غمگین بودم که میخواست حرف بزند و نمیتوانست. و وقتی که میدانستم آرزو دارد در خانهی خودش باشد و امکانش نبود. بعدش دیگر برای چی باید گریه میکردم. برای اینکه دیگر برایم قصهی خاله چُسُن نمیگوید؟ این را که خیلی وقت بود دیگر نمیتوانست برایم بگوید.
وقتی کسی میمیرد آدم با فنا روبهرو میشود. با چیزی که همیشه میدانسته از نزدیک روبه رو میشود. هرچه آدمی که مرده برایت زندهتر بوده باشد، این رویارویی سختتر است. یعنی آدم که میگویم، منظورم این است که برای من اینطور است. تجربه من اینطوری است. پریشان میشوم. من که زیاد به مرگ فکر میکنم. شاید روزی هزار بار. و باز اینهمه برایم سخت است. طوری که انگار بار اول است که متوجه این واقعیت میشوم. تمام این شبها احتمالن برای خودم گریه کردهام. برای اینکه انسان ام و روزی خواهم مرد. و برای اینکه نمیفهمم چرا این همه میل به زنده بودن دارم. نمیفهمم چه چیز زندگی را اینطور سخت میخواهم.
برای دوست داشتن لازم است آدم کمی مست باشد. یعنی برای من اینطوری است. حالا دو یا سه هفته است که من حتا یکذره هم مست نمیشوم. با این همه هوشیاری دلتنگ شدن برایم ممکن نیست.
امروز رفتم دوچرخهسواری. صبح رفتم. بعدازظهر هم مهمان داشتم. دوستهای فمینیستم، منهای سپیده که نبود. همه آن پنجنفر دیگر را بهخاطر این دعوت کرده بودم که دلم برای سپیده بسیار بسیار بسیار تنگ بود. و هنوز هم هست. اما این دلتنگی فرق دارد با آن دلتنگی که از دست دادهام. با دوستانم حرف زدیم. فکرهای چندماه اخیرم را برایشان گفتم و با هم دربارهشان بحث کردیم. حالا احساس خستگی خوشآیندی دارم. با اینحال بساطم را پهن کردهام که کار کنم. شاید باید زندگی را با همین چیزها پر کنم تا بتوانم نگهش دارم. با کار، با صحبت دوستهایم، با عوض کردن آب تُنگ فسانه، دوچرخه و دلتنگیهای کوچک، اگر که برگردند. و بعدش، نمیدانم. نمیدانم دلم چه میخواهد، و وقتی نمیدانم چه کار میتوانم برایش بکنم. چهطور میتوانم تسکینش بدهم. تازه اگر تسکینی باشد.
دوستم میگفت چرا نمیگذارم شریک باشد در حالم؟ نمیدانم کدام حال. کدام غم. شبها گریه میکردم. با احساس بیپناهی و بیکسی. با اینحال از مصاحبت بیشتر آدمها فراری بودم. یکبار هم رفتم پهلوی خواهرم گریه کردم. فاطمه هم بود. دوتایی دلشان برایم سوخت. گفتند دلت برای مامانبزرگ تنگ شده؟ گفتم نه. چون گریهام برای مامانبزرگ نبود. برای او وقتی غمگین بودم که میخواست حرف بزند و نمیتوانست. و وقتی که میدانستم آرزو دارد در خانهی خودش باشد و امکانش نبود. بعدش دیگر برای چی باید گریه میکردم. برای اینکه دیگر برایم قصهی خاله چُسُن نمیگوید؟ این را که خیلی وقت بود دیگر نمیتوانست برایم بگوید.
وقتی کسی میمیرد آدم با فنا روبهرو میشود. با چیزی که همیشه میدانسته از نزدیک روبه رو میشود. هرچه آدمی که مرده برایت زندهتر بوده باشد، این رویارویی سختتر است. یعنی آدم که میگویم، منظورم این است که برای من اینطور است. تجربه من اینطوری است. پریشان میشوم. من که زیاد به مرگ فکر میکنم. شاید روزی هزار بار. و باز اینهمه برایم سخت است. طوری که انگار بار اول است که متوجه این واقعیت میشوم. تمام این شبها احتمالن برای خودم گریه کردهام. برای اینکه انسان ام و روزی خواهم مرد. و برای اینکه نمیفهمم چرا این همه میل به زنده بودن دارم. نمیفهمم چه چیز زندگی را اینطور سخت میخواهم.
برای دوست داشتن لازم است آدم کمی مست باشد. یعنی برای من اینطوری است. حالا دو یا سه هفته است که من حتا یکذره هم مست نمیشوم. با این همه هوشیاری دلتنگ شدن برایم ممکن نیست.
امروز رفتم دوچرخهسواری. صبح رفتم. بعدازظهر هم مهمان داشتم. دوستهای فمینیستم، منهای سپیده که نبود. همه آن پنجنفر دیگر را بهخاطر این دعوت کرده بودم که دلم برای سپیده بسیار بسیار بسیار تنگ بود. و هنوز هم هست. اما این دلتنگی فرق دارد با آن دلتنگی که از دست دادهام. با دوستانم حرف زدیم. فکرهای چندماه اخیرم را برایشان گفتم و با هم دربارهشان بحث کردیم. حالا احساس خستگی خوشآیندی دارم. با اینحال بساطم را پهن کردهام که کار کنم. شاید باید زندگی را با همین چیزها پر کنم تا بتوانم نگهش دارم. با کار، با صحبت دوستهایم، با عوض کردن آب تُنگ فسانه، دوچرخه و دلتنگیهای کوچک، اگر که برگردند. و بعدش، نمیدانم. نمیدانم دلم چه میخواهد، و وقتی نمیدانم چه کار میتوانم برایش بکنم. چهطور میتوانم تسکینش بدهم. تازه اگر تسکینی باشد.
خانم محترم
پاسخ دادنحذفمن روزی چند بار میام می بینم هیچ چیز جدیدی نیست
باور بفرمایید شما نسبت به خوانندگانتون مسؤلین
حالا چون خوب می نویسین دلیل نمی شه کم بنویسین که
نمی دونم، شاید اگه زیاد بخواین بنویسین دیگه نتونین اینجوری بنویسین
شاید
خوش بزیید