بهمن ۱۷، ۱۳۸۹

آن کبوتر خوش‌حال

اول راهنمایی که بودیم، یک روز یکی از بچه‌ها از معلم علوم مان پرسید چرا همه دانشمند‌ها مرد هستند؟ معلم‌مان کمی من‌ و من کرد و بچه‌ها همه من را نگاه می‌کردند. فوری گفتم ماری اسکلدوفسکا. بچه‌ها قبول نکردند، گفتند همیشه همین یکی را می‌شنویم،غیر از این چی. من اول راهنمایی خیلی کوچک بودم. بلد نبودم استدلال کنم و موانع تاریخی و غیره را برای این مسئله بشمرم که بچه‌ها بدانند اگرچه ممکن است همه دانشمندان مرد باشند، ولی با درنظر گرفتن شرایط گفتن این‌که زن‌ها نمی‌توانند درست نیست. غیر از این که بلد نبودم جایی هم ندیده بودم و نشنیده بودم. هیچ فمینیستی را نمی‌شناختم و هیچ حرف فمینیستی‌ای نشنیده بودم. اما توی همان حال درماندگی که بچه‌ها نگاهم می‌کردند و منتظر جوابی که نداشتم بودند، توی همان حالی که توی دلم می‌گفتم راست می‌گویند، زن دانشمند نداریم، حالا چه‌کار کنم؟ توی همان حال هم مطمئن بودم که به گزاره «پس معلوم است که اشکال از زن بودن است» تن نخواهم داد. مومنانه فکر می‌کردم که حتمن جایی، در کاغذی، کتیبه‌ای در اعماق زمین، نوشته‌اند که زن‌های دانشمند زیادی وجود دارد. یا نوشته‌اند که یک آدم بدجنس همه زن‌های دانشمند را کشته و اسم‌شان را از صفحه روزگار محو کرده. یا فرمولی هست که ثابت خواهد کرد زن‌ها می‌توانند. دو-سه سال بعد که دستم به اینترنت رسید اولین چیزهایی که سرچ کردم female scientists و female engineer بود.
همان سال‌ها دخترخاله‌م که دوسال از من بزرگ‌تر بود از رنج‌های جسمانی زن بودن می‌گفت. من لجم می‌گرفت و دوست داشتم ثابت کنم که این دردها حتمن یک دلیل بیرونی دارند. کوچک‌تر هم که بودیم توی بازی‌هامان که بازسازی فیلم‌ها و کارتون های خارجی بود، او دوست داشت نقش پسرها را بازی کند، چون به نظرش اغلب دخترها لوس بودند و ماجراجو نبودند. من زیر بار پسر شدن نمی‌رفتم و نقشم را با تمام ماجراجویی‌هاش در قالب دختر بازی می‌کردم. قانون ذهن من می‌گفت من نیستم که باید تغییر کنم، نقش‌ها، محدودیت‌ها و قوانین اند که باید تغییر کنند. حس می‌کردم این حقیقتی است که یک‌روز بر همگان روشن می‌شود و همه زن‌ها سربلند خواهند شد.
امروز تقریبن دوبرابر آن موقع‌ها سن دارم و نگاهم به این مسائل کاملن فرق کرده است. دیگر دلیلی نمی‌بینم برای موجه نشان دادن حق‌خواهی‌م چیزی را ثابت کنم. با این حال می‌توانم جواب آن دست سوال‌ها را به خوبی بدهم. یادآوری آن تفکرات مومنانه لبخند به لبم می‌آورد. آن ایمان کودکانه دست من را گرفت و از آن سال‌های سخت به سلامت بیرونم آورد. حالا بدون آن هم می‌توانم اعتماد به‌نفس داشته باشم، با خودم احساس خویشی کنم و از تلاش برای گرفتن حقوق طبیعی‌م -هرقدر هم که دور از دست‌رس به‌نظر بیاید- خسته نشوم. توی یکی از یادداشت‌های دوره راهنمایی‌م نوشته‌م: هوی! نگار خانمی که الان بیست سالت شده، سی سالت شده، من را یادت هست؟ حالا این‌جا جوابش را می‌نویسم: خوب تو را یادم هست خنگول جان. و ممنون ام ازت، که مومن بودی.

۲ نظر:

  1. Merc vase in neveshte, alan aval sobhe Monday hast va man mitoonam begam, you made my week:)

    پاسخ دادنحذف
  2. من در کودکی یه کتابی داشتم اسمش بود "زنان ریاضی دان و دانشمند"، و و کسی که داده بودش اولش نوشته بود: "به امید اینکه تو هم روزی یکی از زنان بزرگ این سرزمین باشی.". و تو نمی دونی من چه شبایی با این رویا خوابیدم.

    پاسخ دادنحذف