اسفند ۰۲، ۱۳۸۹

ابرها

امروز بعدازظهر آسمان ابری بود. ابرهایش تیره بودند. ندیدم باران ببارد ولی هربار رفتم پای پنجره زمین تر بود. بعدازظهر ابری زمستان اگر آدم درس و مشق نداشته باشد خیلی خوب است. می‌شود خزید زیر لحاف و با گوشه چشمی به آسمانِ گرفته کتاب‌های تکراری خواند. ولی این کار را نکردم. چون فکر می‌کردم می‌شود کارهای جالب‌تری کرد. درواقع همیشه فکر می‌کنم می‌شود کارهای جالبی کرد. ولی می‌بینم که وقت‌های زیادی حوصله‌م سر رفته و نمی‌دانم چه‌کار کنم. این‌جور وقت‌ها اصلن به فکرم نمی‌رسد که چه کارهای جالبی می‌شود کرد. تمام زندگی‌م مثل همین بعدازظهر می‌گذرد. هی می‌خواهم کار جالب‌تری بکنم و هیچ‌کار جالبی هم نمی‌کنم. همه‌چیز توی ذهنم جالب و باشکوه اند. وقتی واقعی می‌شوند رنگ و رویشان می‌رود و معمولی و کسالت‌بار می‌شوند.

۱ نظر:

  1. وقتی یه اتفاق خیلی خوبی برام می افته زیاد خوشحال نمی شم. انگار باورم نمی شه که ممکنه اون اتفاق افتاده باشه. نوشته ت قشنگ بود :)

    پاسخ دادنحذف