اسفند ۲۵، ۱۳۸۹

سختی‌ها

مامان را بردم در خانه‌ی حمیده خانم، خیاط، لباسش را بگیرد. ماندم توی ماشین تا مامان برگردد. درهای آپارتمان چارطاق باز بود و داشتند پارکینگ و جلوی در را می‌شستند. یک زن و یک مرد بودند. زن پیراهن فیروزه‌ای پوشیده بود با چارقد زرد که دستک‌هایش را برده بود پشت گردنش گره زده بود. جارو به‌دست، خم شده بود و پیاده‌روی عریض جلوی ساختمان را جارو می‌کشید. مرد شلنگ به‌دست آب می‌پاشید جلوی جارو. مامان قبل از این‌که سوار شود به زن گفت: یه‌کم جا عوض کنین، جارو رو بده آقا، شیلنگو بگیر. زن خندید: مگه نمی‌دانی مردها خیلی زرنگ ان؟ مرد خندید. مامان هم. وقتی سوار شد گفت: مرتیکه، ریک کرده نگاه می‌کنه. گفتم: لباست خوب شده؟ کت‌دامنه؟ گفت: نپوشیدم اصن، فقط گرفتم و آمدم. کت‌شلواره. سر کوچه وانت سفید تیز پیچید تو. مجبور شدم وای‌بستم. گفتم آشغالانس. نمی‌دانم این فحش از کجا آمد. فحش من نیست، همیشه می‌گفتم آشغال. انگار یک‌لحظه یک‌نفر دیگر حلول کرده بود در من. یا خواسته بودم شبیه کسی رفتار کنم. شاید نونوش. او اغلب می‌گوید آشغالانس. حتا دقت که کردم دیدم با همان لحن گفته‌ام. چندلحظه پیشش هم که از مامان درباره لباسش پرسیدم، خودم نبودم که پرسیدم. برای خودم سوال نبود که لباس خوب است یا چی است. فقط خواسته بودم شبیه یک‌نفر که همدل است و اهمیت می‌دهد باشم. مثلن شبیه خواهرم. خانه که رسیدیم مامان گفت: مرسی مامان. چیزی نگفتم. نگفتم خواهش می‌کنم. همین را باید می‌گفتم دیگر. نشد. ظرفیت ادا درآوردنم پر بود. خواهش می‌کنم را نمی‌توانم واقعی بگویم. شاید واقعی‌ش را به غریبه‌ها بگویم اما به مامان نمی‌شود. مامان را می‌توانم واقعی بوس کنم و فشار بدهم. اما آن کلمه‌ها، ان اصطلاح‌ها، اصلن راه ندارد که بگویم. هیچ‌وقت راه نداشت. حتا وقتی کوچک بودم و بابت مودب نبودن سرزنش می‌شدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر