اسفند ۱۸، ۱۳۸۹

هایشا هایشا

کله‌ی سحر بلند شدیم رفتیم محضر برای عقد. الآن که فکرش را می‌کنم واقعن همت بلندی داشتم که آن ساعت بیدار شدم. شب قبل خواهرم از اتاقش بیرونم کرد و گفت زودتر برو گندله بشو* فردا بدبختیم، باید زود بیدار شویم. حالا زود منظور ساعت نه بود که صبحانه بخوریم و لباس بپوشیم که ساعت ده محضر باشیم. هر کاری کردم خوابم نبرد. رادیو بیخ گوشم وینگ وینگ می‌کرد و هی نگران دختره بودم. حالا دختره را هم ندیده بودم تا سر عقد. فقط مامان یک نیمچه توصیفی ارائه داده بود منتها به توصیفات مامان نمی‌شود اعتماد کرد. به خواهرم گفتم حالا مگر واجب است شوهر کند آدم. خواهرم شانه بالا انداخت و به من گفت خاطر خودم را با این فکرها خسته نکنم. بعد از شام رفتیم خانه‌ داماد یک جیجو زدیم و برگشتیم. لابد خیلی‌ها امروز عقدشان بوده. چشم‌بسته می‌گویم هیچ دامادی شب عقدش به خوشحالی احمد ما نبود. حاضرم شرط ببندم رویش حتا. یک‌جفت کله‌قند خریده بود گذاشته بود روی کانتر آشپزخانه با جعبه خاتم‌کاری که حلقه تویش بود. کبکش خروس می‌خواند و با دمبش گردو می‌شکست. سربه‌سرش می‌گذاشتیم که فردا قرار است طوفان بشود و ماها هیچکدام از خانه در نمی‌آییم. من زیاد شوخی نمی‌کردم چون دلم یک‌طوری بود همه‌اش. حتا نمی‌توانستم به احمد نگاه کنم. توی ذهنم بین بدجنس و مهربان دعوا بود. مهربان می‌گفت او هم آدم است، حق دارد همسر و حتا بچه داشته باشد. بدجنس می‌گفت آخر چرا باید شرایط طوری باشد که یک دختر سالم و معمولی تن به این ازدواج بدهد. بدجنس معتقد بود سیستم مردسالاری اگر نبود دختر احتمالن عروس ما نمی‌شد. مهربان می‌گفت دختر خودش عقل دارد، تو مگر وکیل‌وصی اویی؟ مجبورش که نکرده‌اند. بدجنس معتقد بود مجبور کردن فقط با زور و کتک نیست. گاهی فشارهای نامرئی و شرایطی که اصلن منصفانه و نوعدوستانه نیستند آدمی را مجبور به بعضی انتخاب‌ها می‌کنند. مثل مامانت که خیلی نرم و مخملین مجبورت کرد بروی رشته ریاضی و الآن هم هیچ سندی نداری که بگویی او مجبورت کرده بود. و تازه این بدتر است چون آدم نمی‌فهمد که دارد تن به چه جبری می‌دهد و خیال می‌کند انتخاب خودش است. صبح منِ خسته، بدجنس و مهربان را خانه گذاشتم و با بقیه رفتم محضر. بابا گفت جا قحط بود احمد انتخاب کرده؟ شب عیدی وسط این ترافیک؟ مامان گفت ایشالا برای عروس بعدی می‌گیم از یک محضر سر کوچه خودما وقت بگیرن. بعد گفت این‌ها عروس را پیدا کنند، ما قله قاف هم می‌رویم. گفتم چطور است دخترهای مردم عروس ما بشوند خوب است، دخترهای ما می‌خواهند شوهر کنند یادمان می‌آید قوانین ک.ت.ج اند؟ گفت آخه پسرهای ما خوب اند، مطمئن اند. گفتم بعله، دیده‌م اولی‌ش چه گل‌پسری بود. مامان گفت اون استثنا بود. رسیدیم محضر. زن‌ها جمع شده بودند توی اتاق عقد، مردها هم توی اتاق اصلی دفتر. یک سلام‌علیک سر-اسبی با عاروس‌مردم کردم و از دیدن آن همه آدم غریبه معذب شدم. خود عاروس را هم دیدم که معذب‌تر از من نشسته بود کنار داماد هیجان‌زده. لبخند مهربان زدم بهش. عکس انداختیم. شیرینی و شکلات‌ها را تمام کردیم تا آخونده آمد. من رفتم طرف مردها که مواظب اوضاع باشم و مردها حساب کار دستشان باشد. آخونده پرسید پدر عروس کجاست؟ بابا گفت در قید حیات نیستند، عموشان تشریف دارند. آخونده پرسید پدربزرگ پدری داره عروس؟ بابا گفت نه ایشان هم نیستن. آخونده گفت یعنی تشریف نیاورده‌ن یا مرحوم شده‌ن؟ من حرص خوردم. شاهدها دفتر را امضا کردند. از طرف عروس عموهایش شاهد بودند. از طرف ما اول قرار بود بابا باشد و مامان احمد. بعد ملتفت شدیم که شاهد باید مرد باشد و آقا خسرو نماینده‌ی خطه‌ی گیلان و پسرعموی بابای احمد، که می‌گفت مهریه سه سکه به نیت مارکس و هگل و لنین، رفت پهلوی آخوند و دفتر را امضا کرد. دم ظهر شده بود و یک آخوند لاغر فرتوتی از اتاق بغلی درآمد و میان همهمه‌ی ما رفت مستراح. احمد را صدا کردند بیاید پهلوی عاقد و عاقد شروط ازدواج را برایش برشمرد. گفت طلاق با مرد است، اما عروس‌خانم می‌تواند طی شرایطی به وکالت از مرد خودش را طلاق بدهد. عمه‌م از اتاق عقد آمد بیرون و صاف رفت در مستراح را که آخونده هنوز تویش بود باز کرد. فوری در را بست و در رفت. کسی به روی خودش نیاورد. عاقد گفت عروس‌خانم شرایطی ندارند؟ همه عین بز هم را نگاه کردند و یک‌دو نفر گفتند نخیر. تیز پریدم و توی شلوغی اتاق عقد بال‌بال‌زنان به عروس گفتم شروط ضمن عقد، شروط ضمن عقد نداری؟ هرچند ته دلم می‌دانستم شروط ضمن عقد هم با این قوانین جدید مالیده است. شهلا خانم هلم داد بیرون و گفت خبه حالا تو این وسط معرکه درست نکن. خواهرم به نیابت مامان‌بزرگ شعری را که مامان‌بزرگ رسم داشت توی چنین موقعیت‌هایی بخواند، خواند. مسؤول دفتر سفارش کرد نقل نپاشیم و کثافت‌کاری نکنیم. عمه‌م گفت نگاه، پسر که زن می‌دن خوشحالن، دختر که شوهر می‌دن ناراحتن. دیدم راست می‌گوید و شومردمان نیش‌هایشان به مراتب بازتر از عاروس‌مردم است. عمه‌م گفت من که نمی‌تانم اصلن، دخترهاما بخوان شوهر کنن من می‌میرم. خدیج‌جون گفت: چره؟ زن که همیشه در رأس ئه! میناجون لی‌لی‌لی‌لی کرد و ما چَکّه‌بُرُوش کردیم. دختردایی‌های نوجوان عروس تندتند عکس می‌گرفتند. چشمم به کفش‌هایشان افتاد و دلم به‌هم خورد. حالا نه که گه غلتیده باشد به کفش‌ها. یک‌مرضی دارم که از چیزهای معمولی هم دلم به‌هم می‌خورد. از چادر ملی که سر مسؤول دفتر بود. از خطبه‌ی عقد. از «دوشیزه‌ی عفت‌پناه عفت‌جاه». از دوربین‌های دیجیتال. صندلی‌های پلاستیکی و شلوغی دم عید. از دست‌دادن مردها با همدیگر. از کت و شلوار و شکم‌های قلمبه. از تراس خانه‌ها. از موهای مش‌کرده. از خنده‌ها، شوخی‌ها، سلام‌ها، خداحافظی‌ها، تعریف‌ها، تعارف‌ها، سوال‌ها، جواب‌ها. از مناسبات و روابط و قراردادها. از فرم، از محتوا. زحمت نکشید، روانپزشک خوب سراغ دارم. همین‌روزها وقت می‌گیرم ازش.

*گُندِله شدن: آماده شدن برای خواب و خوابیدن.

۴ نظر:

  1. نماینده خطه لنین گراد ، ببخشید گیلان و آن " چره ؟ " را خوب آمدی :)

    پاسخ دادنحذف
  2. بذار دو روز از اومدنت از دهات به شهر بگذره بعد فمنیست بازی در بیار بابا با این لهجه و طرز حرف زدنت .
    فکر میکنی این ادا اطوارا باعث میشه خیلی روشنفکر به نظر بیای یا خیلی کول و فهمیده نشون بدی یا چی ؟
    با دیدن بلاگت هم به نظر میاد تحصیلات آنچنانی نداشته باشی و سطح مطالعه ات و اطلاعات عمومی ات هم در حد مجله "خانواده سبز" و اینا باشه.
    آروم دخترم .. عجله نکن .. چار کلمه سواد یاد بگیر بعدش هارت و پورت کن .
    جیب خالی و گوز فندقی ؟؟؟؟!!

    پاسخ دادنحذف
  3. آرش بیا، حالا من خیلی واجب نیستم، بیا این وقت دکتر منو بگیر تو برو. اولویت با تو ئه

    پاسخ دادنحذف
  4. خوووب :)
    آخرشم آشنا برای من: "یک‌ مرضی دارم که از چیزهای معمولی هم دلم به‌هم می‌خورد..."

    پاسخ دادنحذف