اسفند ۲۹، ۱۳۸۹

یک‌خط ‌درمیان

می‌خواستم اقلن یک‌جفت جوراب نو بخرم، محض شگونی. نخریدم. امروز عصر هم رفتیم معصوم‌زاده عبدالله برای مامان‌بزرگ و بابابزرگ‌آقاجونا سبزه بردیم. مامان توی یک مجمع هفت‌سین چید و بردیم توی خانه‌ی خالی‌شان گذاشتیم. یعنی من نرفتم، خودش برد. چندماهی هست که نرفته ام آن‌ور. نه که بگویم دلش را ندارم و این‌ها. فقط دیگر دلم نمی‌رود به رفتن. مامان گفت فردا نمی‌توانیم برویم پیش مامان بزرگ و بابابزرگ‌خاله‌جونا، چون مهمان میاید و باید بنشینیم خانه. نقشه کشیده‌م که خودم تنهایی بروم یک تک پا ببینم‌شان.
آهنگ شاد گوش می‌دهم. این چندروزه که آسمان آفتابی و صاف و درخشان بود می‌رفتم بیرون و از خوشحالی بپر بپر می‌کردم. لابه‌لای خنده‌ها گاهی بغض می‌کنم و می‌زنم زیر گریه. ولی زود جمع و جورش می‌کنم. با آهنگه می‌خوانم:
غصه‌ها همه دور دور دور
چشم‌ها همه نور نور نور
سینه ها همه شور شور شور
کار و زندگی، جور جور جور

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر