اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۰

یادداشت روزانه

می‌خواستم کم‌کم لپ‌تاپ را خاموش کنم و کتاب «بیژن و منیژه»ی مدرس‌صادقی را تمام کنم. پری‌روز با آنوش از شهر کتاب خریدم. ولی فاطمه اسمس داد که شب بیاید پیشم؟ و گفتم بله. نمی‌شد بگویم نه. مگر بهانه‌ای داشتم، مثلن خانه نیستم، یا چیزی شبیه این. شاید اگر دخترعمه‌ام نبود، و مثلن دوستم بود، تحملش نمی‌کردم. با این‌حال حتا گاهی حس می‌کنم دوستش دارم. معمولن پیش من نمیاید و رفیق خواهرم است، اما تازگی‌ها مرا هم داخل آدم حساب می‌کنند. پیش‌شان می‌روم قهوه می‌خوریم که خواهرم فال بگیرد و گاهی فیلم می بینیم. فاطمه فیلم‌های رومانتیک دوست دارد که حوصله‌ی خواهرم را سر می‌برد.
خواهرم تا دیروقت آتلیه‌ی دوستش است و عکس عاروس و دامادها را با فتوشاپ قشنگ‌تر می‌کند. خال‌ها و لک‌ها و چروک‌ها را از بین می‌برد. گاهی برایم از آدم‌هایی که به آتلیه آمده‌اند می‌گوید. مثلن می‌گوید زن و شوهری با بچه آمده بودند و معلوم بود که از آن پسردوست‌ها هستند. بعد برایم شرح می‌دهد که چه‌طور فهمیده آن‌ها پسردوست هستند. خواهرم مثل من نیست، بی‌خیالی طی می‌کند بیش‌تر وقت‌ها. با این‌حال فکر نمی‌کند که من تندرو یا به قول نون افراطی هستم. برعکس، حال مرا خوب می‌فهمد و هیچ وقت نیاز نیست چیزها را برایش توضیح بدهم. از بچگی با فاطمه با هم بوده‌اند. هم سن اند. اما حالا خیلی فرق می‌کنند. گاهی خواهرم حوصله‌ی فاطمه را ندارد. اما باز هم می‌پذیردش.
امروز بعدازظهر در اعماق دلم غمگین شدم. گاهی حس می‌کنم دوستم مثل قبل دوستم ندارد. بعد از خودم می‌پرسم تو چی؟ و از جواب دادن شانه خالی می‌کنم. غم داشت مرا می برد به سمت رختخواب و چرت بعدازظهر. پول نداشتم که بروم استخر. اما شانس داشتم که مامانم بیدار بود و بهم پول داد. رفتم شنا کردم. شنایم خوب شده. حتا طول استخر را شنا می‌کنم و دیگر کجکی نمی‌روم و از قسمت عمیق نمی‌ترسم. فقط از دریچه‌ای که کف استخر است می‌ترسم و اگر چشمم بهش بیفتد وحشت می‌کنم. وحشت که می‌کنم نفسم می‌گیرد و هول می‌کنم.
عصر به مونا در شهر دیگری زنگ زدم تا تولدش را تبریک بگویم. یک ساعت کامل حرف زدیم. عجیب است که با دوست‌های دبیرستان و راهنمایی هنوز یک‌دل و یک رنگ ام، اما با دوست‌های دانشگاه هیچ‌وقت این‌طور نبودم.
فاطمه آمد. حالا نشسته این‌جا و خبر می‌دهد که خواهرم امشب نمیاید خانه. حالم گرفته شد.
هوا که هنوز روشن بود رفتم پارک لاله و توی راه یک بستنی قیفی وانیلی خوردم. خیلی نرم و لطیف بود. هوا پر از بوهای خوب بود. نه فقط بوی شکوفه‌های بهار نارنج. یک بوی مخصوصی هم هست که همیشه هست و قاطی بوی بهارنارنج بود. آهنگ گوش می‌دادم، فرامرز اصلانی. به قول فاطمه آهنگ جوانی‌های او و خواهرم. پارک مثل روزهای قبل خلوت نبود. زمین بازی پر از بچه بود و نیم‌کت‌ها هم در اشغال والدین مهربان بود. خوشحال ام که هوا گرم شده و بچه‌ها می‌توانند بام بام بجهند. از خیابان پهنه برگشتم که پیاده‌رویش خیلی خلوت است. دنگ‌شو گوش می‌دادم. می‌گفت می‌باش هم‌چون ماهیان، در بحر آیان و روان. لُکّه می‌دویدم توی پیاده‌رو. آدم‌ها از کنارم رد می‌شدند و توی گرگ و میش دم غروب صورت‌هاشان را نمی‌دیدم. می‌گفت: گر آب دریا کم شود، آن‌گه برو دلتنگ شو. آمدم خانه.
خیلی نوشتم. حالا باید بروم فاطمه را به قول خودش entertain کنم. دلم می‌خواست خواهرم هم بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر