همه زود شام خوردند که بروند مهمانی. یک قابلمه عدسپلو روی میز بود که تقریبن خالی بود. مامان گفت کشکِ بادمجان توی یخچال هست و رفت. اخم کردم. گفتم اصلن نمیخورم.دو ثانیه بعد قابلمهی دستهدار کهنه را از کابینت دراوردم و کشک بادمجان را ریختم تویش. گذاشتم روی شعله کوچیکه و نشستم عدسپلو خوردم.
مامان کشکِ بادمجان درست میکرد، توی همین ظرفهای دردار، میگذاشتیم توی فریزر. سینی چایی عصر را که میبردیم بگذاریم توی آشپزخانه، کشک بادمجان را هم درمیاوردیم که یخش باز بشود. یک ساعت بعد میریختیمش توی تابه و میگذاشتیم روی اجاق. غمنگیز بود. کشک بادمجان یخ زده در حال گرم شدن. مجبور بودیم کمی آب هم بریزیم که نسوزد. بدتر می شد. از لحاظ غم و غصهاش. کتلت یخ زده هم همینطور بد بود. نه به خاطر مزهاش یا چیزهای واقعی. نمیدانم چرا بد بود.
اولها که برگشته بودم، مامان گاهی از تابهی من توی خانه استفاده میکرد. گفتم نکند. چشمم که بهش میافتاد دلم آشوب می شد. از ذهنم گذشت که بعد از شام بیایم بالا برایش ایمیل بزنم و بگویم که «یادت هست قیافهی اندوهناک کشک بادمجان یخ زده را که با چاقو به زور از ظرفش جدا میکردیم و میانداختیم توی تابه؟ آن آشفتگی و بدحالی شبهای نمناک و سوت و کوری که از پنجره به خانههای دیگران نگاه میکردم، بلکم در آنها نشانی از زندگی، از قسمتهای خوب و گرم زندگی ببینم؟ و هیچوقت ندیدم. همه خانهها نور سرد مهتابی داشتند با نورهای رنگی متغیر تلهویزیون و آدمهایی که به آدمکوکی میمانستند.» فکر کردم حتا بنویسم که «آن اندوه هنوز اینجا و آنجا مرا دنبال میکند. خودش نیست اما اضطرابش هست. هر از گاهی به خودم نگاه میکنم تا مطمئن شوم دچار آن نیستم. و گاهی دیوانهوار دلم میخواهد آنسالها را مانند یک غدهی بدخیم از زندگیم بکشم بیرون. آن آدمها را، حتا آنها که معمولی و بی آزار هم بوده اند، حتا آنها که گاهی با ایشان دوستی کردهام، همه را فراموش کنم. فروشندههای بقالیها را. رانندههای آژانس بانوان را. آقای «میدونی» را. و همهچیز را در جای دیگری، جور دیگری بسازم. نه باشکوه و پر از خوبی. خیلی خیلی معمولی. شاید حتا ملال انگیز. اما نه آنطور مرده و بیروح و مصنوعی که در آنجا تجربه کردم». فکر کردم بعد از پنج ماه که تقریبن حرفی با او نزدهام، ایمیل زدن بیمعنی است. نزدم.
عقلش توی کارهای خانه کار نمیکرد. تفالهی چایی را می ریخت توی سبد پلاستیکی توی سینک، هنوز آبش نرفته سبد را برمیداشت یک دور میان آشپزخانه میگرداند تا خالی کند توی سطل زباله. کف آشپزخانه پر از لکهای گرد قهوهای میشد. جوش میاوردم که چرا این قدر بیفکر است. میخندید. دربارهی کشک بادمجان هم همین بود. وقتی غذا ته تابه میماند، من همهش را با قاشق جمع میکردم، می ریختم دور. بعد آب میبستم توی تابه. او فقط آب میبست توی تابه و اوضاعی درست میکرد که آدم دلش نخواهد پا به آشپزخانه بگذارد. امشب وقتی قابلمهی حاوی تهماندهی کشکبادمجان را گذاشتم کنار ظرفشویی به سرعت از صحنه دور شدم. دلم میخواهد کسی برایم روضه بخواند، روضهی خودم را. بنشینم سینه بزنم.
مامان کشکِ بادمجان درست میکرد، توی همین ظرفهای دردار، میگذاشتیم توی فریزر. سینی چایی عصر را که میبردیم بگذاریم توی آشپزخانه، کشک بادمجان را هم درمیاوردیم که یخش باز بشود. یک ساعت بعد میریختیمش توی تابه و میگذاشتیم روی اجاق. غمنگیز بود. کشک بادمجان یخ زده در حال گرم شدن. مجبور بودیم کمی آب هم بریزیم که نسوزد. بدتر می شد. از لحاظ غم و غصهاش. کتلت یخ زده هم همینطور بد بود. نه به خاطر مزهاش یا چیزهای واقعی. نمیدانم چرا بد بود.
اولها که برگشته بودم، مامان گاهی از تابهی من توی خانه استفاده میکرد. گفتم نکند. چشمم که بهش میافتاد دلم آشوب می شد. از ذهنم گذشت که بعد از شام بیایم بالا برایش ایمیل بزنم و بگویم که «یادت هست قیافهی اندوهناک کشک بادمجان یخ زده را که با چاقو به زور از ظرفش جدا میکردیم و میانداختیم توی تابه؟ آن آشفتگی و بدحالی شبهای نمناک و سوت و کوری که از پنجره به خانههای دیگران نگاه میکردم، بلکم در آنها نشانی از زندگی، از قسمتهای خوب و گرم زندگی ببینم؟ و هیچوقت ندیدم. همه خانهها نور سرد مهتابی داشتند با نورهای رنگی متغیر تلهویزیون و آدمهایی که به آدمکوکی میمانستند.» فکر کردم حتا بنویسم که «آن اندوه هنوز اینجا و آنجا مرا دنبال میکند. خودش نیست اما اضطرابش هست. هر از گاهی به خودم نگاه میکنم تا مطمئن شوم دچار آن نیستم. و گاهی دیوانهوار دلم میخواهد آنسالها را مانند یک غدهی بدخیم از زندگیم بکشم بیرون. آن آدمها را، حتا آنها که معمولی و بی آزار هم بوده اند، حتا آنها که گاهی با ایشان دوستی کردهام، همه را فراموش کنم. فروشندههای بقالیها را. رانندههای آژانس بانوان را. آقای «میدونی» را. و همهچیز را در جای دیگری، جور دیگری بسازم. نه باشکوه و پر از خوبی. خیلی خیلی معمولی. شاید حتا ملال انگیز. اما نه آنطور مرده و بیروح و مصنوعی که در آنجا تجربه کردم». فکر کردم بعد از پنج ماه که تقریبن حرفی با او نزدهام، ایمیل زدن بیمعنی است. نزدم.
عقلش توی کارهای خانه کار نمیکرد. تفالهی چایی را می ریخت توی سبد پلاستیکی توی سینک، هنوز آبش نرفته سبد را برمیداشت یک دور میان آشپزخانه میگرداند تا خالی کند توی سطل زباله. کف آشپزخانه پر از لکهای گرد قهوهای میشد. جوش میاوردم که چرا این قدر بیفکر است. میخندید. دربارهی کشک بادمجان هم همین بود. وقتی غذا ته تابه میماند، من همهش را با قاشق جمع میکردم، می ریختم دور. بعد آب میبستم توی تابه. او فقط آب میبست توی تابه و اوضاعی درست میکرد که آدم دلش نخواهد پا به آشپزخانه بگذارد. امشب وقتی قابلمهی حاوی تهماندهی کشکبادمجان را گذاشتم کنار ظرفشویی به سرعت از صحنه دور شدم. دلم میخواهد کسی برایم روضه بخواند، روضهی خودم را. بنشینم سینه بزنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر