اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

بدگویی از روشنفکرهای محفلی

شوهر دوستم فیلسوف است. البته منظورم این نیست که از خودش فلسفه‌ای دارد. الآن در همین شروع نوشتن در ماندم و نمی‌دانم شوهر دوستم را چه‌طوری توصیف کنم. چون چیزی از فلسفه نمی‌دانم. یعنی کتابی در این باره نخوانده ام، یا کسی درباره اش با من حرف نزده است. وقتی خواهرم و فاطمه نوجوان بودند، پ‌ب کتاب دنیای سوفی را برایشان خرید تا با فلسفه آشنا بشوند. من هم یواشکی کتابه را می خواندم اما فقط قسمت‌های داستانی‌ش را که سوفی با دوچرخه از مدرسه به خانه می‌رفت و از این که خانه شان کنار جنگل بود کیف می‌کردم و از پناهگاهی که آن دختر داشت. مامانم همیشه من و خواهرم را سرتو می‌کرد که در خواندن داستان یا تماشای کارتون فقط در پی این هستیم که بدانیم آیا آقا گرگه آقا خرگوشه را گرفت یا نه. نظرش این بود که ما باید از هر داستانی چیزی یاد بگیریم. تا همین چندسال پیش شاکی بود که چرا من به رغم خواندن آن همه کتاب آدم بهتری نمی‌شوم. ولی من کتاب نمی‌خواندم که آدم بهتری بشوم یا چیزی یاد بگیرم، فقط دوست داشتم آن چیزها را بخوانم. به همین ترتیب از دنیای سوفی هم فقط قسمت های داستانی‌ش را خواندم و از روی فلسفه‌اش پریدم.
داشتم شوهر دوستم را می‌گفتم. آن موقع که با او آشنا شدم هنوز شوهر دوستم نبود و فقط دوست دوستم بود که شش -هفت سال از او بزرگ‌تر بود. آن‌ها چندنفر بودند که یک زیرزمین داشتند و هر روز هفته درباره یک موضوعی دور هم جمع می‌شدند. یک روز ادبیات، یک روز تاریخ، یک روز سیاست. پنجشنبه‌ها هم بحث آزاد. کتاب‌خانه‌ای هم آن‌جا بود که کتاب‌های جدی تویش بود و یک میز پینگ‌پونگ که می‌شد بازی کرد. من هیچ وقت دور و بر چنین اجتماعاتی نمی‌رفتم چون بی‌سواد بودم و حرفی نداشتم بزنم و حرف بقیه را هم نمی‌فهمیدم و اصلن خبر نداشتم که چنین اجتماعاتی به چه صورتی هستند و فقط تصور گنگ و مبهمی از آن ها داشتم، شبیه تصوری که در آن سن و سال از سیاست داشتم. دوستم هم‌مدرسه‌یی من بود و یک سالی از من کوچک‌تر بود و ما هیچ‌وقت هم‌دیگر را در مدرسه ندیده بودیم. اما او من را می‌شناخت و یک‌روز من را در ارکات پیدا کرد و نامه‌ی بلندبالایی برایم ایمیل کرد. در نامه‌ش گفته بود که من خوب است فقط فمینیست نباشم و به مسائل دیگر مثل سینما و ادبیات و فلسفه هم بپردازم. تازه آن‌وقت‌ها من خیلی کلّه سنگی‌تر از حالا بودم و بهش جواب دادم که برای سینما و فلسفه تره هم خرد نمی‌کنم و ادبیات هم برای خواندن است و دیگر چه کارش کنم؟ و گفته بودم دیگی که برای زنان نجوشد می‌خواهم سر سگ تویش بجوشد.
دوستم بعدن دوباره خبرم کرد و گفت قرار است یکی از روزهای هفته درباره مسائل زنان گفت‌وگو کنند و قرار است کار مطالعاتی انجام بدهند و اگر بخواهم مرا همراه خودش می‌برد. آن‌جا من با آدم‌هایی آشنا شدم که بعدن دوستان خوبی از آب درآمدیم و یکی‌شان خواهرِ شوهر همین دوستم بود، یعنی بعدن شد خواهر شوهرش، و با آدم‌هایی آشنا شدم که آبم با ایشان توی یک جوب نمی‌رفت و یک شان همین شوهر دوستم بود، که آن موقع فقط دوستش بود.
شوهر دوستم و چند مرد دیگر جسته و گریخته به جلسه‌ی ما می‌آمدند و با همه کارهای ما مخالف بودند و سیگار می‌کشیدند و لب و لوچه‌شان را به حالت ناراضی درمیاوردند و دائم تاکید می‌کردند که با رفع تبعیض‌های جنسیتی موافق اند اما با همه فمینیست ها از سیمون دوبوار تا همین اخری‌ها مخالف بودند و دائم از هایدگر و کانت و آدم‌هایی که من نمی‌شناختم و هنوز هم نمی‌شناسم نقل قول می‌کردند و ما را نصیحت می‌کردند تا در مسیر درست مبارزه حرکت کنیم وکلمه‌های سختی می‌گفتند که هیچ‌کدام شان یادم نمیاید و فقط پساساختارگرایی یادم مانده که همیشه در بازی پانتومیم از آن استفاده می‌کنم. من چشم دیدن این رفقا را نداشتم و می‌خواستم کله شان را بکنم و توی خلوت به دوستانم می‌گفتم این پسران پر مدعا هیچ دغدغه زنان ندارند و فقط از بحث کردن و نمایش معلومات‌شان خوشش شان میاید و برای تفریح و سیگار کشیدن به جلسات ما میایند و به تر است دمشان را قیچی کنیم. سپیده می‌گفت بگذار بیایند و حرف‌شان را بزنند و اشکالی ندارد و نباید جلسه را محدود کنیم و مانع ابراز نظر آدم ها شویم. ولی من باز هم ناخشنود بودم چون آن‌ها گاهی چنان به بالای منبر می رفتند که تمام وقت جلسه‌ی ما را می‌گرفتند و سر و ته حرف‌هایشان هم معلوم نبود جز این که حرکت ما را حقیر می‌دانستند و چنان حرف می‌زدند که گویی کارفرمایی هستند که به تمام زیر و بم کار اشناست و ما کارآموزانی هستیم که باید نزد ایشان تلمذ کنیم و بسیار هم کودن و نادانیم و انگار ایشان بر بالای برجی نشسته اند که راه را می بینند و وظیفه خود می‌دانند از آن بالا مسیر حرکت ما را اصلاح کنند.
سپیده به برادرش و سایر رفقایی که از قماش او بودند می‌گفت روشنفکرهای محفلی و نفسی از سر آسودگی می‌کشید که شوهر خودش روشنفکر محفلی نیست و هیچ ادعایی ندارد و با نظرات فمینیستی او هم چه در نظر و چه در عمل موافق است و می‌گفت اگر این طور نبود و اگر شوهرش مردی شبیه برادرش بود خودش را می‌کشت و بعد ناگهان یادش میامد که می‌تواند طلاق بگیرد و می‌گفت چرا خودش را بکشد، طلاق می‌گرفت.
امروز به دیدن دوستم رفتم که خودش و شوهرش پی فلسفه اند و شوهرش روشنفکر محفلی است اما خودش، دوستم، آدم نازنینی است. چند روز پیش یادداشتی در ستایش رها کردن خود و بی‌خیال تسلط بر خود شدن و رادیکال بودن هیستریا نوشته بود و من هرچند که خیلی نفهمیده بودم چه می‌گوید چون مانند شوهرش ادبیات خاصی دارد که مرا رم می‌دهد، اما چون صحبت از کنترل بر بدن بود و دوست داشته‌م درباره‌ش با کسی حرف بزنم بلند شدم رفتم پهلویش تا با هم حرف بزنیم. خانه‌شان همان‌طور که خانه‌ی یک روشنفکر محفلی باید باشد به هم‌ریخته بود. سه لیوان چایی خوردیم و حرف زدیم. بعد دوستم را تا کانون رساندم که با رفقای سابق جلسه داستان داشتند و زیر باران تند بهاری رفتم سینما تا با آنوش فیلم ببینم. فیلم که تمام شد باران بند آمده بود و با هم، در خیابان‌های خلوت و نمناک، پیاده، به خانه برگشتیم.
یادم نمیاید می‌خواستم این نوشته را چه‌طور ادامه بدهم. فکر می‌کنم می‌خواستم چیزهای دیگری بنویسم. ولی وسطش رفتم خانه‌ی دوستم و وقتی برگشتم دیگر یادم نیامد پیش از رفتن به چی فکر می‌کردم. شاید فقط در آستانه رفتن پیش دوستم یادم امده بود که شوهر دوستم و سایر آدم‌های مشابهش چه طور یک زمانی روی اعصابم بودند . لابد فقط می‌خواستم غر بزنم و با گفتنش خودم را راحت کنم.

۱ نظر:

  1. چقد درک می‌کنم این غر زدنتو
    خودمو کندم ازشون نگار
    خیلی کسل‌کننده‌ان. هم خودشون هم دریافت‌شون از زندگی. لجمو در میاوردن

    پاسخ دادنحذف