مامانم یک زنعموی آمریکایی داشت که من فقط عکسش را توی آلبوم بچگی مامان دیده بودم و مال سالهایی بود که عموی مامانم با خانوادهش آمده بود ایران و هنوز انقلاب نشده بود. آن طوری که مامانم توصیفش میکرد من ازش خوشم آمده بود. از آنهایی بود که صبح برای صبحانهی بچهها پنکیک میپخت و هی شیرینی و شکلات درست میکرد. خودش هم چاق بود. مامان تعریف میکند که او یک شورلت داشت و وقتی با آن وارد روستا میشد برای ردیف اردکها صبر میکرد و همانطور که اردکها و جوجههایشان رد میشدند او برایشان به زبان خودش اواز میخواند و روی فرمان ساز میزد. اینها تصاویری است که من از زنعموی مامانم دارم.
بعد از انقلاب دیگر نیامد ایران ولی شوهرش و دخترش گاهی میامدند به اقوام شان که ما باشیم سر میزدند و او برای ما بچهها که خودمان را ندیده بود و فقط بچگی مادرهایمان را دیده بود گوشواره و شانه و گردنبندهای دستساز میفرستاد که خیلی قشنگ بودند و همه را خودش با سنگهای رنگی و چوب و این طور چیزها درست کرده بود.
دخترش که ایران آمده بود ما یک اینترنتی داشتیم که به قول مامانبزرگم مث چوک بچه بود. دخترش میامد پیش من برای او ایمیل بزند. یکبار هم ایمیله را داد به من که خودم برایش ایمیل بزنم و خبر سلامتی او را بدهم چون خودش داشت میرفت اصفهان. من به زنعموی مامانم ایمیل زدم و گفتم که دختر مامانم هستم و سلام و اینها. آن وقتها من برای هر کسی که دستم میرسید ایمیل میزدم. چون خیلی برایم شگفت انگیز بود. غیر از این، آن موقع دوست داشتم با همه حرف بزنم. دوست داشتم همانطور که حالا توی وبلاگهایمان مینویسیم، همین ها را با هم توی صحبتهایمان بگوییم و توی نامه به هم بگوییم. بزرگ که شدم بیخیالش شدم. هرچند هنوز هم گاهی دلم می خواهد برای بعضی آدمها بنویسم.
زنعموی مامانم، اسمش کرلن بود، جواب نامهی مرا داد و نامهی او چند برابر مال من بود و خیلی طولانی بود. از من پرسیده بود چه کارهایی میکنم و چه آرزوهایی دارم و من هم برایش نوشته بودم و او هم هی جواب داده بود و برایم از مادربزرگش تعریف کرده بود و من مانده بودم توی کف که چه مامانبزرگ دانشمند و فرهیختهیی داشته. خود کرلن همسن مامانبزرگ خالهجونای من بود و جامعه شناسی خوانده بود. در حالی که مامانبزرگخالهجونای من به سختی توانسته بود اجازه مدرسه رفتن را بگیرد. ما همینطور برای هم نامه مینوشتیم و دیگر با هم دوست شده بودیم.
کرلن عاشق شکلات و شیرینی بود و آنقدر خورد که قندش رفت بالا و چشمهایش خراب شد و دیگر نمیتوانست ایمیل بخواند و بنویسد. به دخترش سپرده بود وقتی میاید ایران از من عکس بگیرد و برایش ببرد، و من افسوس خورده بودم چرا زیبا نیستم و قیافه ام یک طوری است که انگار آماده ی حمله ام. در واقع همیشه از اینکه قیافهم این طوری است خوشحال بودم، ولی وقتی قرار شده بود کرلن عکسم را ببیند یکهو احساس کردم که اصلن قیافه ی جالبی نیست و اگر شکلم یک طور مهربانتری بود خیلی بهتر بود.
زنعموی مامانم، مثل همه فامیلهای مامانم که در اردیبهشت میمیرند، چند روز پیش مُرد و من خیلی غصهدار شدم. چون او یک آدم خوب نوجوانی من بود. زنی که هیچوقت ندیدمش اما از دور برایم مهربانی ایمیل میکرد.
بعد از انقلاب دیگر نیامد ایران ولی شوهرش و دخترش گاهی میامدند به اقوام شان که ما باشیم سر میزدند و او برای ما بچهها که خودمان را ندیده بود و فقط بچگی مادرهایمان را دیده بود گوشواره و شانه و گردنبندهای دستساز میفرستاد که خیلی قشنگ بودند و همه را خودش با سنگهای رنگی و چوب و این طور چیزها درست کرده بود.
دخترش که ایران آمده بود ما یک اینترنتی داشتیم که به قول مامانبزرگم مث چوک بچه بود. دخترش میامد پیش من برای او ایمیل بزند. یکبار هم ایمیله را داد به من که خودم برایش ایمیل بزنم و خبر سلامتی او را بدهم چون خودش داشت میرفت اصفهان. من به زنعموی مامانم ایمیل زدم و گفتم که دختر مامانم هستم و سلام و اینها. آن وقتها من برای هر کسی که دستم میرسید ایمیل میزدم. چون خیلی برایم شگفت انگیز بود. غیر از این، آن موقع دوست داشتم با همه حرف بزنم. دوست داشتم همانطور که حالا توی وبلاگهایمان مینویسیم، همین ها را با هم توی صحبتهایمان بگوییم و توی نامه به هم بگوییم. بزرگ که شدم بیخیالش شدم. هرچند هنوز هم گاهی دلم می خواهد برای بعضی آدمها بنویسم.
زنعموی مامانم، اسمش کرلن بود، جواب نامهی مرا داد و نامهی او چند برابر مال من بود و خیلی طولانی بود. از من پرسیده بود چه کارهایی میکنم و چه آرزوهایی دارم و من هم برایش نوشته بودم و او هم هی جواب داده بود و برایم از مادربزرگش تعریف کرده بود و من مانده بودم توی کف که چه مامانبزرگ دانشمند و فرهیختهیی داشته. خود کرلن همسن مامانبزرگ خالهجونای من بود و جامعه شناسی خوانده بود. در حالی که مامانبزرگخالهجونای من به سختی توانسته بود اجازه مدرسه رفتن را بگیرد. ما همینطور برای هم نامه مینوشتیم و دیگر با هم دوست شده بودیم.
کرلن عاشق شکلات و شیرینی بود و آنقدر خورد که قندش رفت بالا و چشمهایش خراب شد و دیگر نمیتوانست ایمیل بخواند و بنویسد. به دخترش سپرده بود وقتی میاید ایران از من عکس بگیرد و برایش ببرد، و من افسوس خورده بودم چرا زیبا نیستم و قیافه ام یک طوری است که انگار آماده ی حمله ام. در واقع همیشه از اینکه قیافهم این طوری است خوشحال بودم، ولی وقتی قرار شده بود کرلن عکسم را ببیند یکهو احساس کردم که اصلن قیافه ی جالبی نیست و اگر شکلم یک طور مهربانتری بود خیلی بهتر بود.
زنعموی مامانم، مثل همه فامیلهای مامانم که در اردیبهشت میمیرند، چند روز پیش مُرد و من خیلی غصهدار شدم. چون او یک آدم خوب نوجوانی من بود. زنی که هیچوقت ندیدمش اما از دور برایم مهربانی ایمیل میکرد.
سلام.
پاسخ دادنحذفتو تهران بلاگسپات فیلتره.
شمای نگارنده هم به قول خودت فقط وقتی چیزی برای نوشتن باشد می نویسی. چند صباحی بود نیومده بودم.
وقتی دیدم چهار پنج تا پست نوشتی، خواستم تبت رو ببندم و وقتی حوصله داشتم بیام بخونم، ولی نثر تو و لحن مخصوصت آدم را به وجد میاره.
آرزوی اینکه کاش دخترایی که مثل تو فکر می کنن بیشتر بود خیلی بیهودست.
نمی خوام این چند خط رو که می خونی حس بد بیاد سراغت. فقط خواستم تشکر کرده باشم بابت اینکه این شیرینی ها رو با چون من نامحرمی به اشتراک می گذاری. سلامت باشید.