سنگفرش پیادهرو و قدمهایم را نگاه میکردم. آدمها از کنارم میگذشتند. صدایشان را نمیشنیدم چون داشتم با صدای بلند آهنگ گوش میدادم. تنها بودم و تنهاییم را حس میکردم. ولی غمگین نبودم. کم پیش میاید از تنهایی غمگین باشم. مگر امتحانی، کاری، چیزی از این دست در میان باشد. با خودم بهم خوش میگذرد. حتا با بهترین دوستانم، حتا در کنار دوست عزیز و مهربانم که گاهی دلتنگی برای او دلم را در هم میپیچاند، بیتابم که زودتر این با هم بودن تمام شود و تنها شوم. توی بغل مامان، توی اتاق خواهرم، موقع صحبت تلفنی، دلم پا به پا میکند که برگردد به تنهایی.
از تنهایی میترسم، چون پدیده جدیدی است. وقتی بچه بودم میگفتند خدا همیشه در کنارم است. حتا اگر این را نگفته بودند، وجود مامان باعث میشد احساس تنهایی نکنم. این واقعیت که من از توی شکم مامانم بیرون آمدهام باعث میشد فکر کنم من و او در هم تنیده هستیم. عشق مامان را باور میکردم. بعد فهمیدم من و او دو آدم جدا از هم هستیم. مثل هر دو آدم دیگر. مامان همیشه میگوید در زمان شیرخوارگی من، وقتی سر کار ناگهان یاد من میفتاد شیر از پستانش فواره میزد. این را میگفت که نشان بدهد چقدر از نظر حسی با من نزدیک است. اما من سالهاست که حس میکنم با تمام این وابستگی شدید، چهقدر از او دورم. اولین بار که این را فهمیدم مثل یک شوک بزرگ بود برایم و تا چهل روز با او حرف نزدم. برایم آش جو پخت. کلوچه مربایی پخت. رشتهپلو، آلبالوپلو، کیک شکلاتی، هیچکدام افاقه نکرد. تا اینکه یکشب زلزله شدیدی آمد و من از خواب پریدم و با فریاد صدایش زدم. مثل همیشه که میترسم یا درد دارم و ناخودآگاه او را صدا میزنم.
یادآوری این جدایی هنوز دلم را میلرزاند و به گریهم میاندازد. چندسال طول کشید تا این واقعیت را بپذیرم، و پذیرفتنش زندگی را برایم بسیار آسانتر کرد. آسانتر ولی غمانگیزتر. همین حالا گلویم درد گرفته است. این کنده شدن آنقدر دردناک بوده است، که جداییهای بعد از آن هیچوقت بهحساب نیامده است. جدایی از پسربچههایی که عاشقشان بودم. مثلن.
لحظههایی که متوجه تنهاییم میشوم وحشت میکنم. ولی زود آرام میشوم. یادم میاید که دیگران هم در این تنهایی با من سهیم اند. من تنها تنهای جهان نیستم. یکی از میلیاردها تنهای جهانم. من و دوستان نزدیکم، که بارها دستهای هم را را با محبت فشار دادهایم، لبخندهای راستکی نثار هم کردهایم، در لذتهای هم شریک شدهایم و به هم گفتهایم یا برای هم تصویر کردهایم که یکدیگر را دوست داریم، من و خواهرم که مگوترین حرفهای جهان را نیمهشبها به هم گفتهایم، حرفهایی که شاید جز ما دونفر کسی با کسی نمیگوید، من و آدمهایی که در پیادهرو از کنار هم بی حرف و بی نگاه میگذریم، من و آدمهای شهرهای دیگر، سرزمینهایی که ندیدهام، همه در این تنهایی شبیه هم ایم. این شباهت تنهایی را از یادمان می برد. بعد یکروز وقتی در پیادهرو به قدمهایمان نگاه میکنیم دوباره میبینیمش. نمیتوانم حالت دیگری را تصور کنم. نمیدانم تنها نبودن چیست و چه کیفیتی دارد. در تمام کتابهایی که خواندهام آدمها تنها بودهاند.
شاید برای همین اینهمه بیقرارم. در ناخوداگاهم دنبال چیزی میگردم که نمیدانم چیست و شاید هیچکس واقعن نمیداند چیست. شاید مثل قوانین طبیعت است. فاصلهی طبیعی مولکولهای ماده از هم. البته در طبیعت یکچیزی به اسم همجوشی هستهای هم هست که من نمیدانم چیاست.
یک ماه است که نمیتوانم با دوستم حرف بزنم. حس میکنم هر حرفی بزنم، از دوستداشتنش، از فکرهایم، هرچیز، صادقانه نیست. طبعن میرنجد از سکوتی که معنایش را نمیداند. دلم نمیخواهد برنجانم. دلم هم نمیخواهد به دوست عزیزم دروغ بگویم. فکر میکنم واژههای یکسان در ذهنهای ما معانی متفاوتی دارند، و من با اگاهی به این تفاوت، اگر حرف بزنم، دروغ گفتهام. شاید از ضعف من است، از واژگانم محدودم و توان محدودم برای حرف زدن و تصویر کردن. عمر به این کوتاهی، چرا این همه زور میزنم؟ چرا لذت نمیبرم؟ از چی لذت ببرم؟ دنبال همان میگردم و پیدا نمیکنم.
از تنهایی میترسم، چون پدیده جدیدی است. وقتی بچه بودم میگفتند خدا همیشه در کنارم است. حتا اگر این را نگفته بودند، وجود مامان باعث میشد احساس تنهایی نکنم. این واقعیت که من از توی شکم مامانم بیرون آمدهام باعث میشد فکر کنم من و او در هم تنیده هستیم. عشق مامان را باور میکردم. بعد فهمیدم من و او دو آدم جدا از هم هستیم. مثل هر دو آدم دیگر. مامان همیشه میگوید در زمان شیرخوارگی من، وقتی سر کار ناگهان یاد من میفتاد شیر از پستانش فواره میزد. این را میگفت که نشان بدهد چقدر از نظر حسی با من نزدیک است. اما من سالهاست که حس میکنم با تمام این وابستگی شدید، چهقدر از او دورم. اولین بار که این را فهمیدم مثل یک شوک بزرگ بود برایم و تا چهل روز با او حرف نزدم. برایم آش جو پخت. کلوچه مربایی پخت. رشتهپلو، آلبالوپلو، کیک شکلاتی، هیچکدام افاقه نکرد. تا اینکه یکشب زلزله شدیدی آمد و من از خواب پریدم و با فریاد صدایش زدم. مثل همیشه که میترسم یا درد دارم و ناخودآگاه او را صدا میزنم.
یادآوری این جدایی هنوز دلم را میلرزاند و به گریهم میاندازد. چندسال طول کشید تا این واقعیت را بپذیرم، و پذیرفتنش زندگی را برایم بسیار آسانتر کرد. آسانتر ولی غمانگیزتر. همین حالا گلویم درد گرفته است. این کنده شدن آنقدر دردناک بوده است، که جداییهای بعد از آن هیچوقت بهحساب نیامده است. جدایی از پسربچههایی که عاشقشان بودم. مثلن.
لحظههایی که متوجه تنهاییم میشوم وحشت میکنم. ولی زود آرام میشوم. یادم میاید که دیگران هم در این تنهایی با من سهیم اند. من تنها تنهای جهان نیستم. یکی از میلیاردها تنهای جهانم. من و دوستان نزدیکم، که بارها دستهای هم را را با محبت فشار دادهایم، لبخندهای راستکی نثار هم کردهایم، در لذتهای هم شریک شدهایم و به هم گفتهایم یا برای هم تصویر کردهایم که یکدیگر را دوست داریم، من و خواهرم که مگوترین حرفهای جهان را نیمهشبها به هم گفتهایم، حرفهایی که شاید جز ما دونفر کسی با کسی نمیگوید، من و آدمهایی که در پیادهرو از کنار هم بی حرف و بی نگاه میگذریم، من و آدمهای شهرهای دیگر، سرزمینهایی که ندیدهام، همه در این تنهایی شبیه هم ایم. این شباهت تنهایی را از یادمان می برد. بعد یکروز وقتی در پیادهرو به قدمهایمان نگاه میکنیم دوباره میبینیمش. نمیتوانم حالت دیگری را تصور کنم. نمیدانم تنها نبودن چیست و چه کیفیتی دارد. در تمام کتابهایی که خواندهام آدمها تنها بودهاند.
شاید برای همین اینهمه بیقرارم. در ناخوداگاهم دنبال چیزی میگردم که نمیدانم چیست و شاید هیچکس واقعن نمیداند چیست. شاید مثل قوانین طبیعت است. فاصلهی طبیعی مولکولهای ماده از هم. البته در طبیعت یکچیزی به اسم همجوشی هستهای هم هست که من نمیدانم چیاست.
یک ماه است که نمیتوانم با دوستم حرف بزنم. حس میکنم هر حرفی بزنم، از دوستداشتنش، از فکرهایم، هرچیز، صادقانه نیست. طبعن میرنجد از سکوتی که معنایش را نمیداند. دلم نمیخواهد برنجانم. دلم هم نمیخواهد به دوست عزیزم دروغ بگویم. فکر میکنم واژههای یکسان در ذهنهای ما معانی متفاوتی دارند، و من با اگاهی به این تفاوت، اگر حرف بزنم، دروغ گفتهام. شاید از ضعف من است، از واژگانم محدودم و توان محدودم برای حرف زدن و تصویر کردن. عمر به این کوتاهی، چرا این همه زور میزنم؟ چرا لذت نمیبرم؟ از چی لذت ببرم؟ دنبال همان میگردم و پیدا نمیکنم.
دوس دارم همه حرفامو درباره همه جمله هات بگم...
پاسخ دادنحذفبی خیال!
عالی عالی عالی!
خیلی خیلی لذت بردم!
خیلی وقته که می خونمت نگار. خیلی وقته که می خوام بهت بگم که دارم می خونمت ولی نمی شد. نمی شد چیزی بگم. فکر می کردم این حرفا، گفتن اینکه عالی می نویسی خیلی کمه برای توصیف حسی که از خوندن نوشته هات بهم دست میده. فقط مرسی که انقدر خوب می نویسی!
پاسخ دادنحذف