خرداد ۱۹، ۱۳۹۰

و همه در ما زنده اند

نشسته بودیم روی پله‌های متروکه‌ی پشت ساختمان. پشت درخت‌های نارنج، جایی که همیشه پاتوق پسرهایی با تیپ‌های خاص بود. این‌هایی که ساعت‌های قبل از امتحان درس نمی‌خوانند و بی‌خیال اند. پرنده پر نمی‌زد توی دانشگاه و چمن روبه روی‌ پله‌ها که پر از ته‌سیگار بود باعث می‌شد حس کنم ما تنها بازمانده‌های جنگی هستیم که مدت‌ها پیش تمام شده است. گفت «چرا خبر ندادی داری میای؟». خبر نداده بودم، چون از دفعه‌ی پیش از دستش عصبانی بودم. از آن عصبانیت‌ها که نمی‌توانم توضیحش بدهم و چون نمی‌توانم بروزش نمی‌دهم. ولی آن‌جا روی پله‌ها، در حالی که کنارش نشسته بودم، دیگر عصبانی نبودم. گفتم نمی‌خواستم به‌خاطر من به زحمت بیفتد و این همه راه را بیاید. فهمیده بود که آمده ام و زنگ زده بود به میله که بگو اگر بماند من خودم را می‌رسانم. گفته بودم نمی‌مانم. اصرار نکرده بود. دلخور بود. میله شاکی بود که چرا این طوری می‌کنیم با هم؟ گوشی را گرفتم از دستش و سعی کردم مهربان باشم. گفتم بیا، می‌مانم که ببینمت. این‌ را توی یک لحظه تصمیم گرفتم که انجام بدهم. دلم نیامد بدجنس باشم. دلم تنگ شده بود. او هم با همان چند کلمه اخم صدایش باز شد. مثل بچه‌های کوچک رفتار می‌کردیم. ولی بچه‌های خوبی بودیم و لج بازی نمی‌کردیم.
روی پله بهم گفت شده است مثل من. به آن چیزها که من دقت می‌کنم دقت می‌کند. گفتم ولی مثل من عذابت نمی‌دهند. گفت چرا می‌دهند. قبول نکردم. ولی راست می‌گفت که مثل من است. نه فقط توی دقت‌هایش. از همان اول. تمام خطاهایش مثل من بود. یعنی مشابه هر خطایش، هر خامی‌ش را، در خود حال یا گذشته‌ام می‌دیدم. برای همین بود که خشم نمی‌گرفتم، راحت می‌بخشیدم. می‌دیدم، اما باز دوستش داشتم. آن خامی‌های آشنا حتا دوست‌داشتنی‌ترش می‌کرد. وقتی نشانه‌های پنهان حسادت را در رفتارش می‌دیدم توی دلم لب‌خند می‌زدم. نه به این دلیل که حسادتش را نشانه‌ی علاقه‌ش می‌دانستم. به خاطر این‌که خودم گهگاه حس مشابهی داشتم و بابت این حس پیش خودم شرمنده بودم. از این‌که می‌دیدم او هم در این خطا با من شریک است احساس آسودگی می‌کردم. گرچه این هم برای خودش رذالت کوچکی بود که شرمنده‌ام می‌کرد.
می‌دانم این همه آسان‌گیری و بخشایندگی که برایش دارم، اگر هم‌خانه بودیم نداشتم. اگر با هم زندگی می‌کردیم من از کارهایش عصبانی می‌شدم. آن قدر مهربانی فقط از آدمی مثل مارمی برمیاید. یادم نمی‌رود چه‌طور در برابر آن دخترها که در چشم من اعصاب‌خردکن‌ترین و بی‌ملاحظه‌ترین دختران دنیا بودند، مارمی آرام و بزرگ‌وار و پذیرنده بود. مثلن آن شب که فاطمه.شین بی‌خبر گذاشته بود با یک گروه دیگر رفته بود. آن‌وقت‌ها همه موبایل نداشتند. مارمی مسؤول گم شدن فاطمه.شین بود. اما پریشان نشد. عصبانی هم نبود. وقتی بعد از آن همه نگرانی دیدیم که فاطمه برای خودش دارد تاب می‌خورد و خیالش هم نیست که ما را بی‌خبر و دلواپس گذشته همه عصبانی بودیم. مارمی فقط بهش گفت خوشحال است که سالم می‌بیندش. با لب‌خند. تمام طول سفر از برخوردهایش با آن دخترها، با آن همه تفاوت فرهنگی که بین او و آن‌ها بود و درکشان را ناممکن می‌کرد، شگفت زده بودم. شگفت‌زده و شیفته و شرمسار. تلاش کردم بفهمم چه در ذهنش می‌گذرد که می تواند این‌طور نرم باشد و تحمل کند. اما حالا که هفت سال گذشته است هنوز نمی‌توانم مثل او باشم. شاید یک ذره، گاهی که یادم میاید، ان هم وقت‌هایی که مهربان بودن چندان سخت نیست.
دیروز خسته توی اتوبوس بودم و به شهرم برمی‌گشتم. بازگشت به شهرم را دوست دارم. مثل یک‌جور آیین مذهبی است برایم. اگر بتوانم کنار پنجره‌ی سمت راست می‌نشینم و در حالی که مناظر را تماشا می‌کنم و موسیقی گوش می‌دهم چیزهایی در دلم می‌جوشد. حس‌هایی که عجیب و باشکوه اند برای دلم. این‌جور وقت ها اگر راننده پخش ماشینش را روشن نکند خیلی ممنون می‌شوم.
پسر جوانی که انگار دوست کمک‌راننده بود دائم می‌رفت و میامد و بلند بلند با لهجه‌ی تندی حرف می‌زد. هر از گاهی بهم نگاه می‌کرد که برایم آزارنده بود. یک بار هم موقع رد شدن دسته صندلی مرا بی‌اجازه و بی‌دلیل زد بالا. یک‌بار که آمده بود صندلی جلو پیش کمک‌راننده و با صدای بلند حرف می‌زد عصبانی شدم و توی دلم گفتم «خفه شو مردک، چقدر وق وق می‌کنی». از پشت سر نگاهش می‌کردم. موهای سرش، گردن کبره بسته‌اش، حرف‌زدن ناخوشایندش. سعی کردم در ذهنم آزمایش کنم، به قول آلمانی‌ها گدانکن، و ببینم می‌توانم ازش عصبانی نباشم و مارمی‌وار در دلم باهاش مهربان باشم؟ وقتی نگاه کردم دیدم اساسن باید مهربان باشم. من می‌توانستم درست خود او باشم. شاید هم در قسمتی از زندگی‌م بوده ام. نه آن‌قدر آشکار و مشخص. چون شرایط و موقعیت اجتماعی‌م بهم امکانش را نداده است. اما در موقعیت خودم ناهنجاری‌هایی داشته‌ام که هم‌ارز آن چیزهای آزارنده‌یی که در او هست بوده اند.
دوستم، پروانه، کتابی بهم هدیه داده بود که یکی از شعرهایش بیش‌تر از بقیه در خاطرم مانده. «گاهی وقت‌ها با خودم می‌اندیشم:/میان من و دیگران، فاصله‌ای است/ گویی در کار من اشتباهی است.../ وقتی این اشتباه برطرف شود/ من به همه‌ی مردم نزدیک خواهم شد/ و شاید آن‌ها را با عشقی جدید، دوست بدارم...»
هر وقت از دست مردم عادی خشمگین می‌شوم، از دست بابا و مامانم، راننده تاکسی، همکلاسی، و در دلم با آن‌ها نامهربان و سخت می‌شوم، حس می‌کنم «گویی در کار من اشتباهی است...». این روزها بیش‌تر وقت‌ها به «میم» فکر می‌کنم. بیش‌تر از همه با او سخت بوده ام. نتوانستم تحملش کنم و خامی‌هایش را بپذیرم. شاید اگر آن قدر به هم نزدیک نبودیم می‌توانستم باهاش نرم باشم. اما در آن فاصله زور مهربانی‌م نمی‌رسید. مهربانی‌م هنوز خیلی کوچک و کم‌بنیه است.

۱ نظر:

  1. خواندم این پستت رو و شگفت‌زده شدم
    عجیب اینکه نوشته دوتامان حول یک چیزه، ولی نتایج کاملا عکسی گرفتیم. تو از نامهربانی‌ت دلخوری، من از مهربانی‌ حال بهم زنم.
    غافلگیر شدم که ما از دو ساحت مختلف به یک چیز واحد نگاه کرده‌ایم..

    پاسخ دادنحذف