خرداد ۳۱، ۱۳۹۰

فتاده زورق صبرم ز بادبان فراق

از در پشتی آمده بودم توی مهمان‌خانه و دم در راهرو دنبال یک‌جفت دمپایی اندازه پایم می‌گشتم. پیدا نکردم و یکی از همان گنده‌ها را پا کردم. آمدم سمت اتاق مامان بزرگ. دیوارها نبودند و باغچه‌ی پشت اتاق حاج‌بی‌بی‌خانم دیده می‌شد. پ‌ب با جامه‌ی سفید ایستاده بود و به سختی تلاش می‌کرد که درخت نارنج را بشکند. پیدا بود که زورش نمی‌رسد ولی بی‌خیال نمی‌شد و تقلا می‌کرد. فکر کردم الآن است که از پا بیفتد و از دست برود. دویدم روی سکو و گفتم بابابزرگ عرق می‌کنی مریض می‌شی. چرا می‌خوای درختو بشکنی؟ ایستاد نگاهم کرد و گفت: این درخت دیگه میوه نمی‌ده. ایستاده روی سکو، باز هم قدم کوتاه‌تر از پ‌ب بود. بغلم کرد و سرم را گذاشتم روی سینه‌اش و نرم‌نرم گریه کردم. بغلش نرم و سفید و آرام بود. بیدار که شدم هیچ آغوشی نبود که تویش از دلتنگی گریه کنم. آن لحظه‌ی بیداری و خیلی لحظه‌ها بعد از آن، می‌خواستم، می‌خواهم، تمام زندگی را بدهم و به جایش برگردم به آن آغوش. حتا اگر توی خواب باشد.

۱ نظر:

  1. "بیدار که شدم هیچ آغوشی نبود که تویش از دلتنگی گریه کنم. آن لحظه‌ی بیداری و خیلی لحظه‌ها بعد از آن، می‌خواستم، می‌خواهم، تمام زندگی را بدهم و به جایش برگردم به آن آغوش. حتا اگر توی خواب باشد."

    چقدر خوب تموم کردی آخرش رو .

    پاسخ دادنحذف