مرداد ۰۳، ۱۳۹۰

از فغان نگفته‌ها انبوه

بهار بود و هوا خوب بود. همین دوماه پیش. رفته بودم قدم بزنم و در حالی که آهنگ یک‌گل ده گل صدهاگل را گوش می‌دادم به تو فکر می‌کردم. خیلی دقیق یادم نیست. اما داشتم فکر می‌کردم شاید بیش از اندازه سخت گرفته ام. داشتم مقایسه می‌کردم، ببینم در شرایط مشابه با دیگران چه رفتاری داشته‌ام. نکند در مورد تو دچار یک نفرت کور شده باشم. ولی توی راه یک آشنا دیدم و مجبور شدم احوال‌پرسی کنم. فکرهایم گم و گور شدند.
نمی‌شود مقایسه کرد با دیگران. ما با هم زندگی کرده‌ایم. روزها و روزها سر یک سفره غذا خورده‌ایم و بشقاب‌های یک‌دیگر را شسته‌ایم. صبح‌ها با هم رکاب زده‌ایم. با هم دربدر کلانتری‌های آن شهر شدیم و برای پس گرفتن حق رکاب‌زدنمان با پلیس‌های بددهن کل‌کل کرده‌ایم. جلوی پلیس‌ها مثل شیر می‌غرّیدم و شب توی خانه پیش تو زار می‌زدم. وقتی پیروز شدیم هیچ‌کس مثل تو آن خوشحالی را نفهمید.
آن‌قدر دوستت داشتم که نمی‌توانستم از تو با کسی حرف بزنم. حتا نمی‌توانستم از تو بنویسم. از همان لحظه که تصمیم می‌گرفتم ماکارونی بپزم، تا لحظه‌ای که قابلمه ماکارونی را میاوردم سر سفره، به خوشحالی تو فکر می‌کردم.
من به حرف زدنت می‌خندیدم. به سوتی‌هایت. می‌گفتم دست‌وپاچلفتی هستی. تو می‌خندیدی. خودت انگار حواست نبود. کم کم فهمیدم چه وحشتناک است رفتارم. درست مثل مامانم که در برابر کندی دیگران عصبانی می‌شود رفتار می‌کردم.
در طی سال‌های دوستی من به آرامی تغییر می‌کردم. اما تو همان پوسته‌ی سابق را برای دوستی‌مان می‌خواستی. من دیگر در آن راحت نبودم و دست و پا می‌زدم که بیرون بیایم. تو حواست نبود.
دوستی را بی لک می‌خواستم. یکسره شفاف و یکرنگ. اما اشتراک دو دایره پر از لک‌ها و نقطه‌های تاریک، بعید است یک ناحیه یک‌رنگ و بی لک در بیاید. باید این را می فهمیدم و می‌پذیرفتم. تحمل یک نقطه تاریک را هم نداشتم. گاهی تا سرحد مرگ می‌رنجیدم.
با همه این‌ها، باید حرف می‌زدم. باید تو را می‌نشاندم رو به رویم و آرام و آهسته حرف می‌زدم. اما آزردگی‌های من همیشه به سکوت برگزار شده اند. و همیشه با سکوت رابطه‌هایم را تمام کرده ام. در حالی که همیشه اعتقاد راسخ داشته ام که آدم ها باید با هم حرف بزنند. اما حرف‌ها تنها وقتی معنی دارند که با خودم می‌گویم. همان موقعی که تصمیم می‌گیرم مخاطبی واقعی داشته باشم، معنا از حرف‌ها فرار می‌کند.
راستش از یک وقتی به بعد دیگر به حرف زدن فکر هم نکردم. فقط می‌خواستم رها بشوم. و بعد که رها شدم، بارها از خودم پرسیدم مگر همین را نخواسته بودم؟ پس چرا این همه از این رهایی رنج می‌برم؟
پری‌روز عصر، هوا به شدت گرم بود. رفتم قدم زدم و به تو فکر کردم. برای اولین بار گریه کردم. کاش این قدر همه‌چیز برایم سخت نبود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر