با خاله ام رفتم چهجا که یک دهکده بالای کوه است. دیوانهی کوهها هستم. اول که رسیدیم من شالم را برداشتم و رفتم توی آینه ببینم خوشگل شده ام یا نه. چون هر وقت می روم کوه خوشگل میشوم. به شرط آن که کوهش خیلی بلند باشد. نه تنها خوشگل نشده بودم، بلکه یکچیز خیلی بدی هم در آینه دیدم. یک موی سفید. و بعد یکی دیگر. بعد ترجیح دادم دیگر نچکُلم. به خالهام گفتم چی دیده ام و گفتم این اصلن انصاف نیست و من هنوز خیلی کوچک ام. بعد خاله ام بغلم کرد و من را به تن چاق نرمش فشار داد. گریه کردم.
چندساعت بعد مامانم هم آمد با نونوش و مامانبزرگ. به مامانم خبر دادم و باز چشمهایم اشکی شد. سرم را گذاشتم روی شانهی مامانم و گفتم وقتی قرار است بمیریم چرا باید به دنیا بیاییم؟ به دنیا بیاییم، زندگی کنیم که آخرش بمیریم؟ چه کاری است آخر. همه به من خندیدند و گفتند بهتر است به چیزهای خوب فکر کنم. مثلن به نان محلی با سرشیر و مربای زردآلو.
دخترخالهم فردایش آمد. یعنی من قبل از رفتن التماسش کرده بودم که بیاید و من را با آن همه خالهها تنها نگذارد وگرنه ممکن است خودم را از کوه پرت کنم پایین. سر صبحانه بودیم که رسید. نشست پهلوی من. توی پیشدستیش خامه و مربا ریختم و با دهن بسته زیر گوشش گفتم: نمیدانی که. با دهن بسته جواب داد: میدانم. من و او اینجوری هستیم با هم. خیلی کلمه لازم نداریم. مثلن با همین سه کلمه او فهمید که روز قبل من از دست مامان بزرگ و خالهها چی کشیده ام. بعد زیر درختهای گردو ته حیاط نشستیم و درد دل کردیم. دردهای ما خیلی شبیه هم است چون مادرهایمان خواهر هستند. با هم رفتیم روی تپهها و توی دشتها و روی سنگها نشستیم. من جیبهایم را پر از آلوی جنگلی کردم. نور خورشید، ابرها، کوهها و رودخانه یی که از طرف سیاه مرزکوه میامد با هم زیبا بودند. وقتی روی یک سنگ بزرگ نشسته بودیم و در سکوت تماشا میکردیم، فکر کردم دیدن و فهمیدن این زیبایی به رنج بودن میرزد؟ و دیدم که مطمئن نیستم.
امروز صبح برگشتیم خانه. و دیدم که فسانهام مُرده است. دلم به درد آمد و رفتم توی اتاقم گریه کردم چون جلوی مامانم خجالت کشیدم. ولی مامان هم ناراحت شد، چون خودش همیشه برای فسانه آب بدون کلر کنار میگذاشت و تنگش را میشست و آبش را عوض میکرد. فسانه را توی یک روز خوب که سپیده آمده بود ستارهآباد و مریم و فاطمه هنوز ایران بودند و فاضله هم بود و نسترن حامله نبود و همه شاد بودیم، سپیده به من داده بود. آن را از شیراز آورده بود و بین راه ماهی یخ زده بود اما گرمش کرده بودند و زنده شده بود. اسمش را گذاشته بودم فسانه چون مرا یاد شعر فسانه ی نیما یوشیج میانداخت. دوستش داشتم چون مرا یاد سپیده میانداخت.
مرگ را میفهمم و نمیفهمم. میخواهم و نمیخواهم. همین طور زندگی را.
چندساعت بعد مامانم هم آمد با نونوش و مامانبزرگ. به مامانم خبر دادم و باز چشمهایم اشکی شد. سرم را گذاشتم روی شانهی مامانم و گفتم وقتی قرار است بمیریم چرا باید به دنیا بیاییم؟ به دنیا بیاییم، زندگی کنیم که آخرش بمیریم؟ چه کاری است آخر. همه به من خندیدند و گفتند بهتر است به چیزهای خوب فکر کنم. مثلن به نان محلی با سرشیر و مربای زردآلو.
دخترخالهم فردایش آمد. یعنی من قبل از رفتن التماسش کرده بودم که بیاید و من را با آن همه خالهها تنها نگذارد وگرنه ممکن است خودم را از کوه پرت کنم پایین. سر صبحانه بودیم که رسید. نشست پهلوی من. توی پیشدستیش خامه و مربا ریختم و با دهن بسته زیر گوشش گفتم: نمیدانی که. با دهن بسته جواب داد: میدانم. من و او اینجوری هستیم با هم. خیلی کلمه لازم نداریم. مثلن با همین سه کلمه او فهمید که روز قبل من از دست مامان بزرگ و خالهها چی کشیده ام. بعد زیر درختهای گردو ته حیاط نشستیم و درد دل کردیم. دردهای ما خیلی شبیه هم است چون مادرهایمان خواهر هستند. با هم رفتیم روی تپهها و توی دشتها و روی سنگها نشستیم. من جیبهایم را پر از آلوی جنگلی کردم. نور خورشید، ابرها، کوهها و رودخانه یی که از طرف سیاه مرزکوه میامد با هم زیبا بودند. وقتی روی یک سنگ بزرگ نشسته بودیم و در سکوت تماشا میکردیم، فکر کردم دیدن و فهمیدن این زیبایی به رنج بودن میرزد؟ و دیدم که مطمئن نیستم.
امروز صبح برگشتیم خانه. و دیدم که فسانهام مُرده است. دلم به درد آمد و رفتم توی اتاقم گریه کردم چون جلوی مامانم خجالت کشیدم. ولی مامان هم ناراحت شد، چون خودش همیشه برای فسانه آب بدون کلر کنار میگذاشت و تنگش را میشست و آبش را عوض میکرد. فسانه را توی یک روز خوب که سپیده آمده بود ستارهآباد و مریم و فاطمه هنوز ایران بودند و فاضله هم بود و نسترن حامله نبود و همه شاد بودیم، سپیده به من داده بود. آن را از شیراز آورده بود و بین راه ماهی یخ زده بود اما گرمش کرده بودند و زنده شده بود. اسمش را گذاشته بودم فسانه چون مرا یاد شعر فسانه ی نیما یوشیج میانداخت. دوستش داشتم چون مرا یاد سپیده میانداخت.
مرگ را میفهمم و نمیفهمم. میخواهم و نمیخواهم. همین طور زندگی را.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر