دور فلکه دیدمش. دور فلکه جای خوبی است، از قدیم همینطور بود. وسط فلکه چنارهای بزرگی هستند. دوست دارم بدانم اول فلکه را ساختهاند و بعد چنارها را تویش کاشته اند، یا فلکه را دور چنارها ساختهاند. دور فلکه آدم خیال نمیکند بیرون و توی خیابان است. فکر می کند توی حیاط بزرگ خانهی مامان بزرگش است و آدمهای دور فلکه را به چشم دخترعمهها و پسرعمههایش میبیند. اگر در شمال فلکه، رو به جنوب وایبستم و هوا ابری نباشد یک عالمه کوه دیده میشود. یکچهارم دور فلکه همهش دکان است. اولیش دوچرخهسازی عمو غلام است. البته عموغلام آنجا را تبدیل به بنگاه معاملات ملکی کرده، اما من هنوز آن را یک دوچرخهسازی و سر و صورت و دستهای عموغلام را سیاه و روغنی میبینم.
پب دور فلکه را دوست داشت و از میوهفروشی آن لیمو شیرین و سیب و انگور میخرید. خریدش را همانجا میگذاشت و من با دوچرخهی قرمزم که اهل چکسلواکی بود میرفتم میوهها را میاوردم خانه و از حس مفید بودن و داشتن وسیله نقلیه سرشار میشدم. پ ب گاهی دور فلکه مینشست روی نیمکت و با چند پیرمرد دیگر گپ میزد. کاری که این روزها بابایم انجام میدهد. البته دیگر نیمکتی در کار نیست. آنها میایستند و حرف می زنند.
فلکه در سالهای بچهگیری من جای خلوت و آرامی بود، اما الآن شلوغ و پررفته رُوش است. با اینحال من هنوز دور فلکه را بخشی از خانه خودمان میدانم، بخضی از خانه که با بقیه مردم شهر در آن شریکیم.
اولین پیتزافروشی شهر دور این فلکه بوده و هنوز هست. هرچند خوردن غذای بیرون تا چندسال پیش برای ما غدقن بود و مامانم خودش توی خانه پیتزا میپخت، اما من آن پیتزافروشی را چنان دوست دارم که انگار بارها در آن پیتزا خوردهام. کنار آن یک سوپر است که من در سالهای نوجوانی فقط از او خرید میکردم چون صاحبش یک زن بود و من معتقد بودم حالا که همهچیز برای مردهاست، بهتر است من یکی پولم را توی جیب مردها نریزم. اینروزها هم بیشتر از او بستنی میخرم چون آدم مهربان و دوستداشتنیای است و فضای مغازهاش از بقیه مغازههای محل برایم خوشایندتر است. اگر در آینده بخواهم به سالهای نوجوانی و جوانیم فکر کنم، احتمالن بستنی خریدن و خوردن در حال قدم زدن دور فلکه و تماشای چنارها، از نقاط روشن این سالها خواهد بود که به خاطرم خواهد آمد.
و شاید آن روز، یعنی همین پیشپریروز را یادم بیاید که او را بعد از چندماه سکوت دور فلکه دیدم، ایستادیم و طولانی صحبت کردیم، و قرار دوچرخه سواری صبح فردایش را گذاشتیم.
پب دور فلکه را دوست داشت و از میوهفروشی آن لیمو شیرین و سیب و انگور میخرید. خریدش را همانجا میگذاشت و من با دوچرخهی قرمزم که اهل چکسلواکی بود میرفتم میوهها را میاوردم خانه و از حس مفید بودن و داشتن وسیله نقلیه سرشار میشدم. پ ب گاهی دور فلکه مینشست روی نیمکت و با چند پیرمرد دیگر گپ میزد. کاری که این روزها بابایم انجام میدهد. البته دیگر نیمکتی در کار نیست. آنها میایستند و حرف می زنند.
فلکه در سالهای بچهگیری من جای خلوت و آرامی بود، اما الآن شلوغ و پررفته رُوش است. با اینحال من هنوز دور فلکه را بخشی از خانه خودمان میدانم، بخضی از خانه که با بقیه مردم شهر در آن شریکیم.
اولین پیتزافروشی شهر دور این فلکه بوده و هنوز هست. هرچند خوردن غذای بیرون تا چندسال پیش برای ما غدقن بود و مامانم خودش توی خانه پیتزا میپخت، اما من آن پیتزافروشی را چنان دوست دارم که انگار بارها در آن پیتزا خوردهام. کنار آن یک سوپر است که من در سالهای نوجوانی فقط از او خرید میکردم چون صاحبش یک زن بود و من معتقد بودم حالا که همهچیز برای مردهاست، بهتر است من یکی پولم را توی جیب مردها نریزم. اینروزها هم بیشتر از او بستنی میخرم چون آدم مهربان و دوستداشتنیای است و فضای مغازهاش از بقیه مغازههای محل برایم خوشایندتر است. اگر در آینده بخواهم به سالهای نوجوانی و جوانیم فکر کنم، احتمالن بستنی خریدن و خوردن در حال قدم زدن دور فلکه و تماشای چنارها، از نقاط روشن این سالها خواهد بود که به خاطرم خواهد آمد.
و شاید آن روز، یعنی همین پیشپریروز را یادم بیاید که او را بعد از چندماه سکوت دور فلکه دیدم، ایستادیم و طولانی صحبت کردیم، و قرار دوچرخه سواری صبح فردایش را گذاشتیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر