مرداد ۲۹، ۱۳۹۰

یک نامه‌ی بلند

عزیز دلم
نمی‌دانم این روزها تو چه‌کار می‌کنی و آن پروژه‌ی لعنتی را به کجا رسانده‌ای. من می‌روم سر کار. خیلی سخت است که از وسط گودر بلند شده‌ام و رفته ام جایی که همه‌چیز طور دیگری است. می‌دانی که. دائم باید حواسم باشد آن‌چه برای من بدیهی است، برای آن‌ها عجیب است و این من ام که باید این مسئله را مدیریت کنم تا مشکلی پیش نیاید. می‌دانی که چه‌قدر سخت است با ک.ت.ج در این سطح روبرو بشوم. کارم کنترل کیفیت در یک شرکت سازه‌های فلزی است. همکارهایم آدم‌های بدی نیستند ولی معاشرت با ایشان برایم دشوار است. دائم باید حواسم باشد که نروم روی منبر یا از برخوردهایشان عصبانی نشوم. با این همه نسبت به آن‌چه می‌توانست باشد شرایط خیلی خوب است و در حین کار کسی مشکلی با زن بودن من ندارد. یکی دوبار از دستم در رفته و تذکرات فمینیستی داده‌ام؛ به‌رغم قراری که با خودم گذاشته بودم، مبنی بر قرار دادن دندان روی جگر در چنین مواقعی. یک موقعی – وقتی هنوز نوجوان بودم، نه به لحاظ سنی، آن طور نوجوانیتی که در من دیده‌ای- فکر می کردم باید مانند یک پیامبر دائمن در حال روشنگری باشم و بر محیطم تاثیر بگذارم. اما مدتی است که دیگر آن‌طور نیستم. نمی‌دانم چه‌طورم ولی آن‌طور هم نیستم دیگر و این ربطی به از دست دادن امید ندارد.
دلم برایت تنگ شده است. آخرین باری که حرف زدیم مهربانانه نبود و این باعث می‌شود جرات نکنم بگویم دوستت دارم. بیشتر از این می‌ترسم که خیال کنی بعد از معاشرت با همکارانم در شرکت سازه‌های فلزی است که فهمیده ام از حضور تو در این دنیا خوش‌حال ام. بی‌انصافی است اگر این طور فکر کنیم. من خیلی پیش‌ترها به تو گفته‌ام که دوستت دارم چون می‌توانم با تو حرف بزنم.
یک الکن احساسی. این اصطلاح را از دوستم شادی یاد گرفته ام. من یک الکن احساسی هستم که نمی‌توانم از احساساتم با آدم‌های واقعی که روبه رویم نشسته اند حرف بزنم. این است که وقتی می‌رنجم، شرح رنجم را بیان نمی‌کنم. کناره می‌گیرم و سردی می‌کنم. یا به رو نمیاورم ولی در دلم می‌ماند و همچنان آزارم می‌دهد. و گاهی تبدیل به نفرت می‌شود. شبیه آن‌چه در رابطه با میم برایم پیش آمد.
اما می‌دانی، گاهی شرح جزئیات سخت است. خیال می‌کنند آدم دیوانه است و دچار توهم و بدبینی شده. شاید هم توهم باشد، اما گاهی دیگران نیت‌های پنهان رفتار و گفتار آدم را بهتر می‌فهمند. چون آدم خودش دوست ندارد رذائل کوچک و بزرگ خود را بشناسد. تنها چیزی که نرمم می‌کند یادآوری این نکته است که من هم مثل همه آدم‌های معمولی این رذائل ریز و درشت را دارم که در پشت رفتار و حرف‌های ساده‌ و معمولی‌ام پنهان‌اند. این شباهت کمکم می‌کند که دیگران را ببخشم. حالا متوجهی که چرا از خراب شدن رابطه ام با میم ناراحتم. اگر از او گریزانم، باید از خودم هم گریزان باشم. دلم می‌خواهد بروم در خانه‌شان و بغلش کنم. این‌طوری انگار خودم را بغل کرده باشم. همه این‌ها که دارم برایت می‌گویم به گریه‌ام می‌اندازند.
من یک روز قول دادم که درباره عشق برایت بنویسم. و هیچ‌وقت ننوشتم. اما همیشه به نوشتن آن فکر کرده‌ام. هر بار به آن فکر کردم و جمله‌ها در ذهنم ردیف شدند، درباره چیز دیگری حرف زدم. خیلی پیچیده است توصیف چیزی که درون آدم می‌گذرد و خود آدم هم آن را به درستی نمی‌بیند. ولی امروز تصمیم گرفتم برایت بنویسم، نه از عشق، از همین چیزهای معمولی. چیزهایی که می‌بینم و می‌شناسم. چیزهایی که به تازگی شناخته‌ام و دوری نگذاشته نشان تو هم بدهم.
برایت نامه‌ی بلندی نوشتم. سال‌هاست که نامه‌ی بلندی برای کسی ننوشته ام. و مدت‌هاست که با تو طولانی صحبت نکرده‌ام. اما درست همین روزها که خسته‌ام و وقت ندارم تصمیم گرفتم برایت بنویسم. نمی‌خواهم بگذارم آن کار سخت لعنتی، با آدم‌هایی که غمگینم می‌کنند، مرا دفن کنند. اما می‌ترسم برای تو نوشتن بی‌فایده باشد. می‌ترسم آن شهر سرد دور پر از کلاغ با کوه‌های رنگی‌ش و پایان‌نامه‌ای که انگار هیچ‌وقت نمی‌خواهد به پایان برسد، تو را بلعیده باشند. می‌ترسم تو دیگر نباشی و شاید من همه این‌ها را برای آدمی نوشته ام که دیگر نیست. برایم بنویس که حالت خوب است. و زودتر برگرد.

می‌بوسمت.

ن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر