اگر بخت یارم باشد ساعت پنج عصر میرسم خانه. اگرنه شش. بشقابم را برگردانده اند روی ظرف سالاد. همیشه یک نفر زیر قابلمه را روشن کرده و کاسه کوچک ماستوخیار یا اگر روز خوبی باشد بورانی بادمجان توی یخچال است. کاهوهای سالاد را با دست میاندازم توی دهنم. حین جویدن سالاد غذا میکشم. همیشه تصمیمم دارم کم بخورم که موقع شام سیر نباشم. همیشه زیاد میخورم و اگر بعدش بخوابم حالم بد میشود. خوابیدنم را مامانبزرگآقاجونا - اگر بود- اینطوری توصیف میکرد: انگار تُرکُمان مرده. تا چندوقت پیش نمیفهمیدم یعنی چه. بعدها فهمیدم یعنی مرگ بیسر و صدا. چون ترکمنها در عزاداریشان سر و صدا نمیکنند.
دیروز وسط کار یک تکه کاغذ برداشتم و یواشکی اسم کتابهایی که دوست دارم بخوانم را رویش نوشتم. صدای ضربههای چکش روی آهن داشت کرم میکرد. روزهای اول از ترس تکان میخوردم و اسباب خنده میشدم. بعد عادت کردم. کسی از گوشی استفاده نمیکند. همه کر میشویم یکروز. هر روز به رفتن فکر میکنم. رفتن از کارخانه. رفتن از ایران. هر روز یک ترسوی احمق مانعم میشود.
دوستداشتنیترین آدمهای کارخانه کارگرهای ماهر اند. میگویند من خیلی سخت میگیرم. خطاها تا دومیلیمتر قابل چشمپوشی اند و آنها از من میخواهند چهار و پنج میلیمتر را هم ندیده بگیرم. میگویم اگر زلزله بیاید خانه روی سر مردم خراب میشود. میگویند به هر حال خانه روی سر مردم خراب خواهد شد. نمیشود جلوی این اتفاق را گرفت. حلیم -مونتاژکار- برایم جوک تعریف میکند. اوایل نمیخندیدم و توجه نمیکردم. حالا میخندم. فقط گاهی میگویم جوک قومیتی نگو. عثمان -جوشکار- هم خوب است. یک سال از من کوچکتر است و یک پسر چندماهه دارد. خودش هم شبیه بچههای نوزاد است و لپهایش همیشه از حرارت جوشکاری صورتی است. با لبخند سلامم میکند و لبخندش حس خوبی بهم میدهد. برعکس برشکارها که روزهای اول چپچپ نگاهم میکردند. شاید کارهای ظریف آدمها را مهربان میکند. وسواس دارم. کارگرها که میروند ناهار دوباره قطعههای تاییدشده را چک میکنم.
صبح اتاقم را که بمب تویش ترکیده بود رها کردم و رفتم پیش مینا که تنها بود. چای و آبنبات خوردیم. ناهار میگو سرخ کردیم با سیب زمینی و قارچ و ذرت و نخودفرنگی و گوجه. از کارگاه نان و شیرینیپزی دور پیچ گلها نان باگتهای کوچک خریدیم. دلمان آبجو میخواست که نداشتیم.
روی تختش دراز کشیده بودم و نیمرخش را که روی کتاب خم شده بود نگاه میکردم. عینک روی دماغش بود و داشت زبان میخواند. با پیراهن سورمهای تابستانی. وهایش را جمع کرده بود بالای سرش. بلند شد و دوتا دستبند نیمهبافته از قفسههای فلزی کتابهایش آویزان بود را نشانم داد. نشست به بافتن یکی. حرف میزدیم. وسطش گریه کردم. میفهمید چرا. شاید او بیشتر باید گریه می کرد، اما نمیکرد. دردهای او بیشتر از آنند که بشود برایشان گریه کرد. دستبند را تمام کرد و دور دستم بست. هنوز دور دستم است. دم غروب بوسیدمش و برگشتم خانه. گفت جمعهی بعد هم میتوانم بروم پهلویش.
میخواهم ترسو نباشم. کار را رها کنم و به زندگی برگردم. با نوشتن و معلمی پول در بیاورم. صبح تا شب پیانو بزنم، کتاب بخوانم، دوچرخهسواری کنم، از لحظههایم عکس بگیرم. میخواهم مراقب آمدن پاییز باشم. پیگیر تغییر رنگهای جنگل باشم. کیک کشمشی بپزم. برای خودم لباسهای رنگی بدوزم. عصرها پیغام بفرستم برای بشرا، برویم روی تپه باد و کفترها را تماشا کنیم. شاید همه اینها را میکردم فقط اگر مامان دوستم داشت. دوستداشتن بلد بود. اگر قبل از هرکاری لازم نبود از این زندگی مشترک ناخواسته فرار کنم. روز تعطیلم تمام شده و گریههایم هنوز تمام نشده. دیشب خواب دیدم تیرآهنهایی که جرثقیل برده بالا دارند میافتند روی سرم.
دیروز وسط کار یک تکه کاغذ برداشتم و یواشکی اسم کتابهایی که دوست دارم بخوانم را رویش نوشتم. صدای ضربههای چکش روی آهن داشت کرم میکرد. روزهای اول از ترس تکان میخوردم و اسباب خنده میشدم. بعد عادت کردم. کسی از گوشی استفاده نمیکند. همه کر میشویم یکروز. هر روز به رفتن فکر میکنم. رفتن از کارخانه. رفتن از ایران. هر روز یک ترسوی احمق مانعم میشود.
دوستداشتنیترین آدمهای کارخانه کارگرهای ماهر اند. میگویند من خیلی سخت میگیرم. خطاها تا دومیلیمتر قابل چشمپوشی اند و آنها از من میخواهند چهار و پنج میلیمتر را هم ندیده بگیرم. میگویم اگر زلزله بیاید خانه روی سر مردم خراب میشود. میگویند به هر حال خانه روی سر مردم خراب خواهد شد. نمیشود جلوی این اتفاق را گرفت. حلیم -مونتاژکار- برایم جوک تعریف میکند. اوایل نمیخندیدم و توجه نمیکردم. حالا میخندم. فقط گاهی میگویم جوک قومیتی نگو. عثمان -جوشکار- هم خوب است. یک سال از من کوچکتر است و یک پسر چندماهه دارد. خودش هم شبیه بچههای نوزاد است و لپهایش همیشه از حرارت جوشکاری صورتی است. با لبخند سلامم میکند و لبخندش حس خوبی بهم میدهد. برعکس برشکارها که روزهای اول چپچپ نگاهم میکردند. شاید کارهای ظریف آدمها را مهربان میکند. وسواس دارم. کارگرها که میروند ناهار دوباره قطعههای تاییدشده را چک میکنم.
صبح اتاقم را که بمب تویش ترکیده بود رها کردم و رفتم پیش مینا که تنها بود. چای و آبنبات خوردیم. ناهار میگو سرخ کردیم با سیب زمینی و قارچ و ذرت و نخودفرنگی و گوجه. از کارگاه نان و شیرینیپزی دور پیچ گلها نان باگتهای کوچک خریدیم. دلمان آبجو میخواست که نداشتیم.
روی تختش دراز کشیده بودم و نیمرخش را که روی کتاب خم شده بود نگاه میکردم. عینک روی دماغش بود و داشت زبان میخواند. با پیراهن سورمهای تابستانی. وهایش را جمع کرده بود بالای سرش. بلند شد و دوتا دستبند نیمهبافته از قفسههای فلزی کتابهایش آویزان بود را نشانم داد. نشست به بافتن یکی. حرف میزدیم. وسطش گریه کردم. میفهمید چرا. شاید او بیشتر باید گریه می کرد، اما نمیکرد. دردهای او بیشتر از آنند که بشود برایشان گریه کرد. دستبند را تمام کرد و دور دستم بست. هنوز دور دستم است. دم غروب بوسیدمش و برگشتم خانه. گفت جمعهی بعد هم میتوانم بروم پهلویش.
میخواهم ترسو نباشم. کار را رها کنم و به زندگی برگردم. با نوشتن و معلمی پول در بیاورم. صبح تا شب پیانو بزنم، کتاب بخوانم، دوچرخهسواری کنم، از لحظههایم عکس بگیرم. میخواهم مراقب آمدن پاییز باشم. پیگیر تغییر رنگهای جنگل باشم. کیک کشمشی بپزم. برای خودم لباسهای رنگی بدوزم. عصرها پیغام بفرستم برای بشرا، برویم روی تپه باد و کفترها را تماشا کنیم. شاید همه اینها را میکردم فقط اگر مامان دوستم داشت. دوستداشتن بلد بود. اگر قبل از هرکاری لازم نبود از این زندگی مشترک ناخواسته فرار کنم. روز تعطیلم تمام شده و گریههایم هنوز تمام نشده. دیشب خواب دیدم تیرآهنهایی که جرثقیل برده بالا دارند میافتند روی سرم.
به شدت می فهمم که چی نوشتی. نمی تونم بهت راه حل بدم چون خودم هنوز راه حل عملی پیدا نکردم!
پاسخ دادنحذفجقدر این کارهایی رو که دوست داری بکنی،منهم دوست دارم.
پاسخ دادنحذفکاش "لازم نبود از این زندگی مشترک ناخواسته فرار کنم" این جبر مزخرف حاکم بر زندگی که روز به روز آزار دهنده تر میشه
پاسخ دادنحذفزندگی همیناس که میگی از کارخونه تا خونه
همینه
حتی تو رفتن به خارج هم زندگی همینه
همین از کارخونه تا خونه
آخرش هم رفتن از این زندگی یه جبر مزخرف دیگه است
اونو هم کاریش نمیشه کرد دیگه همه بهش عادت کردن
اما اگه چیزهایی هست که جبری روش نیست بهتره بیخیال اجبارها ازش لذت ببری مثل دوچرخه سواری و واقعا کیف (keyf) این کارها به محدود بودن و نادر بودنشه وگرنه تغییر رنگ برگ ها اونقدر کند و حوصله سر یر میشه که شاید زندگی رو به اوج پوچی متصورت برسونه
راستش من درک نکردم.
پاسخ دادنحذفاصلا نفهمیدم.
آدم اگه خودش کار بدی بکنه میره به خودش سختی می ده. اون موقعشم به نظرم آدم تا وقتی مجبور نباشه نباید بره وسط کسانی که جنسشون یه چیز دیگست.
ولی وقتی آدم از یکی دیگه راضی نیست این محیط حال آدمو بهتر نمی کنه.
این کارهایی که می گی اگه مامان دوستت داشت انجام می دادی، اینقدر تک تک شون مهم اند که اگه من باشم چند بار برمی گردم.
شاید من فضای شما رو درک نمی کنم.
سلام
پاسخ دادنحذفاینا رو دیدم یاد شما افتادم. ببین:
http://suicideblonde.tumblr.com/post/10557421332/beautiful-flowy-dresses-at-d-g-spring-2012