بهمن ۱۴، ۱۳۹۰

جمعه

یک گوشه از پیشانی‌ام درد می‌گیرد هی. بار اول دیروز صبح که محکم فین کردم. فکر کردم یکی از رگ‌های مغزم در اثر فشار پاره شده و کمی منتظر ماندم که بمیرم. اما اتفاقی نیفتاد. بعد هر وقت که بی‌هوا فین کردم یا عطسه زدم همان‌جا درد گرفت. صبح خواهرم آمد آوازم داد که پاشو برف آمده. گفت می‌خواهیم با فاطمه برویم شوی زیورآلات فائزه جون، تو هم بپر صبحانه بخور که برویم.
خانه‌ی فائزه یک‌طبقه بود و حیاط داشت با درخت نارنگی و یک استخر کوچک. کف حیاط برف نشسته بود و ما آهسته آهسته راه می‌رفتیم. خانه قدیمی بود. خیلی هم نه. ۱۵ سال پیش مثلن نمی‌شد گفت قدیمی است. اما ما با حسِ آخ جون خانه‌قدیمی رفتیم تو. یک نوزاد شش-هفت‌ماهه را داشتند عوض می‌کردند. چندتا زن بودند. من چون خوب نگاه نمی‌کنم نفهمیدم کی به کی است. زلم زیمبوها را چیده بودند روی یک میز بزرگ و بعضی‌ها از دیوار آویزان بود. یک‌جفت گوشواره قلقلی پیدا کردم که شبیه کره زمین بود چون رگه‌رگه داشت تویش. رویش نوشته بود: فیروزه. ناهید می‌گوید فیروزه برای ما آمد ندارد. یک بار هم گفتم بیا برای عید سبزه کوزه‌ای درست کنیم، گفت کوزه برای ما آمد ندارد. گوشواره‌ها را جلوی آینه گوشم کردم. بامزه بود. بعد یک توگردنی پیدا کردم که هم‌رنگ گوشواره‌ها بود.
یک زن پیر با چادرنماز از اتاق بیرون آمد. خواهرم و فاطمه چاخسن‌پاخسن کردند با زن. من به‌روی خودم نیاوردم. فائزه گفت مامان نمازتو نخوندی؟ زن پیر گفت نه، یعنی آمدم بخوانم اما حالم بد شد. فائزه یواشکی به ما گفت: دکتر که می‌بینه اینطوری می‌کنه، الآن هم خواهرم اومده.
من یکهو یادم آمد این فائزه کی است. او را خیلی‌سالِ پیش عید نوروزی خانه‌ی عمه‌ام دیده بودم و همان‌جا یک‌حرف ک.ت.ج زده بود که من غضب کرده بودم. گفته بود زری طفلک دختر هم نداره که تو کارای خونه کمکش کنه. من بدم آمده بود. ناهید فوری قضیه را پیلار کرده بود: پسرا کمک می‌کنن، باید کمک کنن.
نگاه کردم به‌ زن‌های توی آن خانه. زنی که بچه داشت دوست فائزه بود. یک دختر نوجوان هم داشت. زن دیگر خواهرش بود و آن یکی هم مادرش که توی اتاق بود. فکر کردم این خانه را دوست دارم. دوست دارم این‌جا باشم، و این آدم‌ها دور و برم باشند.
گوشواره و آن گردالی توگردنی را خریدم. خانه که آمدیم آویزان‌شان کردم به خودم. انگشتر فیروزه‌ی مینا را هم انگشتم کردم. کاش یک مهمانی دعوت بشوم و با این چیزمیزهای فیروزه‌ای بروم مهمانی.
بعدازظهر خواهرم قهوه درست کرد و پای بخاری اتاقش نشستیم و من یک چشمم به برف بود که یک‌وقت بند نیاید. هنوز دارد می‌بارد. سرم هم هنوز یکه‌یکه آن درد مشکوک را دارد. گوشواره و گردنبند هم هنوز آویزانم اند. نمی‌خواهم روز تمام شود.

۱ نظر: