امشب سارا آمده بود اینجا. دلم نبود که بیاید. تصور او از دوستیمان چیزی بیشتر از مال من است. موقعیت بدی است توی دوستی. برایم هدیهای هم اورده بود که وقتی رفت تازه یادم آمد بروم سراغش. یک بسته شکلات بود با یک گردنبند. نمیتوانست انتخاب من باشد و همین گواه بود که دوستیمان کم است. اما انداختم گردنم، و خوشحال هم شدم. اشیا من را خوشحال میکنند. از سالهای بچهگیری چندین جعبه و صندوقچه دارم که اشیای خاصی را در آنها نگهداری میکنم. چاقوهای جیبی، ذرهبینهای ریز و درشت، یویوها، آهنرباها، پونز و گیرههای کاغذ، تکههای چوب و چوقالفها. داشتن این ها دلم را قرص میکرد. قرقومّ.
فکر کردم باید به سارا بگویم از وقتی که تو رفتی خیلی چیزها عوض شده است. بعد که بیشتر فکر کردم دیدم چیزها از همان روزی عوض شدند که او آمد. اما چیزی نگفتم. برای او در این مدت اتفاقات زیادی افتاده که بقیه چیزها را کمرنگ میکند. اتفاقهای واقعی، نه آنچیزهایی که در دنیای من میافتد. گذشته از همهی این ها او خودش دارد میبیند که دیگر چیزها مثل گذشته نیست. همین که امشب دور این میز دو نفر بودیم، نه سه نفر.
گاهی دلم برای نفر سوم، که در واقع نفر دوم است، تنگ میشود. چیزی که در این دوری و بی خبری آزارم میدهد این است که همهچیز بدون آن که اتفاقی بیفتد اتفاق افتاد. این است که دائم برمی گردم و از خودم میپرسم راستی چرا ناگهان اینطور شدیم؟
دارم هدیهای برای خودم آماده میکنم. چیزی که نزدیک به بیست سال میخواستمش. حالا دارم ذره ذره میسازمش. با ده انگشت لاغر نیمهجان.
فکر کردم باید به سارا بگویم از وقتی که تو رفتی خیلی چیزها عوض شده است. بعد که بیشتر فکر کردم دیدم چیزها از همان روزی عوض شدند که او آمد. اما چیزی نگفتم. برای او در این مدت اتفاقات زیادی افتاده که بقیه چیزها را کمرنگ میکند. اتفاقهای واقعی، نه آنچیزهایی که در دنیای من میافتد. گذشته از همهی این ها او خودش دارد میبیند که دیگر چیزها مثل گذشته نیست. همین که امشب دور این میز دو نفر بودیم، نه سه نفر.
گاهی دلم برای نفر سوم، که در واقع نفر دوم است، تنگ میشود. چیزی که در این دوری و بی خبری آزارم میدهد این است که همهچیز بدون آن که اتفاقی بیفتد اتفاق افتاد. این است که دائم برمی گردم و از خودم میپرسم راستی چرا ناگهان اینطور شدیم؟
دارم هدیهای برای خودم آماده میکنم. چیزی که نزدیک به بیست سال میخواستمش. حالا دارم ذره ذره میسازمش. با ده انگشت لاغر نیمهجان.
قربان آن انشگتان لاغر و نیمه جان بروم من.. چه خوب مثل همیشه از زبان من می گویی: چیزی که آزارم می دهد این است که همه چیز بدون آنکه اتفاقی بیفتد اتفاق افتاد...غم این روزهای من...
پاسخ دادنحذفاین نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفهوم تجربه دوستهایی که آدم دیگه باهاشون احساس دوستی نمیکنه ...
پاسخ دادنحذفپ.ن: وای نگار اینجا توی کامنتهای وبلاگ تو تکلیف آدمهایی که مثل من دومین خودشون رو دارن چیه آخه واقعا؟! http://blog.linguist.ir/
:D