اسفند ۰۵، ۱۳۹۰

یادداشت شبانه

شب است و رادیو گوش می‌دهم. الآن بعد از صحبت‌های گوینده درباره موسیقی دارند الهه ناز پخش می‌کنند. عصری غمگین از خانه زده بودم بیرون. آهنگ فرو کرده بودم توی گوشم، گذاشته بودم روی شافل و انتظار داشتم خودش مناسب حالم انتخاب کند. رفته بودم پارک محله‌ی بالایی. توی این سوز و سرما مردم بچه‌هایشان را نمیاورند بیرون. سوت و کور بود. هوا هم دیگر تاریک شده بود. بعد مسیر تکراری روزهای غمگین بودگی را رفته بودم و حوالی چاله‌باغ فکر کردم بروم شهر کتاب. آن‌جا هم انگار داشتند خانه‌تکانی می‌کردند. خیمه‌‌خرگاه بود. داشتم کتاب‌ها را نگاه می‌کردم که یک جوانکی آمد بپرسد چه جور کتابی می‌خواهم. بدم میاید از این کار کتابفروش‌ها. بقالی نیست که بگویم چی می‌خواهم. ردش کردم برود. بعد فکر کردم چه تازه‌کار بی‌اعتماد به‌نفسی بود. معلوم بود دارد تمرین می‌کند.
چشم‌هایم داشت درمیامد که عنوان کتاب‌ها و اسم نویسنده‌شان را از روی عطف بخوانم. خم شده بودم و دماغم توی قفسه‌ها بود که دیدم باز یکی بالای سرم است. نیلوفر بود. آمده بود برای دوستانش کادوی تولد بخرد. همان‌جا پای قفسه‌های داستان ایستادیم و حرف زدیم. کتاب‌ها را به هم نشان می‌دادیم و می گفتیم کدام‌ها خوب بوده کدام‌ها نبوده. سلیقه‌مان یکی نبود. من گینزبورگ و دسس‌پدس و لاهیری را دوست داشتم. او رومن گاری و هرمان هسه و براتیگان. عوضش هردو دوست داشتیم یادداشت‌های آلبر کامو را بخوانیم. برای یکی از دوستانش یک گلدان سفالی و یک دفترچه یادداشت خرید. برای آن یکی روان‌نویس‌های نوک‌نمدی و کاغذهای یادداشت.
با هم رفتیم کافه‌ی سر کوچه‌ی ما. به خواهرم زنگ زدیم، آمد پیشمان. میزهای دور و برمان پر و خالی می‌شدند و ما هنوز داشتیم حرف می‌زدیم. یکهو دیدم دارم می‌خندم. دیگر غمگین نبودم.
مربی گفته باید برای مسابقات اردی‌بهشت آماده باشم. یکشنبه تمرین را شروع می‌کنیم. به مربی نگفتم فردای مسابقه امتحان دارم و نمی‌توانم شرکت کنم. خود دوچرخه‌سوارم را از هرچیزی بیش‌تر دوست دارم.

۱ نظر:

  1. در عوض سلیقه های ما ظاهرا یکی است... سعی کرده ام از هسه و براتیگان و رومن باری خوشم بیاید ولی هنوز آن دیگری ها را بیشتر دوست دارم! خوشحالم که شادی...

    پاسخ دادنحذف