پشت لبم یک خط سبز نازک دارم. امروز قبل از کلاس خواستم برش دارم، حوصلهم
نشد. شب توی آینه اتاق خواهرم داشتم نگاهش میکردم. خوشم آمد ازش. خواهرم
گفت بیا برات بردارم. گفتم نه، دردم میاد. بعدشم که قشنگه. یاد "خط سبز"
حافظ و سعدی افتادم. یه بیتی هست که میگه: هر که را با خط سبزت سر سودا
باشد، پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد. یکچیز خودم که دوست دارم، این است که میتوانم خوشگل نباشم و خوشحال باشم. میتوانم لباسهای کهنه ی تکراری بپوشم و خوشحال باشم، راحت باشم. ابروهایم را برندارم و خجالت نکشم. مثلن پارسال یکسال و نیم تمام ابرویم را برنداشتم. خوشم میامد از آن حالت پهن وحشی نامرتبش. عروسی احمد هم همانطوری بودم. بعد یکروز دلم تغییر خواست، تغییرش دادم. بعضی دوستهایم سخت میگیرند به خودشان. مثلن یکبار دوستم شاکی بود که چرا دوستش دیر دعوتش کرده به مهمانی. گفت: شب قبلش زنگ زده بهم میگه بیا، منم نرفتم، چون دستامو اپیلاسیون نکرده بودم. این برای من عجیب است. با یک همچنین دلیلی به مهمانیای که دوست داری نروی. غیر از این هم زیاد دیدهام که دوستهایم از بدن اپیلاسیوننشده یا صورت آرایشنشدهشان ابراز انزجار میکنند، خودشان را بابتش شماتت میکنند. همیشه فکر میکنم این آدمها اگر توی جنگلی، جزیرهای، پناهگاهی، گیر بیفتند و به لوازم اپیلاسیون و آرایش دسترسی نداشته باشند چه عذابی میکشند. کلن این قضیه جنگل و جزیره خیلی برای من مهم بوده همیشه. همیشه نگرانم به چیزی عادت کنم که بعدها برایم دردسر بشود. همین قرص ویتامین و آهنی که یکی-دو هفته است دارم میخورم، نگرانم که بدنم بهش عادت کند و بعدها اگر دسترسی نداشته باشم به قرصها اذیت شوم.
اینها را نوشتم برای خودم، به عنوان یک ویژگی خودم که بهم حس خوبی میدهد. چون میخواستم یکچیز بدی هم درباره خودم بگویم. این را اولش گفتم که از خودم دلجویی کرده باشم. دیشب تا چهار صبح بیدار بودم و شرد آیتمز خودم توی گودر را مرور میکردم. همینطور میرفتم عقب، سالهای پیش. دیدم که چه قدر جلف بودهام. بدم آمد از این جلفبودنم. خیال میکردم خیلی وقت است دیگر جلف نیستم، اما دیدم تا همین اواخر بودهام، الان هم هستم لابد. نه فقط توی جاهای عمومی. با خواهرم هم که حرف میزنم جلفم. با ناهید هم که حرف میزدم جلف بودم. مناسب سن و سالم رفتار نمیکنم. یادم میرود یک آدم بزرگ ام. قلدربازیهای بچگیم را دارم هنوز. توی ذهنم نیستم اینطوری. پیش خودم آدم خوبیام. پیش بقیه، همان الگوهای قدیمی را دارد رفتارم. خیلی جاها شاید تحسینم هم بکنند بابت همینچیزها، اما میدانم که روح این رفتارها چی است و آن روح را دوست ندارم. بعضی چیزهایش شاید لزومن بد هم نباشد، اما دوستش ندارم. آدمی که دوست دارم باشم آرامتر از خودم است. همه دیشب و امروز به اینها فکر میکردم. شب که از کلاس برمیگشتم سر خیابان دی پشت ترافیک ماشین خاموش شد. همان موقع راه باز شد و پنجثانیه نکشید تا ماشین را اززسر روشن کردم و توی همین پنجثانیه ماشینهای پشت سرم دستشان را از روی بوق برنمیداشتند. سر همه شان داد زدم زهر مار. صدایم هم بلند است برعکس. بعد که راه افتادم دلم گرفت از داد خودم.
از همین هات خوشم می آید دیگه... خیلی خوبه.. هر چی می نویسی من خودمو توش می بینم.. نمی دونم من خیلی خود محور شدم یا واقعا شباهتمون به هم اونقدر هست که ناخودآگاه ذهنم رو می بره طرف خودم... گاهی وقت ها فکر می کنم اگه زندگی به ما اجازه میداد از نظر فیزیکی کمی به هم نزدیک تر بودیم چه طور دوستانی می شدیم؟
پاسخ دادنحذفبد تر از "تب خال اول صبح" اینه که آدم آثار قبلی خودشو بررسی میکنه و می فهمه چقد جلف بوده یا احمق، و ناراحت میشه و عصبانی میشه و باد اعتماد به نفسش خالی میشه
پاسخ دادنحذفولی تو این مدت که میام اینجا فک نکردم جلفی یا بچه ای یا هرچی،
شاید اگر فقط یه جایی کاری پیدا کنی که توش مهارت داری و اون کار رو خوب انجام میدی و احساس مفید بودن و رضایت از زندگی بهت دست بده احساس کنم رشد زیادی داشتی اما همین هم که اینطوری هستی جلف نیست،
صرفا تویی