اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۱

درباره‌ی دوست داشتن، تکه‌پاره

دلم زیاد برایش تنگ می‌شود. گاهی این را بهش می‌گویم. معمولن می‌گوید که او هم همین‌طور. گاهی هم خودش می‌گوید. می‌گوید دوستم دارد. من به ندرت «دوستت دارم» می‌گویم. بعد از این همه‌سال هنوز شک دارم این دوست داشتن است؟ خواستن است؟ نکند دوستت دارم گفتن را [وقتی حقیقت ندارد] وسیله کنم برای رسیدن به آن‌چه می‌خواهم؟ این‌جا فکر می‌کنم خب حتمن دوستش دارم. دوستش دارم که این‌قدر وسواس به‌خرج می‌دهم برایش. که این‌قدر تلاش می‌کنم شفاف و بی‌لک باشد دوستی‌ام با او.
«دوستت دارم» هایش را باور نمی‌کنم. مثل حباب توی هوا می‌ترکند. نه این‌که فکر کنم دروغ می‌گوید. فکر می‌کنم منظورش آن‌چیزی که من دوست‌داشتن می‌دانم نیست. چیزی است که من نمی‌دانم چیست، اما آن که من می‌خواهم نیست. فاصله این دوستت دارم تا دوستت دارم بعدی خالی است. من دوست‌داشتنی نمی‌بینم. چیزی حس نمی‌کنم. دلم گرم نیست. دوستت دارم برای من یک سرود نیست که بشنوم. یک نقاشی است که باید ببینم. یا یک شکلات که شیرینی‌اش را حس کنم. مثل هوای خوب خوشبوی بهار که باید برود توی شش‌هایم تا باورش کنم، نه این که از هواشناسی از خوب بودنش باخبر بشوم.

ناهید توی پاکت‌های هدیه عید و تولدم یادداشتی گذاشته بود و در هردو گفته بود که ما بسیار دوستت داریم. این برای من خیلی دردناک بود. چون یادم آورد که ناهید چیزی از دوست‌داشتن نمی‌داند. هرچند همیشه تلاش کرده و خودش را عذاب داده که مادر خوبی باشد. حتا الآن که دارم درباره‌اش می‌نویسم بغض دارد خفه‌ام می‌کند و اشک دویده به چشمم. ادامه نمی‌دهم این قسمت را. شاید هزار سال طول بکشد که بتوانم درباره‌اش حرف بزنم.

یادم نمی‌آید پ‌ب بهم گفته باشد که دوستم دارد. سالی چندبار پیشانی‌ام را می‌بوسید. عیدها، صبح روزهای جشنی که با یک کیک اسفنجی و چندشاخه گل به دیدنش می‌رفتیم –حتا اگر شب قبل آن‌جا بودیم- و من همیشه خجالت می‌کشیدم از این‌که پیش بروم برای گرفتن آن بوسه‌ها. اما دوست‌داشتن‌های پ‌ب دیدنی بود. لمس‌کردنی بود. در نحوه خطاب‌کردنش، که انگار دارد با آدمی همطراز خودش صحبت می‌کند، نه کودک یا نوجوانی کم‌سال و خام. در کتاب‌هایی که بهمان می‌داد –بخصوص به ما سه دختر- و هیچ منظوری نداشت جز آن‌که ما را سهیم کند در لذتی که برده، در احساسی که تجربه کرده. واضح بود که چه‌قدر مایل است ما بزرگ باشیم، صرفن برای آن‌که بیش‌تر از وجود خودمان لذت ببریم، بیش‌تر ببینیم، بیش‌تر حس کنیم و بیش‌تر جهان را درک کنیم، فقط برای این‌که بیش‌تر لذت ببریم، بیش‌تر زندگی کنیم و زنده‌بودن را دریابیم. نه برای آن‌که به بزرگی‌مان، به باسوادی‌مان افتخار کند. یک‌روز به خواهرم گفتم، آن طور که پ‌ب برای ما بود، من آن را دوست‌داشتن می‌شناسم. خواهرم گفت همین حس را دارد. گفت دوست‌داشته‌شدن را با او تجربه کرده است. 

عمه‌هایم، دخترهای پ‌ب، یکی تقریباً ۶۰ساله است و دیگری تقریبن ۷۰ساله. هر دو در دانشگاه‌های خوبی درس خوانده‌اند، به‌اصرار پ‌ب برای به‌تعویق انداختن ازدواج‌شان. بعد برگشته‌اند و شده‌اند زن‌های معمولی. خیلی معمولی بودند به چشم من وقتی بچه بودم. حتا نمی‌دانستم عمه‌زری دانشگاه رفته، چون سر کار نمی‌رفت. اما همان‌موقع حس می‌کردم آن‌ها فرقی دارند. حواسم بود که هیچ‌وقت با سر و صدا بهم محبت نمی‌کنند، بوسه هایشان کوچک و آرام است. هدیه‌ را بی سر و صدا بهت می‌دهند. از خواب بیدار می‌شوی و جعبه آب‌رنگ کنار بالشت است. مامانت حتا نفهمیده. حواسم بود که برخلاف خاله‌هایم، آن‌ها هیچ‌وقت پشت سر آدم‌ها حرف نمی زنند، توی صحبتشان بدگویی و تحقیر نیست. حرص پیشرفت کردن ندارد. همینی که هستند را دوست دارند و با خودشان در صلح‌اند. بچه‌هایشان را با کسی مقایسه نمی‌کنند. بچه‌های دیگران را مثل بچه خودشان دوست دارند و رقیب بچه خودشان نمی‌بینند. مستقیم یا غیرمستقیم پز نمی‌دهند. زیبا و آرام اند. دوست‌داشتن‌شان به جان آدم می‌نشیند. از بیرون که می‌آیی و می‌بینی روی کاناپه خانه‌تان نشسته‌اند دلت روشن می‌شود. 

سه سال پیش بود. خواسته بودندم برای ارائه پاره‌ای توضیحات. ترسیده بودم و دلم می‌خواست با سپیده حرف بزنم، اما تلفنی نمی‌توانستم خبرش کنم و راه خانه‌شان هم آن‌وقت‌ها برایم آشنا نبود. شب قبلش توی شلوغی دم عید دور فلکه شهرداری، وقتی داشتیم با خواهرم می‌رفتیم به عمو عبدل وکالت بدهم، توی جمعیت پیدایش شد. برایش همه‌چیز را گفتم و بهم دلداری داد که طوری نمی‌شود. بعد بغلم کرد و گفت خیلی دوستم دارد. اولین بار بود که این را می‌گفت و من از خیلی پیش‌ترک می‌دانستم. دیده بودم که دوستم دارد و همان یک بار گفتنش برای همیشه بس بود من را.

۱ نظر: