فروردین ۲۷، ۱۳۹۱

آه

شبا زود خوابم می‌بره. از نه و نیم ده خمار می‌شم و اگه همون موقع برم توی تخت خوابم برده. از چاردهم که کتابخانه باز شده هر روز رفتم یا کار کردم یا چندساعتی درس خواندم. به جز پنجشنبه که نیل گفت بریم پیاده‌روی و فکر کردم خب بعدش می‌رم، اما بعدش اونقدر خسته بودم که وقتی برگشتم خانه خوابیدم. امروز هم نرفتم، چون دلم خواست یه کمی کارهای خارج از برنامه بکنم. یک کمی زبان خواندم. در حد چهار-پنج کلمه. میلاد می‌گفت اگه جی‌آر‌ئی نمره خوبی بیاری می‌تانی بری آمریکا. من هیچ‌وقت به فکر جی‌آر‌ئی نبودم و از آمریکا هم خوشم نمیامد چون به‌نظرم خیلی کشور ک.ت.ج‌ئی میامد. اما حالا کتاب مه رو گرفته‌م و امروز چندتا لغتش رو خواندم. یک‌کمی هم سعی کردم کدهای HTML رو یاد بگیرم. نمی‌دانم به چه دردی ممکنه بخوره ولی دلم می‌خواد یاد بگیرم.
جمعه با مه و نیل رفتیم پای کوه صبحانه خوردیم. بعدشم رفتیم بالاتر، یه سر هم رفتیم پیش علی‌شان. روی تراس‌شان یک باد خوبی میامد و هوا خیلی خوب بود. علی قهوه درست کرد، نشستیم روی تراس، نیل عکس گرفت از کوه‌ها. بعدش که داشتیم برمی‌گشتیم دیدیم چقد خوش گذشته. از اون خوش گذشتنای خالص که شاید از هفت-هشت سال پیش تا حالا انقد کم پیش آمده که آدم با خودش فکر کرده دیگه دوره‌ش گذشته. خانه که آمدیم یاد نون افتادم. دیدم روزام همین‌جوری داره بدون اون می‌گذره و همه خوشیا و غصه‌ها و هیجان‌ها و ملالت‌هام بدون اونه. دیگه عادت کرده‌م. دلم تنگ می‌شه اما بهم سخت نمی‌گذره. فقط بعضی وقتا فکر می‌کنم چندماه دیگه که بره سربازی اگه یهو جنگ بشه و ببرنش جنگ چقدر وحشتناکه. اونقد وحشتناکه که بهش فکر نمی‌کنم. هر وقت فکرش می‌خواد بیاد توی سرم فوری دورش می‌کنم.
نیل هم اول تابستان طرحش تمام می‌شه و می‌ره تهران. از الان غمم گرفته. اون روز که از پیاده روی برمی‌گشتیم، بعد از این که دم خانه‌شان پیاده شد و من برگشتم خانه دیدم چه قدر این خوبه که آدم یه دوست خوب داشته باشه که این قد خانه‌ش به آدم نزدیک باشه. خوشیا خیلی کوتاهن.

۴ نظر:

  1. بله واقعا خوشی ها کوتاهن
    باید آروم و با حوصله اول بوی خوبشون رو حس کنی بعد مزه مزه کنی که تموم نشن، قدرشونو باید دونست، روزهای خوشی

    پاسخ دادنحذف
  2. ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﺗﺎﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻟﺬﺗﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺣﺴ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ ﻏﺼﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺧﻭﺭﯼ.

    پاسخ دادنحذف