در من غم بیهودگیها میزند موج. این را گذاشتهام روی تکرار. ترجیحم این بود که رادیو داشت پخشش میکرد. بار اول از رادیو شنیده بودم. بابل بودم، خانهی فرنگیس. تنها. البته سوسکها هم بودند. دارم کار با یک نرمافزار طراحی را یاد میگیرم. الآن یک قالب یخ درست کردم. چیزها را -منظورم اشیاء است- دوست دارم. مثلن بعضی وقتها میروم الکی رواننویسهایم را میگیرم توی مشتم. بچه که بودم آشغال جمع میکردم. بهم میگفتند اسماعیل. اسماعیل با چرخدستی نفت میاورد. خانهشان همینپشت دم رودخانه بود. میگفتند زنش را خریده. اوقات فراغتش را چیز میز جمع میکرد. یکبار رفت نفت را با شلنگ هورت بکشد، نفت را خورد. بعدش سیروز کبدی گرفت و مُرد (ناهید میگفت اگر پاستیل و اسمارتیز بخوری سیروز کبدی میگیری). من هم چیزهای خوبی جمع میکردم. بیشتر چیزهای فلزی. کلید و باتری و آهنربا و پیچ و مفتول و تیغ و فنر و انگشتانه. هر وقت توی خانه چیزی را تعمیر میکردند و یک وسیلهای لازم بود برای پینهکاری، میامدند سراغ همین آشغالهای من. اینجور وقتها من خیلی به آشغالجمعکن بودنم افتخار میکردم.
اولین چیزی که عاشقش شدم قوطی فیلم بود. یک عکس از یازدهماهگیم هست که دارم برای اولین بار راه میروم. دستم هم توی هوا انگار رفته سمت چیزی. اخیراً که دقت کردم تویش، دیدم یک قوطی فیلم افتاده روی قالی و من قصد کردهام بروم آن را بردارم. چندتا عکس دیگر هم از سالهای بعدش هست که توی مشتم یک قوطی فیلم دیده میشود. بهنظرم چیز خیلی بهدردبخوری بود. خیلی ارزشمند. حتا الآن هم میدانم یکجایی توی اتاقم یک قوطی فیلم هست. البته هیچوقت از قوطی فیلم یک استفادهی واقعی نکردم. فقط بهش عشق ورزیدم این همه سال.
میخواهم دوربین بخرم. خیلی گران شده. باید بین دوربین و آیپاد یکی را انتخاب کنم. اما دلم هردویش را می خواهد. یک فکری ته ذهنم هست که بروم دوربین کنن آنالوگی که مهدی بهم داده بود را احیا کنم و همان بشود دوربینم. این خوبی را هم دارد که هی زرت زرت عکسهای الکی پلکی نمیگیرم. نمیدانم. بشرا میگفت فیلم خوب دیگر توی بازار نیست. میداد از ترکیه برایش فیلم بیاورند.
مه باهام قهر است. دیروز دعوایمان شد. دم ظهر آمد بالای سرم که کارت کنکور خودش و نونوش را پرینت بگیرم. عصبانیطور و طلبکار و هول بود. کاغذ نداشتیم. میتوانستیم همانموقع یا عصر یا امروز صبح یا امروز عصر برویم کاغذ بخریم. رفت دوتا کاغذ پیدا کرد آورد. حواسم نبود کارتش را اندازه آچهار پرینت گرفتم. شاکی شد. نمیفهمم چرا این قدر هول بود. دیوانهام کرد. من هم دوبامبی کوبیدم توی سرم از دستش. او هم گذاشت رفت. یکوقتهایی واقعن دیوانه است. حالا دو روز است حرف نمیزنیم. توی اتاق هم نمیرویم. یعنی در حال حاضر من با هیچکس توی این خانه حرف نمیزنم.
آيپاد اصلن نخر و اسير بمباران تبليغاتى هواداران نابخرد اپل نشو. سونى بخر. ان دبليو زد ـ دبليو دويست و پنجاه و دو. من يه مدل قبل ترشو دارم وعاليه. خوراک ورزش. خاصم هست.
پاسخ دادنحذفنمیشه. بدجوری دلم برای آیپادم تنگ میشه. هنوزم گاهی از خواب که بیدار میشم دستم کنار بالش دنبالش میگرده. برای من بیشتر کاربرد اینترنت داشت تا امپیتری پلیر
حذفهاااا، من یک پا اسماعیل بودم و اسماعیلم را کشتند، نفت کردند توی حلقش که سیروز کبدی بگیرد و دیگر آشغال جمع نکند که هی ولو باشند کف اتاق و پای بقیه را زخم و زیل کند
پاسخ دادنحذفمن به دوربین رای میدم. آی پاد برای اینترنت خیلی کوچک نیست؟ اگه یدونه مثلا از این سامسونگ ویو 3 ها بگیری کار هر دوش رو نصفه نیمه انجام میده. تهران حدود 540 هست. ولی من خودم دوست دارم یکیش رو داشته باشم اما درست حسابی.
پاسخ دادنحذف